نماز شُکر !

گفتم این طور نباشد که همش غرغر هایم را اینجا بنویسم، فقط ناله کنم که هی چرا این طورشد و آن طور نشد! چند رکعت نماز شُکر به جا می آورم از نوع مجازی اش!خدایا شکرت که برای یک روز هم شده دوباره کمی آرامش بسته بندی شده برایم فرستادی. خودمانیم خوب خدایی هستی ، آنقدر خوبی که آدم دلش می خواهد لپت را یک گاز عشقولانه بگیرد. البته امیدوارم که جو گیر نشوی و هوس کنی دوباره هست و نیستم را مورد عنایت قرار بدهی !

خداجان در کل مخلصیم از نوع دربست تو راهی هم به شرطی سوار می کنم که باران ببارد، خودت راضی باشی، آن کسی هم که قرار است سوار شود چتر نداشته باشد و حسابی خیس شده باشد!

به قولی همه چی آرومه … من چقدر خوشحالم…

کودکانه {پسر ها زود چیز می شوند}

در وبلاگ قدیمی چند وقت به چند وقت مطلبی می نوشتم در مورد اتفاقات کودکیم، حالا اینجا کمی به روزتر می شویم و در باره کودکان پیرامون هم می نویسیم!

ایلیا پسر یکی از همکارانم است که خیلی دوست داشتنی است و به قولی گوگوری مگوری است. فکر کنم پنج سالش باشد. حالا اصل ماجرا که پدرش تعریف کرده از این قرار است که روزی از روز ها :

ایلیا: بابا من می خوام اسم دخترم رو بذارم نسترن!

پدر ایلیا: چشمانش قلمبه شد و گفت چرا نسترن؟

ایلیا: خوب نسترن اسم قشنگیه دیگه، دوست دارم.

پدر ایلیا : باشه، بذار نسترن.

ایلیا که بیخیال قضیه نبود گفت: بابا ولی من که زن ندارم، برام زن میگیری ؟

حالا نکته انحرافی داستان ااین  است که وقتی این ایلیا در 5 سالگی به فکر زن گرفتن است، در 15 سالگی چه می خواهد!

——————————————————————–

پ.ن: هنوز زندگی ادامه داره…

خدایا بخوان و بخوان …

و خدایی که در این نزدیکی هایی، تنها تو صدایم را می شنوی و نگاهم را می فهمی…

نگذار دوباره به همه چیز و حتی خودت شک کنم …

نگذار که دوباره خودم را گم کنم …

کمکم کن …

اگر نمی توانی به زمان سرعت ببخشی همین حالا متوقفش کن، خسته شده ام! نمی توانم به آدم هایی که تو خلقشان کردی اطمینان کنم. نمی توانم حرف دلم را بزنم. جراتش را ندارم فریاد بزنم! دهانم را باز کنم بغضم می ترکد و دوباره می شکنم. هیچ کس نمی داند، هیچ کس نمی داند … تنها دردم این است که تو می دانی و کاری نمی کنی . تحمل این همه فشار را ندارم، ظرفیتم تمام شده …پاهایم سست شده  با این همه، میبینی که کشان کشان دارم حرکت می کنم … همین برات کافی نیست ؟ دیگر چه اندازه می خواهی خودم را بشکنم؟ چقدر می خواهی دست از دلبستگی هایم بکشم ؟ اگر معامله می کنی باشد من هم پایه هستم. همه آن چیز هایی  که گرفتی مال خودت، چرا دروغ بگویم خودت دادی خودت هم گرفتی خیالی نیست. ولی کمی معرفت، کمی انصاف  خرج کن  کمی آرامش به من بده … همین نه بیشتر نه کمتر …

همین ها را دیشب برایت زار زدم نه تنها نشنیدی بلکه  بدتر کردی! باور کن بریده ام حداقل کمی آپگریدم کن تا ظرفیتم بیستر بشود. تو که خدایی حرفم را نمی شنوی چه برسد بنده تو که دستش جایی بند نیست.

پ.ن: جدی نگیرید، به کسی هم بر نخورد، هر چقدر فریاد زدم نشنید، دلم گرفته بود و گوشی پیدا نکردم گفتم بیایم و کمی خودم را خالی کنم.

کمی بالا کمی پائین

چه حکایتی شده است روزهای زندگی ام، یک روز می خندم و یک شب می گریم. بعضی رفتار ها و حرف ها را نمی شود هضم کرد حتی نمی شود دفعشان کرد و تا آخر عمر در گوشه ای از وجودت سنگینی می کند.

تصمیمی گرفته ام و اطرافیانی که می دانند هر کدام به نوعی عکس العمل نشان داده اند. بعضی به شدت تشویقم کرده اند و عده ای هم می گویند عجولانه دارم جلو می روم. نمی دانم کجا بود خواندم که گفت :

تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب !

البت این بزرگوار مشخص نکرده اگر این دو عضو وجود نداشته باشد چه باید کرد،  یادم است که با خودم تصمیم گرفتم کاری که می دانم به صلاحم است را انجام بدهم. در طول این یکی دو سال اخیر محتاط تر شده ام و به قولی زیادی فکر می کنم

چند خط بالا وصف حالی البته از نوع  سانسور شده این جانب بود! در دنیای مجازی هم فعالیم محدود شده به خواندن وبلاگ دوستان از طریق ریدر  و این طور سوسول بازی ها ! به هر حال همین جا یک عذر خواهی به دوستان و البته بهتر بگویم خانواده مجازی ام بدهکارم که مانند قدیم صله رحم مجازی را به جا نمی آورم! به بزرگی خود ببخشید.

حالا اگر دوباره گریزی به دنیای واقعی و مجازی با هم بزنم، باید بگویم که در تدارک برگزاری یک جشنواره وبلاگ نویسی در سطح انزلی برگزار کنیم و اخود شروعی باشد برای برگزاری جشنواره ای باشگوه در سطح استان و سه استان شمالی. فعلا برنامه ریز ها به خوبی پیش می رود و امید دارم که بشود به خوبی اجرایش کرد. به زودی در این باره بیشتر حرف می زنیم.

زندگی و دروازه هایش …

گویا در ادامه زندگی توانسته ام دروازه بزرگی که روبه رویم است را کمی تا قسمتی باز کنم، فعلا دارم با یک چشم آن طرف را دید می زنم و اگر اوضاع آن طوری که می خواهم باشد با تمام قدرت در این دروازه را  باز می کنم.  آن طرف  دروازه یک زندگی جدید در انتظار است و …

و حافظ نیز از دل من خبر دارد و گفت :

فاش می‌گويم و از گفته خود دلشادم / بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

پ.ن1: به شدت روی این پست تاکید می کنم!

پ.ن2: دوست داشتم بیشتر می نوشتم، ولی فعلا دندان روی جگر گذاشته ام و منتظرم!

دریا، آفتابه و آدامس !

زندگی بعضی {مثلا خودم} از دیدگاه شانس و خوش اقبالی  شده حکایت سه جمله بالا، که از قرار پائین می شود:

وقتی به دریا می رویم باید یک آفتابه آب هم با خود ببریم چون احتمال دارد که آب دریا خشک شود! همین جا ختم ماجرا نیست چون احتمال دارد در همین میان آفتابه هم سوراخ باشد و چاره کار یک آدامس است که سوراخ آفتابه را بگیریم!

فعلا مرحله بعدی کشف نشده ولی واقعا چرا بعضی از اوقات ساده ترین مسائل به قدری پیچیده می شود که حضرت فیل هم بیاید نمی تواند غلطی بکند.

پ.ن: این حضرت فیل کیه، کسی میدونه ؟

پ.ن: کمانت ها به زودی پاسخ داده می شود.

روزهای فراز

چند روزی نبودم دلم برای خانه مجازی ام کمی تا قسمتی تنگ شده بود. هفته خوبی را پشت سر گذاشتم و روز به روز احساس بهتری پیدا می کنم.  آخرین اتفاق خوب زندگی ام، یک شنبه همین هفته به وقع پیوست. اگر کمی تا قسمتی من را بشناسید میدانید که علاقه بسیار زیادی به مجری گری در رادیو دارم و با عده ای از دوستان انجمن ترنج به عنوان میهمان یک میزگرد به برنامه ای رادیویی دعوت شدیم و … . تهیه کننده از بحث های به وجود آمده بسیار راضی بود تا جایی که هفته بعد نیز در خدمتشان هستیم. نکته جالب برای من این بود که روزنه ای کوچک برایم باز شد تا یکی از آرزوهای زندگی ام را تحقق ببخشم. داشت یادم می رفت که موضوع برنامه درباره رسانه وتاثیرش بر جامعه بود و البته قسمتی از برنامه هم به اینترنت رسید که این بنده حقیر تا جایی که توانستم از حق خودم و شمایی که محکوم به تنبلی و بی مصرفی هستیم دفاع کردم. به عنوان مثال مطرح شد که اینترنت انسان را تنبل می کند و … یا انسان وقتی برای مطالعه کتاب در کتاب خانه ها نمی گذارد و … . خلاصه جواب من هم این شد که : اگر قرار بود چیزی تغییر نکند انسان امروز، هنوز در غارها با دیلم و چکش مشغول ثبت وقایع خودش بود و نیازی به اختراع کاغذ یا ماشین چاپ نبود اینترنت هم یکی از ابزار های زندگی راحت برای انسان امروزی است و … .

