عرش کبریایی !

نمی دانم موقع تحویل سال بود یا روز تولدم یا یکی از همین روزهایی بود که با خودم خلوت کرده بودم، به عرش کبریایی گفتم که هر چه به صلاح  و خیر است همان را برایم در نظر بگیر. مثل اینکه این بار شنیده و دقیقا یادش مانده و خلاصه به هر نحوی شده می خواهد به صلاح من کاری کند ولی فکر کنم یادش رفته که هر موجود دوپایی ظرفیتی دارد. حالا هر چقدر می گویم بیخیال، جوانی کردم و به همان خوشی ها و ناخوشی های گذشته راضیم، صلاح و این طورمسائل به ما نیامده، گوشش بدهکار نیست. اگر همین طور پیش برود نمی دانم در پایان چیزی باقی می ماند که … هر چند در اعماق ته وجودم ناراضی نیستم ولی …

به یاد استاد پرویز مشکاتیان {مطلب وارده}

همچون هميشه، خبري كوتاه و دردناك؛ استاد پرويز مشكاتيان در 54 سالگي در خانه‌ي خود بر اثر ايست قلبي درگذشت. باورم نمي‌شد؛ سخت است، خيلي سخت، رفتني را به تماشا نشستن كه بازگشت نخواهد داشت. اين روزها گويي روزگار در بهت فرو بردنمان را خو گرفته است.چشم‌هايم با استاد آشنا نبودند، ولي گوش‌هايم استاد را خوب مي‌شناسند. شايد از همين روست كه اشكم به جاي چشم از گوش‌هايم فرو مي‌ريزد. اين‌بار گوش‌هايم خون مي‌گريند و اين «درد مشترك» را «بيداد» مي‌كنند.

A0355479

آخ! چرا ما ايراني‌ها تا اين اندازه دير مي‌رسيم. اكنون كه استاد رفته‌اند، قلم‌ها را به كار انداخته‌ايم و مي‌نويسيم. مي‌نويسم: كه بود، چه كرد، چرا رفت….؟ ولي دريغ و هزاران دريغ! آن هنگام كه بود، از اينكه: كيست، چه مي‌كند، كجاست…؟ هيچ واژه‌اي بر كاغذ نمي‌كاشتيم. چه مي‌توانم بگويم؛ هيچ. جز شرم و حسرت چيزي نمانده است، جز ادامه‌ي زندگي با يادش، با نواي سنتورش.نمي‌دانم رفتن‌شان را به كه تسليت بگويم. به خانواده‌شان، -هنرمند را همه‌ي دوست‌داران خانواده هستند- به دوستان‌شان، -كيست كه آواي سازشان را شنيده باشد و در دل پيوند دوستي با ايشان نداشته باشد- به جامعه‌ي هنري، -ساز را براي همه‌ي مردم مي‌نواخت- به يار ديرينه‌شان، -استاد محمدرضا شجريان، ايشان نيز با مردم يكي هستند- به ايرانيان، -هنر مرز ندارد- به جهانيان، -جهان برايشان كوچك بود كه رفتند- تسليت مي‌گويم و براي هر آنكه درد نبودن استاد سينه‌اش را مي‌فشارد از خداوند شكيبايي مي‌خواهم.

روح‌شان شاد، يادشان گرامي، راه‌شان پُر رهرو

مراسم خاك‌سپاري ايشان روز پنج‌شنبه دوم مهر ماه ساعت ده صبح از مقابل تالار وحدت.

(كوتاهي سخنم با ببخشيد، انديشه‌ام از اين فراتر نمي‌رود.)

—————————————-

پ.ن: با تشکر از المیرای عزیز بابت نوشتن این مطب.

بوی ماه مهر

خودمانیم عجب بویی می داد، روز اول فقط دمش گرم این بود که مثل اسب بدویم داخل کلاس و نیمکت دلخواه را انتخاب کنیم و البته کمی هم بزن بزن و مثل این حیوانات وحشی منطقه خود را مشخص کنیم. نه اینکه فکر کنید این مسخره بازی ها مختص کلاس اولی بودنمان است، نه خیر ، هر چقدر کلاس بالاتر می رفتیم وحشی بازی هایمان بیشتر می شد. بد نیست خاطره ای نقل کنیم از دوران خوش دبیرستان که آینه عبرتی شود برای نوجوانان این مرز و بوم.

هنرستانی بودیم و پردردسر، سال دوم که بودیم حاکمان مدرسه مثل این اصلاح طلب ها از بدجور از دستمان کلافه شده بودند به همین خاطر درسال سوم برای اینکه مثلا چیزهای مارا در منگنه بگذارند کلاسی را برایمان انتخاب کردند که جنب دبیرخانه مدرسه و البته بالای دفتر مدیر و معاونان باشد، یعنی از تمامی دستگاه های نظارتی علیه ما استفاده کردند حتی صدای باد شکم بچه ها هم به گوش مدیر می رسید چه برسد … . این بنده حقیر در دوران قدیم معمولا نماینده کلاس بودم، و البته در اواخر مد شده بود که رای گیری هم می کردند و شورایی هم انتخاب می شد که دقیقا چیزی بود شبیه این مجلس خبرگان که به هیچ دردی نمی خورد و فقط دهن پر می کرد. نماینده شدن هم خودش قوانینی داشت، باید هم دم بچه ها را میدیدی هم اینکه با دست اندرکاران حکومت مدرسه دستت در یک کاسه می شد. اگر از دید دیگر نگاه کنیم یک پا هاشمی رفسنجانی بودم برای خودم.

takhte

از تفریحات سالم ما در دوران سال دوم این بود که یک نفر که مثلا من باشم ضرب می گرفتم و یک نفر که نامش شهرام بود می خواند و چند نفری هم دست افشانی می کردند! البته به دلیل بی جنبگی بعضی اوقات بچه ها فکر می کردند که محفل مختلط است و شرو ع به حرکات زشت و بد می کردند که از من نخواهید بیشتر از این بازگو کنم. در سال سوم این تفریح سالم را از ما گرفتند به دلایل بالا.

در آن هنرستان ما فقط از دونفر حساب می بردیم، یکی آقای هدایتی بود که معاونی بود برای خودش ، تنبیه نازی که مجرمین را میکرد این بود که باید کله را ماشین 4 می زدی و این یعنی مرگ! فکر کن مویی را که با خون جگر و قلوه آب میدهی بزرگش می کنی و هر روز صبح نازش را می کشی بعد یهو بگویند پسر یا ماشین 4 یا اولیا ! خوب معلوم بود که نصف آن هنرسان همه کله هایی تراشیده شده را انتخاب می کردند! و دیگر چهره مخوف و التبته دوست داشتنی آقای پورواوزان مدیر هنرستان بود! این آقای پوراوزان قصه ما سی سال در این هنرستان مدیر بود و از بخت خوب ما چند سال هم تشویقی خورده بود تا بیشتر به نظام مقدس خدمت کند. این آقای مدیر یک مزدا سواری داشت که هیچ وقت نشده یود آقای مدیر را بدون مزدا سواری ببینیم، نکته جالب این بود که تنها ماشین و راننده ای بودند که فقط از یک لنگه دروازه داخل می آمدند! خلاصه این ها را گفتم تا برسم به اصل موضوع، یک روز سرد زمستانی دبیر مربوطه تشریفش را نیاورده بود و دست بر قضا ماشین آقای مدیر هم نبود و آقای هدایتی هم گویا تشریف نداشت و خلاصه عوامل دست به دست همدیگر داده بود که ما مراسم دست افشانی را برپا کنیم ! مراقب هارا روانه راهرو کردیم و رفتیم تو مد بندری ! در یک لحظه یکی از بچه های مراقب مثل سگ دوید و گفت پــــــــــــوراوزان …

چشمتان روز بد نبیند در یک لحظه مجرمین سر جاهای خود رفتندو هر کس کتابی باز کرد و ادای بچه درس خوان ها را در وآوردیم. ناگهان در کلاس باز شد و پوراوزان همچون ببری خشمگین غرشی کرد! ما هم که به قول پسر ها پاپیون کرده بودیم دل به امداد های غیبی بستیم! تا آمدم دهن باز کنم که ما نبودیم و کلاس بغلی بود و … شتلغ کشیده را گذاشت و با اردنگی منی که مثلا نماینده شورا و نماینده کلاس بودم از کلاس پرت کرد بیرون و به ترتیب همه سی و چند نفر مارا مورد نوازش قرار داد و … کلاس را یک هفته تعطیل کرد و در سرمای دلچسب زمستان چیزمان از سرما پاره شد … مزدای آقای مدیر آن روز در تعمیرگاه تشریف داشت !

——————————

پ.ن1: باز هم از این خاطرات اکشن دارم برای تعریف کردن.

پ.ن2: منبع تصویر هم اینجا.

پ.ن3: خوشحالی که نود به آغوش گرم طرفداران فوتبال بازگشت!

پ.ن4: شما هم اگر خاطراتی دارید تعریف کنید دور هم بخندیم به ایام گذشته.

پدر و پسری که در تاریخ جاودانه شدند

تصویر زیر مقبره بروس لی و پسرش براندون لی است. بروس لی قسمتی  شیرین از خاطرات دوران کودکی  من و هم سن وسالانم را تشکیل میدهد. یاد دروانی که با دو عدد سوسیس آلمانی ژست بروس لی و نانچوکایش را می گرفتم به خیر.

brucebrandonlee

پ.ن1: زندگی نامه بروس لی در اینترنت به وفور یافت می شود، خواندنش خالی از لطف نیست.

پ.ن2: مقبره بروس لی در سیاتل آمریکا، خیابان گارفیلد است، اگر مسیرتان خورد آنطرف ها یک فاتحه از قول من برایش بخوانید.

پ.ن3: در ایام قدیم به دوستی قول داده بودم درباره ماسوتاتسو اویاما بنویسم، احتمالا مطلب ورزشی بعدی درباره اویااما خواهد بود.

فشار خاورمیانه ای !

اصولا این منطقه و اطرافش  جای جالبی است، در ایران اهل تسنن و غیره زیر فشارند، در عربستان برعکس اینجاست و شیعیان زیر فشارند! در ترکیه که هم شیعیان و هم سنی ها زیر فشارند و لائیک ها  کلا اسلام را زیر فشار گذاشته اند! در عراق هم که دو طرف مسلمان در هر لحظه به هم فشار وارد می کنند، در فلسطین هم  یهودی ها  فشار وارد می کنند،  لبنان هم که اصلا معلوم نیست چه خبر است ! واقعا نمی شود که این منطقه که به اصطلاح مهد تمدن است کمی منطقی برخورد کنند، این سوال در ذهنم می چرخد که مثلا اگر ایران یا همین کشورهای همسایه مثل نروژ و دانمارک گذشته ای پر از قتل و غارت داشتند الان چه می کردند ؟

5ylny2p

پ.ن: جمعه چه باید کرد ؟

اعضای هوشمند

ای کاش گوشهایم هوشمند بودند تا وقتی حرف هایی را که  روحم را تکه تکه می کنند را نمی شنیدم .

ای کاش چشمهایم هوشمند بودند تا وقتی صحنه هایی را که روحم را تکه تکه می کنند را نمی دیدم.

و اصلا بیخیال عضو هوشمند،  ای کاش من یک صندلی بودم که نه چیزی می دیدم و نه چیزی می شنیدم.

ist2_4105385-isolated-chear

پ.ن1: کامنت ها به زودی جواب داده می شود، درگیرم. بیشتر از همه درگیر خودم هستم.

پ.ن2: به چند بازی وبلاگی دعوت شدم که به زودی اطاعت امر می کنم.

یادش به خیر !

Kasseta_by_Javelines_rus

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: