24 ساعت پایانی!

امروز بعد از یک هفته باریدن باران هوا آفتابی شد. البته جالب تر می شد که آفتابش داغ بود و زمین را خشک می کرد و برگها را هم خشک تر تا در آخرین روز مجردی فضایی رمانتیک را تجربه کنم. بله امروز آخرین روز دوران تجرد من است، یا بهتر بگویم بیست و چهار [...]

آن مرد خوشحال!

این روزها در قبیله ما همه خوشحالند در قبیله آنها هم همین طور کلا همگی خوشحالیم ولی خوشحال ترین مرد روی زمین، شاید آن گل فروشی باشد که ده عدد گل رز برایم پیچید تا  … ! پ.ن: قبیله همان خانواده است.

خدا نزدیک است

 چند باری پیش آمد که فکر کردم خیلی تنها هستم یعنی از همه چیز نا امید، خسته و مانده  … وقتی میخکوب مشکلات بودم آرام به شانه ام زد و تا نگاه کردم ببینم چه کسی بود برگشتم و دیدم که خبری ازمشکل نیست. هر چند چند باری هم چنان از سر شوخی زد پس [...]

وبلاگ نویسی انتزاعی و این روزها

چند مدتی بود که به وبلاگنویسی انتزاعی روی آورده بودم. حتما می پرسید این دیگر چه صیغه ای از وبلاگ نویسی است؟ راستش همه وبلاگ نویس ها اول فکر می کنند بعد می نویسند در وبلاگ و خلاصه منتشر می کنند. این مدل وبلاگ نویسی اول فکر می کنی که در مورد چه می خواهی [...]

چند کلمه حرف خودمانی

 خیلی وقت بود از خودم چیزی ننوشته بودم ، یعنی نوشته بودم ولی آنقدر خودمانی نبود که بشود گفت حرف خودمانی . راستش جریان درس خواندن و نخواندن من این روزها بدجور رفته در پاچه ام یعنی هر طرف که صورتم را می کنم شَتَلق می خورد به گوشم … . اگر به خیلی گذشته [...]

از کودکی ما تا کودکی امروزی ها

زمان کودکی من و هم سن و سالانم تمام عشقمان این بود که مهمانی به خانه آنهایی برویم که دستگاهی مثل آتاری یا میکرو دارند. یا اگر هم خودمان دستگاهی داشتیم دلخوش روزهای تعطیل بودیم که بعد از انجام تکالیف اعصاب خورد کن و نوشتن پاکنویس و هزار درد و مرض دیگر چند ساعتی خودکشی [...]

این مردم بی تفاوت!

چند سال پیش بود در یکی از شلوغ ترین خیابان های شهر داشتم قدم می زدم که ناگهان دیدم اطراف خودرو پرایدی شخصی به اصطلاح مرد! زنی را کشان کشان می برد سوار ماشین کند. من و چند نفر دیگر اعتراض کردیم و به سمت مرد رفتیم و در همان بین مرد گفت:  قضیه ناموسی [...]

به یاد ناصرخان حجازی

راستش نمی دانم از کجا و از چه چیز این مرد بنویسم. ناصر حجازی برای من و هم سن و سالانم یادآور خاطرات نوستالوژیک بود. خاطره آن فینال آسیایی و آن باران لعنتی که … لقب کاپلو را به او داده بودیم و برایمان باعث غرور بود استقلالی بودنمان. الان که این چند خط را [...]

بودن یا نبودن !

آخرین باری که مطلبی در اینجا منتشر کردم باز می گردد به دوران کشف آتش توسط انسان، جای بسی خوشحالیست که حداقل به خودم جرات دوباره دادم که سرو سامانی به  این زاویه مجازی بدهم. در این دوسال خیلی ها به این درد ننوشتن دچارشده اند. شاید اصلی ترین دلیلش سرخوردگی از فیلتر شدن دسته [...]

نوازش

بعضی وقت ها حس حالی داری که هیچ وقت با هیچ زبانی قادر به بازگو کردنش نیستی و اینجاست که موسیقی به جای تو لب می گشاید. خیلی وقت بود  که از آهنگی لذت نبرده بودم، لذتی که مجبورم کند در اتاق را ببندم، موبایل را خاموش و چراغ ها را خاموش تر کنم و [...]

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 171 مشترک دیگر بپیوندید