اگر کمی از حاشیه برنامه هم بخواهید بدانید باید بگویم که هیچ متنی در اختیارمان قرار نگرفت که روخوانی کنیم {من فکر می کردم که همه چیز از پیش تعیین شده است} فقط گفتند که سیاسی اش نکنیم و همین. کارشناس برنامههم با اینکه چهره ای حزب اللهی داشت از حرف هایش می شد برداشت کرد که قلبش سبز است.

اتفاق جالب بعدی این هفته روز پنج شنبه افتاد که برای اولین بار با گروه موسیقی دانشگاهمان تمرین کردم، آن هم چیزی حدود شش ساعت ! خیلی خوب بود و تجربه ای بود شیرین. اگر خدا بخواهد برای 16 آذر برناهه را اجرا می کنیم.

اینها را نوشتم تا یادم باشد که روزهای شیرین هم در زندگی هست ، روزهایی هست که می شود با مرور لحظاتش احساس نشاط کرد.

این ها احوالات بیرونی بود، احوالات درونی هم شکر خدا خوب است و البته به قول شاعر همه چیز رو به راه است و بر چیز مراد و تنها دل ما دل نیست

پ.ن: حساب کار من شده این که محسن نامجو میگه روزی شدم به سوله، سوله ریخت و … :)

وقتی که از ایران خواندم

گفته بودم که انجمنی در دانشگاه تشکیل داده ایم هنری، ادبی، فرهنگی و علمی … . این انجمن برای 16 آذر جشنی تدارک دیده و کمی تا قسمتی هم قرار است اجرای موسیقی داشته باشد. نمی دانم چه شده که سرپرست گروه موسیقی تصمیم گرفت از صدای من به عنوان تک خوان یکی  از کارهایش استفاده کند، آن هم در چه آهنگی ! ایران ایران استاد محمد نوری !

یک بار تمرین کردیم و بار دوم برای بچه های انجمن خواندیم.اولین بار خواندن در جمع کمی سخت بود ولی خوب هر چه بود خودم که کیف کردم، از چهره بقیه هم می شد حس کرد که صدایم به آن بدی هم نیست که فکرش را می کردم. حالا اگر شد یک بار که درست و حسابی یاور تمرینات استاد شد ضبط شده اش را می گذارم که ببینید چه بلایی سر اثر جاویدان استاد نوری آورده ایم!

پ.ن1: PES10  فوق العاده است!

پ.ن2: باز هم از دوستانی که در ایام تولد در دنیای مجازی و واقعی به من لطف داشتند سپاسگذارم.

پ.ن3: احتمالا اکانت جدید توئیترم را به زودی در معرض دید عموم قرار می دهم.

پ.ن4: کامنت ها پست قبلی رو هم به زودی جواب میدم، البته با عرض معذرت.

س.ن: در هر صورت نحسی 13 آبان دامن یکی از دو گروه را خواهد گرفت!

تولدی دیگر

یک سال دیگر گذشت، به همین سادگی. شاید به همین سادگی نباشد ولی خوب هر چه باشد خیلی زود گذشت. اگر بگویم سال بدی بود کمی به خودم و سرنوشتم کم لطفی کرده ام . فراز و نشیب های زندگیم در آرشیو وبلاگ قبلی و همین وبلاگ کاملا گویا است و لازم به توضیح بیشتر از این ندارم در همین یک سال یاد گرفتم که همیشه در هر لحظه می شود لحظه ای سخت تر را تجربه کرد. حالا که مشغول پیدا کردن دکمه های کیبورد هستم به یک سال گذشته فکر میکنم و دوست دارم اگر سال دیگر عمرم به دنیا بود همین جا بنویسم خدایا شکرت … برای داشته ها و نداشته هایم.

راستش انتظار  این را نداشتم که 88/8/8 اینقدر برایم غافلگیر کننده باشد،آن از sms های ساعت 12 شب فرزاد که غافلگیرم کرد واین از پدر و مادرم که بعد از سالها برایم کیک خریدند و دوباره آن ازلطف و محبت دوستانی که شاید سه یا چهار سال بیشتر از آشناییمان نمی گذرد. اصلا نمی دانم به چه زبانی بگویم، دوست داشتم گزارش بنویسم ولی نمی توانم. چند بار نوشتم و پاک کردم و دلم به این خوش است که وقتی خواستم مطلبم را منتشر کنم دوستان زحمتش را کشیده باشند و من فقط لینک بدهم. راستش هنوز هم حسی غریب مرا از این همه لطف شوکه کرده است. صادق و حدیثه عزیز که تمامی زحمت ها بر دوششان بود و الحق والانصاف فکر کنم بهترین تولد زندگیم را برایم در آلبوم خاطراتم ثبت کردند.

فقط میتوانم بگویم، محمود، علیرضا، محراب، عباس، روزبه، بابک، علیرضا، میثاق ، امیر، حدیث و صادق عزیز ازشما متشکرم، راستش می دانم که این تشکرکافی نیست ولی باز هم متشکرم.

فکر می کنم خوشبختی یعنی همین که بتوانیم همدگیر را دوست داشته باشیم

خودمانیم چقدر نکته در زندگی وجود دارد برای ذوق کردن، مثلا یکی همین تاریخ تولد امسالم که شد پر از 8، یا جمع دوستانه ما و … . ببخشید که حداقل عکسی از کیک ندارم که برایتان بگذارم ولی جایتان خالی بود. باشد که همیشه به شادی و با دل خوش کنار هم جمع شویم.راستی حکایت تاریخی تولدم را هم می توانید اینجا بخوانید.

———————————————–

پ.ن1: این نوشته را ساعت 1:30 دقیقه بامداد نوشتم، به بزرگی خود ببخشید، بعضی اتفاقات را نمی شود با کلمه توصیف کرد، باید دید و از نزدیک حسش کرد.

پ.ن2: 8 آبان سالگرد شروع وبلاگ نویسی من نیز هست.

پ.ن3: المیرای عزیز که از خوانندگان و البته دوستان سبز اندیش بالاخره وبلاگش را ایجاد کرد. هر از چند گاهی مطلبی می نوشت و منتشر می کردم.

اعتیاد و جشن پاکی !

در دوران دبستان معلم موضوع انشایی داده بود که اگر روزی رئیس جمهور بشوید چه می کنید؟ من هم از آنجایی که آخر روحیات لطیف بودم و چیزهایی در مورد رفتار مائو درباره معتادین شنیده بودم در یکی از مسائل مطرح شده گفته بودم که همه معتادین را می کشم، آن هم چطوری ؟ همه را در دریای کاسپین میریزم ! تا سال پیش اعتقاد داشتم که معتاد باید کشته شود و هیچ چیز نمی تواند نجاتش دهد! دلیلی هم که داشتم این بود که سب گندیده را باید جدا کرد و از بین برد. راستش معتادین زیادی را دیده بودم و هیچ کدام نه تنها ترک نتوانسته بودند بکنند بلکه ارتقاء درجه پیدا کرده بودند و از مصرف تریاک به هروئین روی آورده بودند!

خلاصه سرتان را درد نیاورم این طرز فکر همچنان ادامه داشت تا سال پیش که برای مراسم ولیمه به منزل خاله خانم  از حج برگشته، رفته بودم. از روی بی حوصلگی رفتم در کوچه قدمی بزنم شنیدم صدای دامبولی دیمبو می آید. کنجکاو شدم دیدم پدرم هم دارد از همان سمت می آید. گفت میثم بیا بریم یه چیز جالب بهت نشون بدم! من هم که کنجکاویم به شدت گل کرده بود همراه شدم و به گاراژ مکانیکی که صدا از آنجا می آمد رسیدیم  دیدم که جشنی گرفته اند گاراژ را تمیز و آذین بندی کرده اند  و همه در حال بزن و برقص هستند! البته همه پسر بودند و خانم ها فقط تماشا می کردند. من که با تعجب به اطراف نگاه می کردم پرسیدم اینجا چه خبره ؟ پدرم گفت، جشن پاکیه! در بالای مجلس دو عکس بود یکی مچاله شده و خسته که مشخص بود معتاد است و دیگری بشاش و سرزنده که معلوم بود همان معتاد است که اینگونه شده … خلاصه ماجرا از این قرار بود که این معتاد قصه ما با اراده و اعتماد به نفس و مردانگی و هر صفت خوب دیگری که بشود ضمیمه کرد چند سالی بود که اعتیاد به مواد مخدر را ترک کرده بود وخانواده و دوستانش در این روز برایش جشن تولد می گرفتند! راستش از آن روز نظرم عوض شد و به این مسئله که معتاد درست است که  از خودش اراده ای  است و لیاقت مردن را هم ندارد ولی می شود با حمایت او را دوباره متولد کرد.

نظر شما درباره اعتیاد چیست ؟ اگر دوست داشتید بیشتر در این مورد بنویسید، شما هم فکر می کنید باید یک معتاد را کشت یا اینکه کمکش کرد حتی اگر راه برگشتش به ظاهر غیر ممکن باشد.

—————————————–

پ.ن1 : این مطلب بدجور اعصابم را به هم ریخت.

پ.ن2: یک دسته بندی هم به عنوان اعتیاد اضافه کرده ام یعنی اینکه اگر شما هم چیزی ننویسید من می نویسم.