نون و ماست !

قدیما که بچه دبستانی بودم، همیشه صبحانه ام توی فلاکس بود و غذای نهارمم تو پلوپز و خودم باید می ریختم و می خوردم چون پدر و مادر کارمند بودن و خواهر و برادر بزرگتری نداشتم. یادمه وقتی غذایی حسش نبود که بخورم لذت بخش ترین چیزی که می تونستم توی تنهایی بخورم نون و ماست بود البته نیمرو هم حس غریبی به آدم میداد ولی اون موقع ممنوع بودم از اینکه به گاز دست بزنم. ماست و نمک فلفل می زدم شروع می کردم به نوشتن مشق و به قولی چیلیک زدن نون و ماست.

دیروز هوس کردم برم دوران قدیم. یه کاسه برداشتم و جای شما خالی نون ماستی زدم ولی دیگه مثل قدیم برام لذت بخش نبود. نمی دونم شاید ماست ها دیگه مثل ماست های قدیم نبود یا نون ، نون قدیم نبود. شاید هم هر دوتاش. ولی یه چیزی که مطمئنم اینه که من دیگه اون آدم قبلی نیستم!

——————————————————–

پ.ن: از ماست که بر ماست !

آرامشی که نمی توانم پیدایش کنم

این چند ماه روزهای پرفراز و نشیبی را پشت سرگذاشته ام و البته هنوز هم به شدت درگیر هستم. راستش خیلی خسته ام و در تنهایی وقتی به اتفاقات گذشته و اتفاقاتی که احتمال دارد بیفتد فکر می کنم سرم تیر می کشد. فکر می کنم در حال حاضر هیچ چیزی سر جای خودش نیست. تنها مسکنی که آرامم می کند این است که موسیقی گوش کنم و ناراحتیم را درخودم بریزم. حسی دارم مثل آنهایی که درون یک چهاردیواری قرار گرفته اند و دیوارها نه پنجره ای دارند و نه دری … لحظه به لحظه نزدیک تر می شوند …

دلم برای روزهای زمستانی تنگ شده ،روز های سردی که سرمایش را احساس نمی کردم. روزهایی که آسمانش همین رنگ بود ولی آدم هایش برایم غریبه نبودند.نمی فهمم چرا آن کس که باید حرفم را بفهمد نمی فهمد.

رزومه کاری متفاوت !

امروز رفته بودم شرکت برای یک سری هماهنگی های معمولی، آقای مدیر عامل صدایم کرد که میثم بیا رزومه نیروی جدید را ببین، راست کارخودت است. با اشتیاق رفتم برگه را که دستش بود دیدم. چند صفحه ای رزومه داشت از استفاده از آفیس بگیرید تا برنامه نویسی در حد تیم ملی … آقای مدیر گفت اینها را ول کن دو خط آخر را بچسب !

من با تعجب چشمانم چهار تا شده بود، آقای محترم عضویت در نیروی مردمی بسیج مستضعفین هم جزء رزومه کاریش آورده بود والبته در زیر همین نکته ذکر کرده بود که دان یک رشته ورزشی کشتی کج است! خلاصه همه همکاران متفق القول بودند که در صورت همکار شدن ایشان با من باید در محل کار رینگ مبارزه ببنیدم تا … و البته خودم هم بسیار مشتاقم .

پ.ن: مسخره ترین بخشش به نظر من دان یک کشتی کج بود که نمی دانم از کجایشان در آورده اند!

اشک و خنده

دلشان می خواست

چشم مردم راگریان ببینند

گاز اشک آور را ول کردند

خنده آور بود

—————-

زنده یاد عمران صلاحی

میرزا کجایی ؟!

این نامه در راستای اجرای آزمایشی طرح هدف مندی یارانه ها به میرزا کوچک خان جنگلی نوشته شده، هر چند خودمم سروتهش را نفهمیدم، احتمالا شما هم نمی فهمید ولی می دانم که میرزا می فهمد، البته اگه باد صبا اینترنتی هم شده باشد نامه ام را به دستش برساند.

میرزا سلام

راستش دم دستی ترین شخصیتی که می توانستم برایش درد دل کنم تو هستی چون نا سلامتی آقایان خیلی سنگ تورا به سینه می زنند. راستش نمی دانم می دانی یارانه چیست یا نه ، هر چند مهم هم نیست بدانی یا نه . می خواستم خدمتت عرض کنم زمانی بود که تو و سایر گیلانی ها کاری کرده بودید که حداقلش این بود که آقایان با شنیدن نام گیلک شلوار خود را خراب می کردند ولی حالا چه ؟ نه تنها شلوار خود را خراب نمی کنند بلکه شبیه این تبلیغ ردبول هیکل کل گیلان را مورد عنایت قرار می دهند. راستی یادم نبود که آن دنیا از ردبول و ماهواره خبری نیست و با خواندن این متن سرگیجه میگیری ولی خدمتت اگر بخواهم به صورت کاملا واضح عرض کنم باید بگویم که آقایان یک پا را این طرف و پای دیگر را هم آن طرف گذاشته اند و مشغول ری… این سرزمین سابقا سبز هستند. راستش به قول یک مثل قدیمی خون دارم فوکودن جا نارام…

نمی دانم چه بر سر این خلق آمده که این گونه ذلیل شده ایم، راستش مقصر را من می شناسم تو هم فکر کنم خوب بشناسی .بله میرزا ، مقصر فرزندان تو و پدران و مادران ما هستند که سرشان را همچون کبک در برف کرده اند … امیدوارم حداقل این لطف آقایان سبب شود تا از این خواب احمقانه بیدار بشوند و حق خود را بگیرند…

از طلا گشتن پشیمان گشته ایم مرحمت فرموده ما را مس کنیـــــــــــــــــــد !

ارادتمند شما یکی ازنوادگانت که کله اش بوی قرمه سبزی می دهد.

—————————————————————————

پ.ن: این مطلب در راستای این درددل ها نوشته شده است.

چه گوارا {قدم اول}

چند باری در دوران نوجوانی تصویر پرتره معروفش را دیده بودم ، ولی برایم زیاد جذاب نبود که پیگیرش بشوم. چند باری هم چند نفری را دیدم که تیشرت هایی با همان تصویر پوشیده بودند. حدود پنج سال پیش بود که به منزل استاد جودویم رفته بودم و دوباره تصویر این مرد را دیدم و این مسئله دقیقا مصادف با زمانی بود که کم کم کتاب هایی هم درباره انقلاب کوبا و این طرف و آن طرف چاپ شده بود. خلاصه هر چه بود کنجکاویم را از استادم مخفی کردم چون از دید خودم تابلو بود که این شخص را که همه می شناسند من اصلا اسمش را نمی دانم، ولی بعد ها فهمیدم که خیلی ها که مدعی شناختش هستند فقط از تصویرش به عنوان ابزاری استفاده می کنند تا بلکه خود را با کلاس جلوه دهند.

روزی از روزهای خدا به صورت کاملا اتفاقی فیلمی را دیدم با عنوان خاطرات سفر با موتورسیکلت که بعد ها فهمیدم این فیلم بر اساس دست نوشته های شخصیت های اصلی داستان شکل گرفته و شخصیت اصلی این فیلم کسی نبود جز ارنستوچه گوارا یا همان تصویر ناشناس برای من.

در یکی دیگر از روزهای خدا دقیقا دورانی بود که بعد از اخراجم از دانشگاه قید همه اطرافیان و دوستانم را زده بودم وبه قولی تنها تر از همیشه شده بودم، در حال قدم زدن در خیابان بودم که رسیدم به اول خیابان شهرداری یا بهتر بگویم زیر کتابخانه ملی. باران می بارید و برای فرار از باران به آنجا پناه بردم. روزهای جمعه آن محل یک فروشگاه کتاب می شود که همه جور کتاب را می توانید پیدا کنید. از روی بیکاری مشغول شدم با چشمانم تیتر کتاب ها را دنبال کردن. ناگهان کتابی با عنوان خاطرات سفر با موتور سیکلت ارنستو چه گوارا نظرم را جلب کرد، تصویر معروفش هم کم رنگ روی  جلد دیده می شد. بدون هیچ درنگی کتاب را خریدم، قیمتش 1500 تومان بود و ترجمه رضا برزگر از نشر اجتماع.

چند باری کتاب را در همان دوران خواندم و … . داستان کتاب خاطرات سفری است که چه از دانشگاه و دوست دخترش و … می گذرد و با موتور سیکلت به همراه یکی از دوستانش به سفر به دور امریکای لاتین بپردازد. در کل از خواندن این کتاب بود که خیلی چیزها در من عوض شد.

————————————————————————————-

پ.ن1: این پست ها درباره چه ادامه دارد.

پ.ن2: دلیل نگارش این پست و البته پست های مرتبط با چه گوارا سوال دوستی بود که پرسیده بود چرا همیشه در وبلاگت تصویر این مرد را می گذاری…

پ.ن3: چه گوارا برای من یک بت نیست بلکه شخصیتی است قابل احترام.

الگو

برای بعضی از آدم ها، رنج بهایی ست که باید برای تفوق و چیرگی پرداخت کنند.

——————————————————–

پ.ن: مرحله اول تست گویندگی را قبول شدم، خط بالا جمله ای از چه گواراست که در کتاب خاطرات سفر با موتورسیکلتش نوشته! در کل اوضاع را دارم رو به راه می کنم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: