این خرچنگ لعنتی…

همه ما در زندگی آدم هایی داریم که در بعضی از لحظات خاص پیدایشان می شود. یعنی فقط برای مدتی می آیند تا مشکلی را حل کنند و بعد از مدتی می روند و دیگر تکرار نمی شوند. من به این آدمها می گویم فرشته های زمینی که هنوز هم چندتایی از این فرشته ها اطرافم هستند. وقتی می گویم فرشته فکر بد نکنید.

این چند خط را گفتم که برسم به اتفاقی که برای یکی از این فرشته های دوست داشتنی زندگی من افتاد.در مهمانی بودم که تلفنم زنگ خورد و شماره ناشناس بود برایم. جواب دادم،صدا کمی تا قسمتی برایم آشنا بود. در ذهنم دنبال صاحب صدا می گشتم که گفت امیررضا هستم… . (امیر پسر یکی از فرشته های زندگی من است و امسال برای اولین بار در ورودی دانشگاه شرکت میکند) بدون مقدمه از آنجایی که بایرن مونیخی دو آتشه است بابت قهرمانی تیمش تبریک گفتم. احوال خودش و خانواده را پرسیدم. رسیدم به پدرش و گفتم حال حاجی چطوره؟ گفت: خوبه، فردا میره برا شیمی درمانی. انگار که برق گرفت مرا، دوباره پرسیدم چی؟ شیمی درمانی برای چی؟ گفت: مگه خبر نداری؟ بابا سرطان ریه گرفته. انگار که آب سردی ریخته باشند روی تنم!‌بعد از  لحظه ای مکث، خودم را جمع و جور کردم، امیر هم فهمیده بود که شوکه شدم کمی خندید و  بعد از گرفتن اطلاعات و خداحافظی گوشی را قطع کردم.  هنوز هم دارم فکر می کنم که این خرچنگ لعنتی دست روی چه نازنین هایی می گذارد.

پ.ن: دلم بدجور گرفت!

درباب جادوگر شهر اُز

نمی دانم فیلم Oz the Great and Powerful را دیده اید یا نه، ولی مطمئنا کم یا بیش با داستانش آشنا هستید. اگر بخواهم اندکی اسپویل کنم داستان را برایتان. باید خدمتتان عارض شوم که حکایت فیلم سرگذشت تردستی حقه باز و خوش صحبت است به نام اُز که با سرکارگذاشتن خلق الله امرار معاش می کند. دست برقضا در یک تعقیب و گریز در گردباد معروف داستان جادوگر شهر اُز گیر می افتد و از زمین و زمان طلب بخشش می کند… . دعاهایش مقبول درگاه حق می افتد و وی وارد شهر اُز می شود. کاشف به عمل می آید که همه مردم شهر در انتظار منجی خود جادوگری چیره دست به نام اُز هستند که بیاید و ملت را از دست جادوگر بدطینت نجات بدهد. در بین راه با دختری زیبا رو آشنا می شود که ایشان نیز جادوگر و خواهر بانوی مشاور هستند. خلاصه سرتان را درد نیاورم که خواهر ایشان به اُز می گوید برو و جادوگر بده را بکش بیا بشو پادشاه ما و …. بقیه فیلم را خودتان بروید و ببینید چون خیلی طولانی است.

oz-the-great-and-powerful-banner-poster

نکته اینجا بود که خود اُز میدانست که جادوگر نیست، ولی مردم نادان از آنجایی که دوست داشتند باور کنند که ایشان همان شخصی است مدت ها منتظرش بودند نمی توانست کاری کند پس به صورت کاملا اتفاقی شد همان کسی که باید می شد! یعنی لازم نبود که حتما جادوگر باشد تا بتواند به جادوگران واقعی غلبه کند بلکه مردی بود که می دانست چطور از فرصت هایش استفاده کند.

جالبترین قسمت فیلم جایی بود که قرار بود اُز به چند تن از دوستانش هدایایی بدهد، یا به قولی به عنوان جادوگر آرزوهایشان را برآورده کند. چیزی که آنها می خواستند را اُز نمی توانست بهشان بدهد چون در واقع اصلا جادوگر نبود ولی هدایایی که داد چیزی بود که آنها باید می داشتند. حکایت ما هم دقیقا همین است ما نمی دانیم که از کاندیدای ریاست جمهوری دقیقا باید چه انتظاری داشته باشیم، شاید دلیلش این است که ما کلا آدم های عجولی هستیم و از بدشانسی ماست که جادوگرهای ما نمی توانند از فرصت هایی که از نادانی ما سرچشمه میگیرد به نفع ما کاری انجام بدهند.

پیشنهاد می کنم یک بار هم که شده فیلم را ببینید و شخصیت ها را عوض کنید یعنی از دید دیگری ببینید. مردم سرزمین اُز خیلی شبیه ما هستند!

پ.ن: مناظره را دیدید؟!

برای مُلک جمشیدِ کوروش یغمایی

ساعت سه و نیم نصفه شب و دنبال اطلاعاتی می گشتم برای سفر نوروزی. قرار است قبیله ای برویم یزد و شیراز و اصفهان و اگر هم طلبیده شویم بندرعباس. حالا از اصل موضوع دور نشویم، در این گیرودار هم گفتم چند آهنگ دامبولی دامبو دانلود کنم که در طول سفر دور هم حالی به حولی. در همین بین برخوردم به آهنگ نوروز کوروش یغمایی عزیز. راستش چند خواننده هستند که صدایشان برایم بدجوری نوستالوژیک است. یادم است اول راهنمایی بودم  یا دوم راهنمایی (کلا نوجوانی منظورم است) که دایی سیروس یک عدد نوار خانه ما جا گذاشته بود (شاید هم من بلندش کرده بودم) یک طرفش کوروش یغمایی بود و طرف دیگرش هم خدابیامرز فریدون فروغی می خواند. خلاصه اصلا نوارباز شدن من با همین کاست بود و بعد هم مازیار، فرهاد، داریوش، ابی…!

kourosh-yaghmaei_mehrshad

خدابیامرز فرهاد همیشه ناراحت بود، فریدون هم همین طور ولی کوروش یغمایی شاد بود نه این که خدایی نکرده آنجور شاد که امروز هستند، یه جور دیگر بود، صدایش صدای امید و زندگی بود مخصوصا در همان دوران چند آلبوم جدید هم منتشر کرد، منظورم آن زمان، دوران نوجوانی و تین ایجریم است. مخصوصا آهنگی داشت که می گفت: در دست گلی دارم این بار که می آیم، کانرا به تو بسپارم. هنوز هم این قسمتش را زمزمه می کنم. اینها را گفتم بدانید که خیلی خاطرش را میخواهم مخصوصا با آن موی بلند و سبیل باحالش که از دوران قرقره میرزا تا همین حالا که دارم این چند خط را می نویسم حفظش کرده که دست مریزاد دارد.

خلاصه هنرمند دوست داشتنی قصه من اینجا نوشته درباره آلبومی که حدود یک دهه است گیر آقایان است و چه خوب نوشته از دردش، طنازانه نوشته طوری که هم می شود خندید و هم می شود افسوس خورد.قسمتی از نوشته ایشان می گوید:

از آن هنگام هشت سال می‌گذرد. نه آن هنگام و نه تا کنون نفهمیده‌ام چرا و برچه پایه‌ای. هیچکس هم توضیحی نداد (حتی شفاهی). دراین هشت سالی که گذشت، همواره باخود اندیشیده‌ام که اگر چنین است و صدای من نباید شنیده شود چرا رادیو و خواهر کوچکترش «سیما» برخی آثار مرا، حتا آثار قبل از انقلاب را بصورت گزینشی، آنهم با تکه پاره کردن آثارم و ادیت‌های کاملا ناشیانه و آماتوری و حتا بدون بردن نام من در شبکه‌های خود پخش می‌کنند. مگر این‌ها صدای من نیستند. آن هم بدون کوچک‌ترین اجازه‌ای از صاحب اثر یعنی خود من؟

جالبش این است که چند وقت پیش پوستر هنرمند مردمی و عشق رانندگان پیکان و البته پراید خوابیده خسته! مجید خراطها را دیدم که به در و دیوار فروشگاه ها چسبانده شده، یاد سایر خوارندگانی که مزخرفاتی از این قبیل به خورد گوش ملت می دهند.   مسلما بسیار ناراحت کننده است که هنرمندی به قدمت و پیشینه کوروش یغمایی باید حدود یک دهه منتظر باشد که آلبومش اجازه انتشار پیداکند در صورتی که همین آق مجید خودمان شاید اولین اثر حنری که منتشر کرده در همین بازه یک دهه بوده! حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل یا چیزی در همین مایه ها!

پ.ن1: دایی سیروس برای خودش یک ژانر است .

پ.ن2: از پشت همین تریبون هم مزدوج شدن یکی از دوستان ویلاگی قدیمی باحال از خطه قهرمان پرور، پهلوان پرور، زیتون پرورده،میرزا قاسمی و باقالا قاطوق محمد یا همان محمد آجرپاره جمیعا صلوات! این پست هم بخوانید برایش تبریکی هم بسرایید.

اندر احوالات واپسین ساعات سال

وسط اتاقم نشته ام و کنسرت داریوش در سال 2003 را گوش میدهم و فکر می کنم که عجب سالی بود و گذشت. البته هنوز کاملا نگذشته ولی خب فکر می کنم. در همین بین داریوش شعر زیر را دکلمه می کند و سراغ لب تاپم می روم که این ها را بنویسم:

زندگی رسم خوش آیندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

زندگی پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دلهاست

زندگی هندسه ساده تکرار نفس هاست

هرکجا هستم باشم آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

آری آری زندگی زیباست

سال نود و یک سالی پر از استرس و استرس و استرس بود برای من. حکم من مثل باشگاه آرسنال بود که فقط به فکر زیرساخت بود و هیچ خروجی مثبتی نداشت، البته امیدوار به آینده. در حال حاضر اصلی دغدغه ذهنیم سبزی پلو با ماهی شکم پری است که مادرم وعده اش را داده و البته با پی سی خانه هم یک درگیری دارم آن هم همین حالا به پایان رسید. راستی اگر گرانی بیداد می کند چرا بازار این همه شلوغ است؟ در ضمن دوست دارم ببینم خرداد پر از حادثه هم چه میشود. کلا سال نود و دو خیلی باحال به نظر میرسد. امیدوارم که سال خوبی باشد برای آدم های خوب که هنوز نسلشان منقرض نشده. گفتم آدم خوب یاد دیالوگی افتادم از سریال The Walking Dead که دوستی به دوست دیگرش می گفت:

آدم های خوب می میرند، آدم های بد هم میمیرند فقط آدم های ضعیف زندگی می کنند تا عذاب بکشند!

در این خط پایانی هم داریوش رسید به چشم من و چشم من هم در آشپزخانه دارد فکری به حال شکم من می کند. راستی بین خودمان باشد همین حالا هم حرکتی زدم که گفت اِ… .

سال نو پیشاپیش مبارک!

پ.ن1: داریوش خیلی در این کنسرت سال 2003 فالچ خواند.

پ.ن2:گوگل ریدر هم دارد به ملکوت اعلا می پیوندد. فکر کنم یا کلا وبلاگ نویسی میمیرد یاد می شود مثل قدیم که من اومدم توام بیا نظر بده Smile

روزمرگی ها

بعضی وفتها آنقدر درگیر زندگی روزمره میشوی که یادت می رود مثلا یکی از فانتری هایت در تنهایی این بوده که بِروی در یک مکانیکی موتور شاگردی کنی و بعد یک موتور سیکلت کروزر برداری بزنی به جاده و کل ایران را بگردی و بشینی خاطراتت را بنویسی.

موتورسیکلت ارنستو چه گوارا

راستی نمی دانید موتور کروزر چیست؟ خدمت انور با سعادتتان عرض کنم که همان طور که در ماشین های سواری دسته بندی هاچ بک، ناچ بک و … داریم. موتور سیکلت ها هم دسته بندی خاص خودشان را دارند. مثلا کروزر این موتور خفن ها با دسته موتور های خفن و البته موتور سوارانی خفن تر هستند که معروفترین کمپانی سازنده آن هارلی داویدسون است. یا مثلا موتور آف رود همان موتور پرشی است یا موتور اسکوتر معروفترینش برای ما ایرانی ها وسپای ایتالیایی است. سی جی 125 قاتل هم در دسته بندی موتور استاندارد قرار می گیرد که سنگ بنایش را برادران ژاپنی بنا نهادند. بقیه دسته بندی موتور سیکلت ها را هم اینجا خودتان ببینید.

خیلی از اتفاقات زندگی هم همینطوری است یعنی می خواهی یه کاری انجام بدهی ولی آن وسط مسط ها ناگهان میروی سمت دیگر و کلا یهو که به خودت می آیی شدی آدم دیگر!

پ.ن: ایده سفر با موتورسیکلت پس از دیدن این فیلم و متعاقبا خواندن کتابی بود که فیلم بر اساسش ساخته شده بود!

تست تکنولوژی!

این پست جهت تست ارسال مطلب از Windows Live Writer می باشد. لیکن استفاده دیگری ندارد!

Canjamoto-BMW_Scorpion_mp853_pic_50673

سلیقه عجیب در تاکسی!

چندی پیش در مسیری با هموطنی آذری زبان حدودا چهل، چهل و پنج ساله در یک تاکسی هم مسیر بودم. من صندلی جلو نشستم و این هموطن عزیز صندلی عقب. کمی از مسیر نگذشته بود که دو دستش را روی صندلی های جلو گذاشت و سر صحبت را با راننده که از قضا جوان بود باز کرد که شما آقای راننده از چه خواننده ای خوشت میاد؟ و البته راننده بنده خدا تا خواست جوابش را بدهد گفت با همان لهجه گفت مثلا من عاشق عباس قادری و داوود مقامی هستم. خداییش خیلی باحال می خونن! اصلا خود صدا هستند اینا.حمیرا هم خیلی خوبه، هایده هم که خدابیامرزدش.  راننده بنده خدا هم که هاج و واج داشت این طرف آن طرف را نگاه می کرد گفت البته خواننده های جدید هم خوب هستند مثلا همین احسان خواجه امیری.

Kasseta_by_Javelines_rus

خلاصه این را گفت و برای آقای مسافر اهل دل یکی از آهنگ های آلبوم جدید احسان را گذاشت. هنوز بنده خدا احسان به خواندن نیفتاده بود که گفت نه بابا این جدیدا اصلن خوب نمی خونن. همونی که من گفتم. من و راننده زیر لب می خندیدیم و آقای مسافر داشت از علاقه مندی هایش می گفت. من و راننده که به در و دیوار نگاه می کردیم با شنیدن جمله  : لئو تولستوی توی یه کتابش گفته … .میخ کوب شدیم تا حدی که من با تعجب برگشتم ببینم واقعا این همان هموطن عزیز است یا نه!  که ناگهان تلفنش زنگ خورد و شروع کرد به زبان مادری یا پدریش به حرف زدن. من و راننده چشممان چهارتا شده بود که آخه تولستوی؟ من لحظه شماری می کردم که صحبتش تمام بشود و ببینم تولستوی چه جمله ای گفته بود که ایشان خوانده بود قرار بود برایمان نقل کند که از بد روزگار در بین همان بلند بلند تلفنی حرف زدن پیاده شد و من همچنان دارم فکر می کنم که قراربود چه جمله ای از تولستوی بشنوم!

پ.ن: نکته اخلاقی چی بود؟

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 654 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: