صندلی اتوبوس

اتوبوس خلوت بود ، وقتی در ایستگاه توقف کرد نوجوانی موسیخی در صندلی جلوی من نشست . با موبایلش ور می رفت. نمی دانم چه شد که دست در کیفش کرد و خودکارش را درآورد و شروع کرد بر پشت صندلی جلویی خودش نوشتن : 09380000000 شروین !

خنده ام گرفته بود، پشتش را زدم نوشتم چرا اینجا می نویسی ؟

نگاهی کرد با این مضمون که به تو چه و بشین سر جات حال نداریم!

دوباره خندیدم و گفتم آخه نابغه اینجا که دختری نمیشینه، این سمت همیشه مردونه است!

یه نگاهی کرد با این مضمون می شد چقدر این آقاهه مهندسه و راست میگه ها و چرا به فکر خودم نرسید !

————————————————————————–

پ.ن1: پنج شنبه و جمعه تهران هستم دیدار یار و نمایشگاه یارمهربان 🙂

پ.ن2: صفحه پشت نویس را دوباره راه افتاد، قدیمی ها می دانند که در وبلاگ قبلیم صفحه ای داشتم با عنوان ادبیات جاده، البته اسمی ا

Advertisements

5 پاسخ

  1. سلام
    من هم فردا پنجشنبه به نمایشگاه میرم. آمدید تهران ما هستیم در خدمتتون با یار تشریف بیارید منزل ما پذیرا باشیم…
    سلام
    من جمعه نمایشگاه کتابم :)، مرسی

  2. حالگیری شد براش؟ چقدر گیج بوده!
    آره بنده خدا :)) قیافش دیدنی بود

  3. سلام
    ممنون سرزدی
    چرا به فکر خودش نرسید
    سلام
    مخلصیم ، والله چی بگم 🙂

  4. سلام
    آیا از دزدی زنجیره ای مجسمه های تهران خبر دارید؟
    آپم

  5. درود بر شما
    خوشحالم برات چرا که دیدن یار و یار مهربان با هم، نعمتی هست که اون بیچاره ی صندلی اتوبوس نویس نداشت و نداره، شاید تنهایی به سرش زده که شاید اونم به یاری برسه.
    خب بعضی ها اینجوریند و صد البته برخورد شما منطقی و شایسته.
    روزگار خوش و بدرود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: