نوشته شده در نوامبر 23, 2011 به وسیلهٔ گیله مرد
امروز بعد از یک هفته باریدن باران هوا آفتابی شد. البته جالب تر می شد که آفتابش داغ بود و زمین را خشک می کرد و برگها را هم خشک تر تا در آخرین روز مجردی فضایی رمانتیک را تجربه کنم. بله امروز آخرین روز دوران تجرد من است، یا بهتر بگویم بیست و چهار [...]
دستهبندیشده در: دل نوشته، روزنوشت | برچسبها: گیله مرد، ازدواج، تصمیم کبری، زندگی | 4 دیدگاه »
نوشته شده در اکتبر 23, 2011 به وسیلهٔ گیله مرد
این روزها در قبیله ما همه خوشحالند در قبیله آنها هم همین طور کلا همگی خوشحالیم ولی خوشحال ترین مرد روی زمین، شاید آن گل فروشی باشد که ده عدد گل رز برایم پیچید تا … ! پ.ن: قبیله همان خانواده است.
دستهبندیشده در: دل نوشته | برچسبها: گیله مرد، روزنوشت، شفاف سازی | ۱ دیدگاه »
نوشته شده در سپتامبر 25, 2011 به وسیلهٔ گیله مرد
چند باری پیش آمد که فکر کردم خیلی تنها هستم یعنی از همه چیز نا امید، خسته و مانده … وقتی میخکوب مشکلات بودم آرام به شانه ام زد و تا نگاه کردم ببینم چه کسی بود برگشتم و دیدم که خبری ازمشکل نیست. هر چند چند باری هم چنان از سر شوخی زد پس [...]
دستهبندیشده در: دل نوشته | برچسبها: گیله مرد، خدا، زندگی | ۱ دیدگاه »
نوشته شده در سپتامبر 16, 2011 به وسیلهٔ گیله مرد
چند مدتی بود که به وبلاگنویسی انتزاعی روی آورده بودم. حتما می پرسید این دیگر چه صیغه ای از وبلاگ نویسی است؟ راستش همه وبلاگ نویس ها اول فکر می کنند بعد می نویسند در وبلاگ و خلاصه منتشر می کنند. این مدل وبلاگ نویسی اول فکر می کنی که در مورد چه می خواهی [...]
دستهبندیشده در: وبلاگستان، دل نوشته، روزنوشت | برچسبها: وبلاگ، وبلاگ نویسی انتزاعی، گیله مرد، روزنوشت | ۱ دیدگاه »
نوشته شده در اوت 5, 2011 به وسیلهٔ گیله مرد
خیلی وقت بود از خودم چیزی ننوشته بودم ، یعنی نوشته بودم ولی آنقدر خودمانی نبود که بشود گفت حرف خودمانی . راستش جریان درس خواندن و نخواندن من این روزها بدجور رفته در پاچه ام یعنی هر طرف که صورتم را می کنم شَتَلق می خورد به گوشم … . اگر به خیلی گذشته [...]
دستهبندیشده در: دل نوشته | برچسبها: مشق، گیله مرد، تالار افتخارات، درس، زندگی | 5 دیدگاه »
نوشته شده در ژوئیه 31, 2011 به وسیلهٔ گیله مرد
زمان کودکی من و هم سن و سالانم تمام عشقمان این بود که مهمانی به خانه آنهایی برویم که دستگاهی مثل آتاری یا میکرو دارند. یا اگر هم خودمان دستگاهی داشتیم دلخوش روزهای تعطیل بودیم که بعد از انجام تکالیف اعصاب خورد کن و نوشتن پاکنویس و هزار درد و مرض دیگر چند ساعتی خودکشی [...]
دستهبندیشده در: دل نوشته | برچسبها: نوجوانان، کودکان، گیله مرد، دهه هفتاد، دهه هشتاد، دهه شصت | ۱ دیدگاه »
نوشته شده در ژوئیه 7, 2011 به وسیلهٔ گیله مرد
چند سال پیش بود در یکی از شلوغ ترین خیابان های شهر داشتم قدم می زدم که ناگهان دیدم اطراف خودرو پرایدی شخصی به اصطلاح مرد! زنی را کشان کشان می برد سوار ماشین کند. من و چند نفر دیگر اعتراض کردیم و به سمت مرد رفتیم و در همان بین مرد گفت: قضیه ناموسی [...]
دستهبندیشده در: اجتماعی، جامعه، دل نوشته | برچسبها: قتل، مردم، گیله مرد، ایران، بی تفاوتی، خشونت در جامعه | 5 دیدگاه »
نوشته شده در مه 22, 2011 به وسیلهٔ گیله مرد
راستش نمی دانم از کجا و از چه چیز این مرد بنویسم. ناصر حجازی برای من و هم سن و سالانم یادآور خاطرات نوستالوژیک بود. خاطره آن فینال آسیایی و آن باران لعنتی که … لقب کاپلو را به او داده بودیم و برایمان باعث غرور بود استقلالی بودنمان. الان که این چند خط را [...]
دستهبندیشده در: ورزش، دل نوشته | برچسبها: فوتبال، ناصر حجازی، کاپلو، اول خرداد، اسطوره | 5 دیدگاه »
نوشته شده در مه 21, 2011 به وسیلهٔ گیله مرد
آخرین باری که مطلبی در اینجا منتشر کردم باز می گردد به دوران کشف آتش توسط انسان، جای بسی خوشحالیست که حداقل به خودم جرات دوباره دادم که سرو سامانی به این زاویه مجازی بدهم. در این دوسال خیلی ها به این درد ننوشتن دچارشده اند. شاید اصلی ترین دلیلش سرخوردگی از فیلتر شدن دسته [...]
دستهبندیشده در: دل نوشته | برچسبها: بازگشت گیدورا | 4 دیدگاه »
نوشته شده در اکتبر 9, 2010 به وسیلهٔ گیله مرد
بعضی وقت ها حس حالی داری که هیچ وقت با هیچ زبانی قادر به بازگو کردنش نیستی و اینجاست که موسیقی به جای تو لب می گشاید. خیلی وقت بود که از آهنگی لذت نبرده بودم، لذتی که مجبورم کند در اتاق را ببندم، موبایل را خاموش و چراغ ها را خاموش تر کنم و [...]
دستهبندیشده در: دل نوشته | برچسبها: موسیقی، نوازش، دل نوشته، سکوت | 7 دیدگاه »