از روی دلتنگی

چند روزی است که پریشانم و دلم گرفته، راستش دلیلش هم مسئله پیچیده ای نیست. شهریور بود که خدا خواست و نگین کار پیدا کرد و دل هر دویمان خوش شد که خوب حالا که دستانمان به دهانمان می رسد قاعدتا مشکلی نباید باشد طبق قرار و مدار سال دیگر می رویم سر خانه و زندگی خودمان. همه چیز پروانه ای بود تا اینکه نزدیک بود ذهر مار بشود برایمان … گذشت و گذشت تا همین یک ماه پیش که احتمال این مسئله به وجود آمد که شرکتی که نگین در آن مشغول به کار است به تهران منتقل شود… خودش که کارش را خیلی دوست داشت من هم خیلی خوشحال بودم که داشت در راستای تحصیلاتش کار می کرد و زیاد مسئله انتقال به تهران را جدی نمی گرفتیم. فقط به این فکر می کردیم که دیگر در بدترین شرایط تا تابستان این ماجرای لیلی و مجنون بازی به پایان می رسد  و ما دیگر امتحانی نمانده که پس نداده باشیم! ولی انگار زهی خیال باطل… هفته دیگر برای انجام یک سری مقدمات می رود تهران و … . راستش امروز که به من گفت دوشنبه می رود دلم ریخت و من با آن همه کرگدن بودن خاص خودم مثل بچه ها دوست داشتم لج بگیرم والبته لج هم گرفتم آن هم چه لجی، ولی چه فایده … راه دیگری نداریم و انسان هایی که روی خواسته هایشان پایداری می کنند {حالا بد و خوبش فرقی نمی کند} باید هی بالا و پایین روزگار را تحمل کنند، پنج سال پیش که ساوه رفته بود دانشگاه خدا هوایمان را داشت و برایش انتقالی جور کرد ولی این بار انگار اوضاع فرق کرده. دلم بدجورگرفته و حوصله هیچ کس را ندارم. به قول خودش یکی دو ماه طول می کشد ولی خوب خلاصه فکر این مسئله که باید در این موقعیت از هم دور باشیم بسیار برایم ناراحت کننده است. فعلا یک صفر به نفع سرنوشت، تا وقتی که داور سوت را نزده فرصت هست پس فعلا می جنگیم. البته همین جا اعتراف می کنم که از آینده ای که پیش رو داریم می ترسم.

پ.ن1: درست است که آدم از هر چه بدش بیاید سرش می آید! ازتهران رفتن بدم می آمد ولی انگار …

تفاوت فرهنگ ها !

سیزده بدر 88 این عکس رو اطراف امام زاده هاشم گرفته بودم 🙂

تو اینترنت پیداش کردم 🙂

آمدم چیزی بنویسم دلم گرفته بود حسش نمی آمد، گفتم کمی شیطنت بد نیست نصفه شبی !

ایران 68 !

یکی از بدترین رانندگانی که در جاده های شمال گاز و گوز می دهند نمره ایران 68 است ! البته فرهنگ رانندگی در ایران کلا پنچر است ولی این دوستان ایران 68 دیگر شورش را در آورده اند!  در کل پرایدهای  این نمره  بسیار فجیع می رانند و از آن فجیع تر موزیکی است که در عروسی پسر خاله ضیط کرده را با صدایی سرسام آور گوش می دهند، خدا نکند که بوی ساحل دریا به مشامشان برسد، مسافرین و راننده نیم تنه را از ماشین بیرون می اندازند و حرکات آکروباتیک! در کل تک و توک در بین پلاک های دیگر هم مخل آسایش ملت پیدا می شود ولی این دوستان چیز دیگری هستند!

مازندران در تسخیر پول !

برای تعطیلات رفته بودم مازندران، خیلی وقت بود که سری به خاله خانم و فامیلی که در استان همجوار زندگی می کنند نزده بودم. مازندران از لحاظ ساخت و ساز خیلی لوکس شده، ویلاهای آنچنانی ، رستوران های رنگارنگ و فروشگاه های عجیب غریب و البته ماشین هایی که در خواب هم نمی دیدم … . در کل چشم گوشم بدجور باز شد، جای شما خالی شهرک خزر شهر و شهرک دریا کنار هم که یک پا لاس وگاس بود برای خودش! در کل بدجور پولدارها در مازنداران جولان می دهند.

حالا از همه مسائل بگذریم نکته عذاب آور اول سرعت گیر های احمقانه طول مسیر بود که ارتفاع بعضی از این اجرام ناشناخته به اندازه دیوار چین بود و نکته دوم هم  این بود که در طول مسیر دریغ از یک مستراح عمومی ، البته پمپ بنزین و تک و توک مسجدی هم بود ولی خیلی تابلو بود وضعیت! به نظرم برای یک استان با این همه رزق و برق چند مستراح زنجیره ای که این حرف ها را ندارد. جالب این بود که یکی از این فست فود های با کلاس هم که رفتیم آنجا هم گلاب به رویتان از مستراح خبری نبود! در کل مشکل فنی را در شیرود حل کردم ولی خنده دار قوطی خالی ودکا بود که در مستراح یک امامزاده جلب توجه می کرد!

پ.ن: در کل ببخشید که مدتی نیستم، کامنت ها را هم به زودی جواب می دهم.

سال نو مبارک

سلامی و احوالی

یک سال دیگر گذشت و رفت پی کارش. چند روزی نبودم و با تاخیر این تبریک را می نویسم. از دید کلی سال 88 برایم سال خوبی بود ، سالی که برای همیشه از آن یاد خواهم کرد، چه خاطرات شیرینش و چه  تلخی هایش. امیدوارم که سال جدید را در کمال سلامتی در کنار خانواده محترم به خوشی سپری کنید. آرزوی بهترین ها را دارم برایتان. به قول دوستی ببرتان میمون.

در ضمن رسم داشتم که هر سال برای دوستان تفعلی به حافظ بزنم، فعلا این را بیعانه داشته باشید تا وتی که به وبلاگتان می آیم مثل هر سال انجام وظیفه می کنم.

دلم جز مهر مه رويان طريقی بر نمی‌گيرد

ز هر در می‌دهم پندش وليکن در نمی‌گيرد

خدا را ای نصيحتگو حديث ساغر و می گو

که نقشی در خيال ما از اين خوشتر نمی‌گيرد

بيا ای ساقی گلرخ بياور باده رنگين

که فکری در درون ما از اين بهتر نمی‌گيرد

صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند

عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمی‌گيرد

خدا جان دو روزمانده به بهار موقع بارش برفه !؟

سلام خدا

کیف حالک حبیبی؟

من که حالم حسابی وری وله ! ببینم خدایا احیانا قرص اکس زدی بالا که آخرین روز زمستان یادت اومده که باید رو سر رشت برف ببارونی و سفید پوشش کنی ؟ اصلا به جهنم که فردا صبح قرار بود با بانو بروم گشت گذار و صفا سیتی ! ولی دلت به حال شگوفه های آلوچه نسوخت زدی خواهر و مادرشان را یکی کردی ؟

ببینم یه بار جو گیر نشوی و حال من را بگیری! اصلا خداییش خدایی ! آقایی ، سرور مایی ! دمت گرم ! اصلا به من موجود دوپا چه  که دارد دو روز مانده به بهار برف می بارد ، خودت می دانی ، اصلا برای اینکه خیالت هم راحت بشود همین فردا عصر یخبندان دومی راه بنداز و نسل من موجود دو پا را از ریشه بزن! در کل الان باید از ته دل پنجره رو باز کنم داد بزنم بگم مملکته داریم؟!

در کل خیلی مخلصیما خدا جان! اصلا خدایا شکرت!

رنگین کمان

توی دوران انتخابات، آخرین باری که بچه های سبز جمع شده بودن. یه سری از بازیگر های سینما اومده بودن. آخر صحبت همه، یک کارگردان سینما که اسمش یادم نیست از همه کمتر حرف زد. درباره میرحسین گفته بود :

میر حسین یه هنرمنده و هنرمند اهل دروغ و ریا نیست و …

و در باره ما گفته بود :

کسی که زیر بارون بمونه لذت دیدن قشنگیه رنگین کمان رو می تونه احساس کنه

راستش نمی تونم به میرحسین شک کنم ولی یه چیز داره عذابم میده که سید تا حالا کجا بودی ؟ چرا بیخیال طی کرده بودی ؟ هر چند الان که دیگه وقت این سوالات نیست ولی …

سید خیلی ها مثل من منتظر هستند که اون رنگین کمون رو ببیند، هنوز داره بارون میباره …

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: