بوی ماه مهر

خودمانیم عجب بویی می داد، روز اول فقط دمش گرم این بود که مثل اسب بدویم داخل کلاس و نیمکت دلخواه را انتخاب کنیم و البته کمی هم بزن بزن و مثل این حیوانات وحشی منطقه خود را مشخص کنیم. نه اینکه فکر کنید این مسخره بازی ها مختص کلاس اولی بودنمان است، نه خیر ، هر چقدر کلاس بالاتر می رفتیم وحشی بازی هایمان بیشتر می شد. بد نیست خاطره ای نقل کنیم از دوران خوش دبیرستان که آینه عبرتی شود برای نوجوانان این مرز و بوم.

هنرستانی بودیم و پردردسر، سال دوم که بودیم حاکمان مدرسه مثل این اصلاح طلب ها از بدجور از دستمان کلافه شده بودند به همین خاطر درسال سوم برای اینکه مثلا چیزهای مارا در منگنه بگذارند کلاسی را برایمان انتخاب کردند که جنب دبیرخانه مدرسه و البته بالای دفتر مدیر و معاونان باشد، یعنی از تمامی دستگاه های نظارتی علیه ما استفاده کردند حتی صدای باد شکم بچه ها هم به گوش مدیر می رسید چه برسد … . این بنده حقیر در دوران قدیم معمولا نماینده کلاس بودم، و البته در اواخر مد شده بود که رای گیری هم می کردند و شورایی هم انتخاب می شد که دقیقا چیزی بود شبیه این مجلس خبرگان که به هیچ دردی نمی خورد و فقط دهن پر می کرد. نماینده شدن هم خودش قوانینی داشت، باید هم دم بچه ها را میدیدی هم اینکه با دست اندرکاران حکومت مدرسه دستت در یک کاسه می شد. اگر از دید دیگر نگاه کنیم یک پا هاشمی رفسنجانی بودم برای خودم.

takhte

از تفریحات سالم ما در دوران سال دوم این بود که یک نفر که مثلا من باشم ضرب می گرفتم و یک نفر که نامش شهرام بود می خواند و چند نفری هم دست افشانی می کردند! البته به دلیل بی جنبگی بعضی اوقات بچه ها فکر می کردند که محفل مختلط است و شرو ع به حرکات زشت و بد می کردند که از من نخواهید بیشتر از این بازگو کنم. در سال سوم این تفریح سالم را از ما گرفتند به دلایل بالا.

در آن هنرستان ما فقط از دونفر حساب می بردیم، یکی آقای هدایتی بود که معاونی بود برای خودش ، تنبیه نازی که مجرمین را میکرد این بود که باید کله را ماشین 4 می زدی و این یعنی مرگ! فکر کن مویی را که با خون جگر و قلوه آب میدهی بزرگش می کنی و هر روز صبح نازش را می کشی بعد یهو بگویند پسر یا ماشین 4 یا اولیا ! خوب معلوم بود که نصف آن هنرسان همه کله هایی تراشیده شده را انتخاب می کردند! و دیگر چهره مخوف و التبته دوست داشتنی آقای پورواوزان مدیر هنرستان بود! این آقای پوراوزان قصه ما سی سال در این هنرستان مدیر بود و از بخت خوب ما چند سال هم تشویقی خورده بود تا بیشتر به نظام مقدس خدمت کند. این آقای مدیر یک مزدا سواری داشت که هیچ وقت نشده یود آقای مدیر را بدون مزدا سواری ببینیم، نکته جالب این بود که تنها ماشین و راننده ای بودند که فقط از یک لنگه دروازه داخل می آمدند! خلاصه این ها را گفتم تا برسم به اصل موضوع، یک روز سرد زمستانی دبیر مربوطه تشریفش را نیاورده بود و دست بر قضا ماشین آقای مدیر هم نبود و آقای هدایتی هم گویا تشریف نداشت و خلاصه عوامل دست به دست همدیگر داده بود که ما مراسم دست افشانی را برپا کنیم ! مراقب هارا روانه راهرو کردیم و رفتیم تو مد بندری ! در یک لحظه یکی از بچه های مراقب مثل سگ دوید و گفت پــــــــــــوراوزان …

چشمتان روز بد نبیند در یک لحظه مجرمین سر جاهای خود رفتندو هر کس کتابی باز کرد و ادای بچه درس خوان ها را در وآوردیم. ناگهان در کلاس باز شد و پوراوزان همچون ببری خشمگین غرشی کرد! ما هم که به قول پسر ها پاپیون کرده بودیم دل به امداد های غیبی بستیم! تا آمدم دهن باز کنم که ما نبودیم و کلاس بغلی بود و … شتلغ کشیده را گذاشت و با اردنگی منی که مثلا نماینده شورا و نماینده کلاس بودم از کلاس پرت کرد بیرون و به ترتیب همه سی و چند نفر مارا مورد نوازش قرار داد و … کلاس را یک هفته تعطیل کرد و در سرمای دلچسب زمستان چیزمان از سرما پاره شد … مزدای آقای مدیر آن روز در تعمیرگاه تشریف داشت !

——————————

پ.ن1: باز هم از این خاطرات اکشن دارم برای تعریف کردن.

پ.ن2: منبع تصویر هم اینجا.

پ.ن3: خوشحالی که نود به آغوش گرم طرفداران فوتبال بازگشت!

پ.ن4: شما هم اگر خاطراتی دارید تعریف کنید دور هم بخندیم به ایام گذشته.

Advertisements

6 پاسخ

  1. ما سوم دبیرستان چنین بساطی داشتیم، ناظممون میومد داد می‌زد «اینجا مگه کاباره‌ست؟»
    نصف کلاس خالی از صندلی بود، همه‌ی صندلی‌ها رو بردیم عقب، جلوی کلاس شده بود استیج. بعد ناظم واسه اینکه بساط مارو بهم بزنه گفت صندلهیا همه جلو، اونوقت عقب کلاس همین بساط بود. رقاص اصلی کلاس هم پسر معلم قرآن بود. بچه‌ها تا میدیدن باباش داره از کنارا رد می شه شروع می‌کردن تواشیح خوندن و اونم کیف می‌کرد.

    بعدا حق بدین به من که مزدا رو به رسمیت نمی‌شناسم
    :)) ، عجب ، محمد به نظرت ما که تو کلاس می رقصیدیم، دخترا کشتی می گرفتن ؟

  2. باید خدمتتون عرض کنم که هیچوقت از مدرسه و مدرسه رفتن خوشم نیومده.
    تنها ساعات قابل تحمل برای من تو مدرسه ساعت های تاریخ و ورزش بود.
    همیشه هم جزء شاگرد زرنگای مدرسه و کلاس و بعدشم که تیزهوشان و دانشگاه و ….
    هیچوقت هم کسی بهم نگفت که بشین درساتو بخون. همیشه خودم خوندم.
    ولی هیچوقت حتی از دانشگاهشم خوشم نیومد.
    همیشه زورکی می رفتم مدرسه.
    این بود خاطره ی من از مدرسه.
    اشکالی داره؟

    😉

    اشکالی داره؟
    آینــــــنه عبرت ! خوبه زورکی بود همه اینا ، مثلا اگه خوشت میومد میرفتی الان چی می شدی ؟

  3. سلام گیله مرد !!
    آقا نخندی به خدا!! ولی از وقتی آشنا شدم با وبلاگت تازه امروز فهمیدم چطوری میتونم تو بلاگت نظر بدم!!!!!!

    در مورد نظر شما تو وبلاگ ، اولا لطف مکردی آمدی ، سر بزن باز، چشم درست می کنم .
    سلام آقا فرشاد گل گلاب
    شما ببخش 🙂 ، خواهش میشه

  4. سلام
    یلی بودی واسه خودت 😉
    من بیچاره از اول ابتدایی بابا جونه آقا ناظم بالا سرمان بود، اگه خودش هم نبود دوستان نازنینش بودن 😦
    اتفاقاً همین چند سال گذشته دختر یکی از دوستان بابایی دانشجوی خودم بود، حالی ازش گرفتم که سه بار خونه ما زنگ زد برای نمره و من دقیقا به عرض رسوندم که فلانی: چغلیهای شما یادت هست!!!
    ای حال داد!
    البته گاهی هم به بابا آقا ناظم هم گیر میدهیم!!!
    اینم خیلی حال میده!
    سلام
    به به چه شود که بابای آدم ناظم آدم باشه ، وحشتنـــــاکه !
    خوب حالشو گرفتی :)))

  5. سلام گیله مرد
    تره قربان بشوم زی خیلی خنده بگودم بخصوص ان قسمت هاشمی رفسنجانی
    سلام بلام مــــیسر
    جاناقوربان بشم 🙂

  6. سلام
    دوباره مهر آمد و یاد ایام تازه شد 🙂
    من شنیده بودم که هنرستانی ها خیلی شیطون هستند نمیدونستم که دیگه تا این حد.البته ما هم از این کارا میکردیم 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: