جشنواره وبلاگ نویسی انزلی {پوستر}

این هم پوستری که در سریع ترین زمان توسط یکی از اساتید گروه کامپیوترطراحی شد،به طور یقین طراحی پوستر مرحله استانی را به صورت یک مسابقه برگزار می کنیم. باشد که این حرکت شروعی باشد برای وبلاگستانی پربار تر!

می ترسند و می ترسند !

چند روز پیش در سطح شهر یک بنر بزرگ به چشمم خورد که موضوعش درباره دلایل بررسی براندازی نرم و این مدا خزعبلات بود! تازه نمایش اعترافات هم ضمیمه برنامه بود! کلی هم تصویر جنبش سبزی را ضمیمه اش کرده بودند و جالبتر عکس اسرائیل و آمریکا بود که در لابلای تصاویر دیده می شد. نکته جالب این بود که برای حضور در جلسه باید با یک عدد شماره تلفن تماس گرفته می شد و جا رزرو می کردی! خلاصه از آنجایی که من با دیدن این بنر از خودم بیخود شدم و تصمیم گرفتم افکار پوچ گذشته را به فراموشی بسپارم یک عدد کارت تلفن تهیه کردم و با شماره مزبور تماسی گرفتم تا بلکه در آن جلسه به راه راست هدایت بشوم! ولی انگار که خدا هم نمی خواست من آدم بشوم و افکار گذشته را کنار بگذارم، برادر {و شاید هم خواهر} گرامی جواب نمی داد! اینجانب که شدیدا در صدد این بودم که به راه راست هدایت شوم با یکی از دوستان ذوب در ولایت تماس گرفتم تا بلکه با پارتی بازی های خاص بشود ما هم به راه راست هدایت بشویم و البته سوژه ای برای خوانندگان این وبلاگ پیدا کنیم!

دوست عزیز بعد از کلی احوال پرسی و بالا و پائین قرار شد که برایم جایی رزرو کند. صبح روز بعد عزیز دل برادر تماس گرفت و گفت: میثم جان، برنامه از مسجد قدس به مکانی کوچکتر در یکی از ادارات دولتی تغییر کرده ومسئول هماهنگی فقط در صورت شناسایی مدعوین اجازه حضور در جلسه را می دهد! من که از این حرف به شدت خنده ام گرفته بود، به این دوست ذوب شده گفتم، این رفقایت هم چیزشان خل است! این همه بنر و پوستر زده اند حالا این طور می گویند ؟ این رفیق شفیق ما هم که دید حرف حق جواب ندارد فحشی نثار خودشان کرد و عذر خواهی و این طور مسائل ونثار من و امثال من کرد ورفت پی کارش !

حالا چرا اینها را گفتم، خواستم بدانید که هنوز هم که هنوزه مثل سگ می ترسند! می ترسند که احیانا در چنین مراسمی که می خواهد قدرتشان را به رخ بکشند سرتا پایشان چیز اندود بشود و … . به هر حال دوستانی که آن طرف طرز فکر ما حضور دارید کمتر خودتان را این گونه ضایع کنید!

نخستین جشنواره وبلاگ نویسی شهر انزلی !

از حدود دو ماه پیش وقتی که انجمن ترنج شروع به کار کرد در صدد این بودم که به پای بقیه دوستان را به دنیای دوست داشتنی وبلاگ نویسی باز کنم. بعد از رایزنی با یکی دو نفر از اساتید اهل دل قرار شد که جشنواره ای وبلاگ نویسانه در حوزه علوم کامپیوتر برگزار کنیم. برای شروع از شهر انزلی شروع کردیم و اگر خدا بخواهد و این جشنواره دانشجویی به خوبی برگزار شودبه طور یقین در سطح استان و حتی سه استان شمالی برگزار خواهد شد.

پوستر ها چاپ شد و از امروز در مراکز آموزشی شهر توزیع می شود، در کل تجربه سخت والبته  جالبی است. بدون پول و امکانات همه چیز دارد به خوبی جلو می رود. هر چند کمی تا قسمتی هم دخالت های اعصاب خورد کن حوصله را به سر می برد ولی خوب، هر چه هست خود من که راضی هستم.

حدود دوهفته هم هست که شروع کرده ام بذر اعتیاد به وردپرس را پاشیده ام و فکر کنم در همین ماه صد نفری را به جامعه وردپرس فارسی اضافه کنم. در ضمن دوستانی که همدیگر را می شناسیم، برای مسابقات استانی به شدت روی شما حساب باز کرده ام. فعلا باید دید نتیجه کار در این وسعت چه می شود و بعد برنامه ریزی برای مرحله استانی را شروع خواهیم کرد. اینجا در مورد مقررات مسابقه نوشته شده و پوستر مسابقات هم فایلش همراهم نیست، به بزرگی خود ببخشید. من با یکی از بندهایی که به شدت مشکل دارم، تعیین محدودیت سنی برای شرکت کنندگان است، که به طور یقین در مرحله استانی کمی تا قسمتی قوانین را عوض می کنیم.

نماز شُکر !

گفتم این طور نباشد که همش غرغر هایم را اینجا بنویسم، فقط ناله کنم که هی چرا این طورشد و آن طور نشد! چند رکعت نماز شُکر به جا می آورم از نوع مجازی اش!خدایا شکرت که برای یک روز هم شده دوباره کمی آرامش بسته بندی شده برایم فرستادی. خودمانیم خوب خدایی هستی ، آنقدر خوبی که آدم دلش می خواهد لپت را یک گاز عشقولانه بگیرد. البته امیدوارم که جو گیر نشوی و هوس کنی دوباره هست و نیستم را مورد عنایت قرار بدهی !

خداجان در کل مخلصیم از نوع دربست تو راهی هم به شرطی سوار می کنم که باران ببارد، خودت راضی باشی، آن کسی هم که قرار است سوار شود چتر نداشته باشد و حسابی خیس شده باشد!

به قولی همه چی آرومه … من چقدر خوشحالم…

کودکانه {پسر ها زود چیز می شوند}

در وبلاگ قدیمی چند وقت به چند وقت مطلبی می نوشتم در مورد اتفاقات کودکیم، حالا اینجا کمی به روزتر می شویم و در باره کودکان پیرامون هم می نویسیم!

ایلیا پسر یکی از همکارانم است که خیلی دوست داشتنی است و به قولی گوگوری مگوری است. فکر کنم پنج سالش باشد. حالا اصل ماجرا که پدرش تعریف کرده از این قرار است که روزی از روز ها :

ایلیا: بابا من می خوام اسم دخترم رو بذارم نسترن!

پدر ایلیا: چشمانش قلمبه شد و گفت چرا نسترن؟

ایلیا: خوب نسترن اسم قشنگیه دیگه، دوست دارم.

پدر ایلیا : باشه، بذار نسترن.

ایلیا که بیخیال قضیه نبود گفت: بابا ولی من که زن ندارم، برام زن میگیری ؟

حالا نکته انحرافی داستان ااین  است که وقتی این ایلیا در 5 سالگی به فکر زن گرفتن است، در 15 سالگی چه می خواهد!

——————————————————————–

پ.ن: هنوز زندگی ادامه داره…

خدایا بخوان و بخوان …

و خدایی که در این نزدیکی هایی، تنها تو صدایم را می شنوی و نگاهم را می فهمی…

نگذار دوباره به همه چیز و حتی خودت شک کنم …

نگذار که دوباره خودم را گم کنم …

کمکم کن …

اگر نمی توانی به زمان سرعت ببخشی همین حالا متوقفش کن، خسته شده ام! نمی توانم به آدم هایی که تو خلقشان کردی اطمینان کنم. نمی توانم حرف دلم را بزنم. جراتش را ندارم فریاد بزنم! دهانم را باز کنم بغضم می ترکد و دوباره می شکنم. هیچ کس نمی داند، هیچ کس نمی داند … تنها دردم این است که تو می دانی و کاری نمی کنی . تحمل این همه فشار را ندارم، ظرفیتم تمام شده …پاهایم سست شده  با این همه، میبینی که کشان کشان دارم حرکت می کنم … همین برات کافی نیست ؟ دیگر چه اندازه می خواهی خودم را بشکنم؟ چقدر می خواهی دست از دلبستگی هایم بکشم ؟ اگر معامله می کنی باشد من هم پایه هستم. همه آن چیز هایی  که گرفتی مال خودت، چرا دروغ بگویم خودت دادی خودت هم گرفتی خیالی نیست. ولی کمی معرفت، کمی انصاف  خرج کن  کمی آرامش به من بده … همین نه بیشتر نه کمتر …

همین ها را دیشب برایت زار زدم نه تنها نشنیدی بلکه  بدتر کردی! باور کن بریده ام حداقل کمی آپگریدم کن تا ظرفیتم بیستر بشود. تو که خدایی حرفم را نمی شنوی چه برسد بنده تو که دستش جایی بند نیست.

پ.ن: جدی نگیرید، به کسی هم بر نخورد، هر چقدر فریاد زدم نشنید، دلم گرفته بود و گوشی پیدا نکردم گفتم بیایم و کمی خودم را خالی کنم.

کمی بالا کمی پائین

چه حکایتی شده است روزهای زندگی ام، یک روز می خندم و یک شب می گریم. بعضی رفتار ها و حرف ها را نمی شود هضم کرد حتی نمی شود دفعشان کرد و تا آخر عمر در گوشه ای از وجودت سنگینی می کند.

تصمیمی گرفته ام و اطرافیانی که می دانند هر کدام به نوعی عکس العمل نشان داده اند. بعضی به شدت تشویقم کرده اند و عده ای هم می گویند عجولانه دارم جلو می روم. نمی دانم کجا بود خواندم که گفت :

تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب !

البت این بزرگوار مشخص نکرده اگر این دو عضو وجود نداشته باشد چه باید کرد،  یادم است که با خودم تصمیم گرفتم کاری که می دانم به صلاحم است را انجام بدهم. در طول این یکی دو سال اخیر محتاط تر شده ام و به قولی زیادی فکر می کنم

چند خط بالا وصف حالی البته از نوع  سانسور شده این جانب بود! در دنیای مجازی هم فعالیم محدود شده به خواندن وبلاگ دوستان از طریق ریدر  و این طور سوسول بازی ها ! به هر حال همین جا یک عذر خواهی به دوستان و البته بهتر بگویم خانواده مجازی ام بدهکارم که مانند قدیم صله رحم مجازی را به جا نمی آورم! به بزرگی خود ببخشید.

حالا اگر دوباره گریزی به دنیای واقعی و مجازی با هم بزنم، باید بگویم که در تدارک برگزاری یک جشنواره وبلاگ نویسی در سطح انزلی برگزار کنیم و اخود شروعی باشد برای برگزاری جشنواره ای باشگوه در سطح استان و سه استان شمالی. فعلا برنامه ریز ها به خوبی پیش می رود و امید دارم که بشود به خوبی اجرایش کرد. به زودی در این باره بیشتر حرف می زنیم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: