تولدی دیگر

یک سال دیگر گذشت، به همین سادگی. شاید به همین سادگی نباشد ولی خوب هر چه باشد خیلی زود گذشت. اگر بگویم سال بدی بود کمی به خودم و سرنوشتم کم لطفی کرده ام . فراز و نشیب های زندگیم در آرشیو وبلاگ قبلی و همین وبلاگ کاملا گویا است و لازم به توضیح بیشتر از این ندارم در همین یک سال یاد گرفتم که همیشه در هر لحظه می شود لحظه ای سخت تر را تجربه کرد. حالا که مشغول پیدا کردن دکمه های کیبورد هستم به یک سال گذشته فکر میکنم و دوست دارم اگر سال دیگر عمرم به دنیا بود همین جا بنویسم خدایا شکرت … برای داشته ها و نداشته هایم.

راستش انتظار  این را نداشتم که 88/8/8 اینقدر برایم غافلگیر کننده باشد،آن از sms های ساعت 12 شب فرزاد که غافلگیرم کرد واین از پدر و مادرم که بعد از سالها برایم کیک خریدند و دوباره آن ازلطف و محبت دوستانی که شاید سه یا چهار سال بیشتر از آشناییمان نمی گذرد. اصلا نمی دانم به چه زبانی بگویم، دوست داشتم گزارش بنویسم ولی نمی توانم. چند بار نوشتم و پاک کردم و دلم به این خوش است که وقتی خواستم مطلبم را منتشر کنم دوستان زحمتش را کشیده باشند و من فقط لینک بدهم. راستش هنوز هم حسی غریب مرا از این همه لطف شوکه کرده است. صادق و حدیثه عزیز که تمامی زحمت ها بر دوششان بود و الحق والانصاف فکر کنم بهترین تولد زندگیم را برایم در آلبوم خاطراتم ثبت کردند.

فقط میتوانم بگویم، محمود، علیرضا، محراب، عباس، روزبه، بابک، علیرضا، میثاق ، امیر، حدیث و صادق عزیز ازشما متشکرم، راستش می دانم که این تشکرکافی نیست ولی باز هم متشکرم.

فکر می کنم خوشبختی یعنی همین که بتوانیم همدگیر را دوست داشته باشیم

خودمانیم چقدر نکته در زندگی وجود دارد برای ذوق کردن، مثلا یکی همین تاریخ تولد امسالم که شد پر از 8، یا جمع دوستانه ما و … . ببخشید که حداقل عکسی از کیک ندارم که برایتان بگذارم ولی جایتان خالی بود. باشد که همیشه به شادی و با دل خوش کنار هم جمع شویم.راستی حکایت تاریخی تولدم را هم می توانید اینجا بخوانید.

———————————————–

پ.ن1: این نوشته را ساعت 1:30 دقیقه بامداد نوشتم، به بزرگی خود ببخشید، بعضی اتفاقات را نمی شود با کلمه توصیف کرد، باید دید و از نزدیک حسش کرد.

پ.ن2: 8 آبان سالگرد شروع وبلاگ نویسی من نیز هست.

پ.ن3: المیرای عزیز که از خوانندگان و البته دوستان سبز اندیش بالاخره وبلاگش را ایجاد کرد. هر از چند گاهی مطلبی می نوشت و منتشر می کردم.

اعتیاد و جشن پاکی !

در دوران دبستان معلم موضوع انشایی داده بود که اگر روزی رئیس جمهور بشوید چه می کنید؟ من هم از آنجایی که آخر روحیات لطیف بودم و چیزهایی در مورد رفتار مائو درباره معتادین شنیده بودم در یکی از مسائل مطرح شده گفته بودم که همه معتادین را می کشم، آن هم چطوری ؟ همه را در دریای کاسپین میریزم ! تا سال پیش اعتقاد داشتم که معتاد باید کشته شود و هیچ چیز نمی تواند نجاتش دهد! دلیلی هم که داشتم این بود که سب گندیده را باید جدا کرد و از بین برد. راستش معتادین زیادی را دیده بودم و هیچ کدام نه تنها ترک نتوانسته بودند بکنند بلکه ارتقاء درجه پیدا کرده بودند و از مصرف تریاک به هروئین روی آورده بودند!

خلاصه سرتان را درد نیاورم این طرز فکر همچنان ادامه داشت تا سال پیش که برای مراسم ولیمه به منزل خاله خانم  از حج برگشته، رفته بودم. از روی بی حوصلگی رفتم در کوچه قدمی بزنم شنیدم صدای دامبولی دیمبو می آید. کنجکاو شدم دیدم پدرم هم دارد از همان سمت می آید. گفت میثم بیا بریم یه چیز جالب بهت نشون بدم! من هم که کنجکاویم به شدت گل کرده بود همراه شدم و به گاراژ مکانیکی که صدا از آنجا می آمد رسیدیم  دیدم که جشنی گرفته اند گاراژ را تمیز و آذین بندی کرده اند  و همه در حال بزن و برقص هستند! البته همه پسر بودند و خانم ها فقط تماشا می کردند. من که با تعجب به اطراف نگاه می کردم پرسیدم اینجا چه خبره ؟ پدرم گفت، جشن پاکیه! در بالای مجلس دو عکس بود یکی مچاله شده و خسته که مشخص بود معتاد است و دیگری بشاش و سرزنده که معلوم بود همان معتاد است که اینگونه شده … خلاصه ماجرا از این قرار بود که این معتاد قصه ما با اراده و اعتماد به نفس و مردانگی و هر صفت خوب دیگری که بشود ضمیمه کرد چند سالی بود که اعتیاد به مواد مخدر را ترک کرده بود وخانواده و دوستانش در این روز برایش جشن تولد می گرفتند! راستش از آن روز نظرم عوض شد و به این مسئله که معتاد درست است که  از خودش اراده ای  است و لیاقت مردن را هم ندارد ولی می شود با حمایت او را دوباره متولد کرد.

نظر شما درباره اعتیاد چیست ؟ اگر دوست داشتید بیشتر در این مورد بنویسید، شما هم فکر می کنید باید یک معتاد را کشت یا اینکه کمکش کرد حتی اگر راه برگشتش به ظاهر غیر ممکن باشد.

—————————————–

پ.ن1 : این مطلب بدجور اعصابم را به هم ریخت.

پ.ن2: یک دسته بندی هم به عنوان اعتیاد اضافه کرده ام یعنی اینکه اگر شما هم چیزی ننویسید من می نویسم.

عشق و کبریت !

قشنگترین جمله ای که این روزها شنیده ام، این است که می گوید عشق کبریت نیست که بی خطرش را بسازند .

نام کتابی است از ابوالقاسم حسینجانی، که بیشتر در موردش خواهم نوشت.

چیز نوشت!

8888 نوشت : این را که به عنوان تیتر نوشته ام ، یک تاریخ است، تاریخ یک تولد، تولد یکه کودک پر دردسر. خیلی جالب است ، این همه هشت پشت سر هم! اگر زنده ماندم جمعه قرار است در کنار دوستان روز خاطره انگیزی بشود و مطمئنا یک روز فراموش نشدنی. بگذریم این روزها خودم را جمع و جور کرده ام برای شروعی دوباره، شروعی دوباره در همه ابعاد زندگی، به قولی استارتش را زده ام فقط کمی این سرماخوردگی سر به سرم می گذارد که کم کم خودش از رو می رود.

نامجو نوشت : دوستانی که چند سالی است به اتفاق هم در دنیای مجازی به سروکله هم می زنیم، نیک می دانند که در دوران نه چندان دور من از مخالفین محسن نامجو بودم، یعنی در کل و در جزء حوصله اش را نداشتم ولی بعد از دیدن فیلمی مستند درباره خودش نظرم فلان درجه در موردش عوض شد و اینجانب شدم طرفدار ایشان البته هنوز درجه ام به نوع پروپاقرصش نرسیده { از همان هایی که با کله می روند در صورت هر کس که بگوید بالای چشم محسن نامجو ابرو است}ولی برایش بسیار احترام قائل هستم تا جایی که سه روز است در مسیر رشت به انزلی آخ را گوش می کنم و می گویم همّش دلم مگیره … . خلاصه در این مورد بیشتر حرف می زنم در آینده نه چندان دور.

آی تی نوشت: استادی داریم جوان ، از همان هایی که دوست داری لپش را از شدت علاقه گاز بگیری، گفته است که می خواهد مسابقه ای وبلاگنویسانه برگزار کند و دست بر قضا این مسابقه برای ما اجباری شده چون سه نمره ناقابل درسش را شامل می شود، حالا اگر خدایی نکرده دیدید اینجا من درباره آی تی کفر گفتم به خودتان نگیرید جبر روزگار این بلا را سر آدم می آورد.

ورزشی نوشت: اگر از دید کلی نگاه کنیم جالبترین اتفاق هفته پناهندگی کارشناس دوست داشتنی کشتی مهدی رستم پور به آن ور آب است که … . اگر هم از دید جزئی نگاه کنیم افتخار پنجم شدن فوتبال ما در آسیا و قرار گرفتن بعد از بحرین است، بحرین کشوری است که اگر فوتبالیست های شاغل در ایران هر کدام یک سطل آب رویش بریزند ناپدید می شود! ای خاک بر سر این فوتبال!

نان نوشت: نان فانتزی گران شده و در پی آن فلافل هم گران می شود و دیگر عمرا بشود فلافل پارتی گرفت!

آرین نوشت: جمشید آرین یک مخترع ایرانی است که در بلژیک زندگی می کند و در ایران هم رفت آمد دارد، این نابغه خودرویی برقی  ساخته که فقط در 6 دقیقه شارژ می شود در حالی که مثلا نمونه ژاپنی اش 6 تا 8 ساعت شارژ می شود. جمشید آرین زندگی جالبی دارد و باور کنید که وطن پرست واقعی است، برای این حرفم دلیل دارم و بیشتر در این باره حرف می زنیم.با آنکه می توانست در بلژیک یا استرالیا کارش را ادامه دهد و بدون هیچ دغدغه ای تولید کند در حال حاضر مشغول احداث کارخانه ای در منطقه آزاد انزلی است تا خودروی برقی منحصر به فردش را در ایران تولید کند.

دوست نوشت: دوستی پیشاپیش برای روز تولدم فالی گرفته و از قول حافظ گفته :

گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود/تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود/رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است/حیوانی که ننوشد می و انسان نشود/گوهر پاک بباید که شود قابل فیض/ور نه هر سنگ و گلی لل و مرجان نشود/اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش/که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود/عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف/چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود/دوش می‌گفت که فردا بدهم کام دلت/سببی ساز خدایا که پشیمان نشود/حسن خلقی ز خدا می‌طلبم خوی تو را/تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود/ذره را تا نبود همت عالی حافظ/طالب چشمه خورشید درخشان نشود

برادرانه

همیشه دوست داشتم که یک برادر داشتم ولی دوستانی که برادر دارند با شنیدن این جمله از کوره در می روند و می گویند خاک بر سرت و این مدل حرف ها . هر چه بود قسمتم سه خواهر شده که هر کدامشان یک جور دوست داشتنی هستند. مریم که مشکل گشای برادرش است و فقط تنها مشکلش این است که زیادی مادی گراست و تا سر کیسه را شل نکنم قدمی بر نمی دارد، نقطه مشترکمان این است که هر دو دانشجوی IT هستیم و همین. مهسا روحیاتش نزدیک تر است به من . در ایام نه چندان دور مهرداد صدایش می کردم چون در هر گونه خرابکاری و مردم آزاری پایه بود و البته هست. آخری هم که مطهره خواهر نازنازی و البته فضول خودم که دوم راهنمائیه و از دو سه سالگی فال گوش صحبت تلفنی من با دوستان اجتماعیم می نشست و خلاصه بنده را به یک پفک نمکی می فروخت. مهسا و مطهره هر دو تکواندو کار می کنند و قهرمان استان والبته کشور هستند. مریم هم برای مدتی شمشیر بازی کار میکرد و خیلی خوب پیشرفت کرده بود ولی به دلایل درس و مشق کنار گذاشت.

wtf_taekwondo_athens

این پست را دارم برای مهسا می نویسم که امسال در زندگیش خیزی برای جهش به سوی آینده و رسیدن به آرزوهایش برداشته.  از دوران راهنمایی همه اعضای خانواده مهسا را تشویق می کردیم که در دانشگاه، تربیت بدنی بخواند و این مسئله به نوعی برایش شده بود یک هدف تا اینکه امسال موفق شد تربیت بدنی قبول شود وبه نوعی زندگی اش را وقف ورزش کند. برایش خیلی خوشحالم چون توانسته با هیئت تکواندو گیلان هم قراردادی برای لیگ کشور امضا کند و به قولی قدمی دیگر برای راهیابی به آرزوی ورزشی اش، یعنی حضور در تیم ملی تکواندو بردارد. پشتکارش ستودنی است و مطمئنم که می تواند. این مطلب را برای ثبت در آرشیو نوشتم چون خواب دیدم که در یکی از همین روزها به تیم ملی دعوت می شود، هر چند که راه زیادی در پیش دارد ولی دست یافتنی است.در ایران به خاطر شرایط خاص اسلامی از تماشای مسابقاتش محروم هستم و فقط به گزارش تلفنی مادر و خواهرم قناعت  می کنم، یکی از آرزوهایم تماشای مسابقاتش است که امیدوارم هر چه زودتر بتوانم به آن برسم. مهسا دو روز است برای مسابقات انتخابی تیم ملی راهی شهر ماشینی تهران شده و امیدوارم که با خبر خوب بازگزدد.

پ.ن: حساب و کتاب ها را تمام کردم و فکرکنم شرکت را هم متحول! خدا خواست و  پروژه خیلی خوبی نصیب شرکت شده شنبه جلسه ای با طرف قرارداد داریم که اگر خدا بخواهد خیلی اوضاع خوب می شود، به قولی خدایا شکر.

جایزه دلبر!

ما که در منزل اینترنت نداریم، از این بشقاب ها هم نداریم. چند شب پیش از کنار پنجره همسایه {تقی کله پز}داشتم رد می شدم که شنیدم شبکه  صهیونیستی و برانداز و مخملیه بی بی سی گفت فلان کس جایزه محمد امین را برده! که دست بر قضا این جایزه درباره وبلاگ و وبلاگ نویسی است و … . من که در ابتدا فکر کردم این جایزه از آنجایی که محمد امین است کمی اسلام گرایانه است و خلاصه همان چیزی که بعضی ها فکر می کنند! بعد که کمی مکث کردم باز هم شنیدم که این بنده خدا خبرنگار شبکه صهیونیستی رویترز است و خلاصه از آنجایی که خارجکی ها کمی مرده پرستند جایزه را به نام درگذشتگانشان انتخاب کردند … دست بر قضا زیر همین پنجره همسایه محترم {تقی کله پز}شنیده بودم که آرش خان سیگارچی هم جایزه ای برده و کلی ذوق و خوشحالی تا جایی که در همسایه را زدم و به تقی کله پز {همسایه محترم} گفتم آقا تقی این آرش بچه رشت ها ! در همین حین آقا تقی بنده را به دو داد و من نفهمیدم جایزه آرش برای چی بود!حالا از همه این حرف ها بگذریم من فکر کردم که ای بابا چطور اسم این وبلاگ را بعد از چند سال وبگردی ولگردی نشنیده ام، نگو که مشکل از من نبود، بلکه این وبلاگستان فارسی که رویترز جایزه تقدیمش کرده، شعبه ای از وبلاگستان ماست که در مریخ وجود دارد و ما خود از آن بی خبریم.البته تحقیقات من نشان داده  که نکته جالب این وبلاگ این است که به دلیل بازدید روزانه 99999999999 ، در پایان ساعت 24 هر شبانه روز مقدارش صفر می شود و به دلیل نقص فنی در وبلاگ ایشانما فقط مقدار صفر را در بعضی از روزها مشاهده می کنیم.

داشت یادم می رفت، من در حال فکر کردن و تجزیه تحلیل بودم که آقا تقی کله پز بعد از شنیدن این خبر و دیدن تصویر این دلبر خانم یک دل که نه صد دل عاشقش شد و  در مایه بندری مشغول به اجرای ترانه دلبرم دلبر خونه خرابم کرد …

بگذریم …

احتمالا همین روزهاست که وبلاگستان فارسی همصدا شود، جایزه رو دزدیدن دارن باهاش پز میدن!

پ.ن1: این مطلب از بلاگ نوشت به شدت توصیه می شود.

پ.ن2: خودمانیم این خارجی ها هم بعضی اوقات از کارهای دولتمردان ما خوب تقلید می کنند!

حساب و کتاب !

می گویند آدم از هر چه بدت بیاید سرت می آید! چندی پیش رئیس بزرگ {من تا دلتان بخواهد رئیس دارم} پروژه ای برایم تعریف کردند و … . هر چه بود خود پروژه تقریبا در مرحله اول تمام شد. شب ها خواب رئیسم را میدیم که فریاد می کشید باز هم که اشتباه کردی … وقتی مرحله اول تمام شد دلم خوش بود که دیگر کابوس نمی بینم. چند روز پیش برگشت و گفت : من می خواهم از تو یک مدیر بسازم و کلی برایم هندوانه جمع و جور کرد و زیر بغلم گذاشت و در انتها مشخص شد که بر آورد هزینه ها را هم من باید حساب کنم!

Bookkeeping-Crazy1

یکی از کارهایی که دقیقا مثل خوردن بادنجان است برایم همین ضرب و جمع ریال و تومان است! از بس که عدد و رقم دیده ام چشمانم سیاهی می رود. همین حالا که دارم می نویسم وقت استراحتی است که به خودم داده ام.از حساب و کتاب کردن متنفرم! این مدل مسئولیت ها خیلی به پایان رساندنش سخت است. ای کاش می شد با یک جمله من مامانم رو می خوام از زیرش در می رفتم ولی چه می شود کرد. زندگی است دیگر… زورش زیاد است !

پ.ن: آنان که رئیس بزرگ  مرا دیده اند می دانند چی می گویم!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: