22 خرداد 88

نگین اهل سیاسی بازی و این که طرز فکر سیاسی خاصی داشته باشد نیست، آن روزها که انتخابات نزدیک بود می گفت که اصلا رای نمی دهد و چه فرقی می کند که چه کسی رای بیاورد و این حرف ها … . آن دوران به هر نحوی که می شد سعی می کردم به عبارتی پرزتنش کنم برای اینکه به میرحسین رای بدهد. تا آخرین روز هم نمی توانستم مطمئن باشم که رای می دهد یا نه. شب هماهنگ کردم که فردا با هم برویم و رای بدهیم، حس قشنگی بود.صبح که از خواب بیدار شدم شروع کردم به زدن ولی انگار که او هنوز خواب بود و من عصبانی از این موضوع بیخیال شدم و خودکار آبی و شناسنامه را برداشتم و با سهند، رفتم به نزدیک  ترین صندوقی که در هنرستان 15 خرداد بود. صف طولانی و گرمای هوا کلافه کرده بود هردویمان را. از روی فضولی گفتم سرکی بکشم ببینم شاید آشنایی پیدا کردم و سریع رای دادیم و رفتیم پی کارمان. وارد حوزه که شدم چشمم چهارتا شد. نصف برادران ارزشی باشگاه پشت میز بودندو البته همه از احمدی نژادی های تیر به حساب می آمدند. با دیدن من نیششان باز شد و گفتند به به آقا میثم … . وحید گفت می خوای به مهندست رای بدی ؟ گفتم تا کور بشی … خلاصه خندیدیم و سرو کله هم زدیم و رای هم دادیم رفتیم. حس خوبی داشتم ، مطمئن بودم که برنده می شویم ولی … در همین حین موبایلم زنگ خورد، نگاه کردم دیدم به به نگین بانو هستند. تلفن را جواب دادم، وقتی فهمید که من رای دادم عصبانی شد و گفت حالا که این کارو کردی و تنهایی رفتی من میرم به احمدی نژاد رای میدم تا حالت رو بگیرم … . اون هم رفت محلشون رای داد و تا شب تلفن من رو جواب نداد. بعدا مشخص شد که بانو هم دست در دست ما داده و فقط برای درآوردن لج اینجانب نام احمدی نژاد را به زبان آورده!

حکایت شب را هم که همه می دانید، همه تا صبح بیدار بودیم و سرخوردگی و غم و البته آمارهای شگفت انگیز!

پ.ن:  این مطلب در راستای بازی وبلاگی امین خان ثابتی نوشته شده و فقط ارزش ثبت در تاریخ را دارد.

معصومیت

چند روز پیش در مورد دنیای کودکی نوشتم و امروز هم می خواهم چند خطی درباره کودکان بنویسم.کودکانی که به قول دوستی :

کودکانی که شاید دوست داشتند مثل همه بچه ها وقتی که ستاره روشن می شود سرشان را روی زانوی مادر و پدرشان بگذارند و لالایی شب را بشنوند و پیشانیشان داغ از بوسه ای گرم شود و آرام چشم بر هم بگذارند. آنها درست مثل فرشته هایی بودند که بال هایشان را به میله های قفس بسته باشند ،نها مثل گنجشک هایی بودند که تیروکمان، سنگی به بالشان پرتاب کرده باشد.

راستش نمی دانم چرا این کودکان باید زجر بکشند، شاید هم زجر نباشد برایشان، نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم … این را فقط می دانم که  دلم گرفت .

خودتان اینجا را ببینید، تصاویری از دیدار انجمن دانشجویی با کودکان کم توان ذهنی ، مرکز توانبخشی پردیسان رشت.

دنیای کودکی

دلم برای یک چیز دنیای کودکی تنگ شده آن هم این است که خیلی راحت می توانی خودت باشی، بدون اینکه مجبور باشی به عواقب خیلی چیزها فکر کنی … پسرخاله ای دارم که نامش میثاق است و امسال کلاس اول بود. همیشه از دیدن من خوشحال می شود، دلیلش هم این است که کامپیوترم را برای بازی فوتبال در اختیارش قرار می دهم. هر وقت که مادرش دعوایش می کند که بازی نکند با نگاهی ملتمسانه به من متوصل می شود. صداقت نگاهش را خیلی دوست دارم و از آن بیشتر بوسیدنش را دوست دارم که وقتی به خواسته اش می رسد و می پرد و گردنم را می گیرد. راستش بارها به دنیایی شیرینی که میثاق دارد حسودیم شده است و می شود.

—————————————————————–

پ.ن: باید برایش هدیه ای بخرم برای پایان کلاس اولش، هنوز چیزی به ذهنم نرسیده.

راننده تاکسی ناشُکر

چند سال پیش مردی را می شناختم که راننده تاکسی بود. هر وقت کنارش می نشستم شروع می کرد به غر غر زدن … . به همه چیز گیر می داد، زمین و زمان ، خدا و خلق خدا . یکی از گیر های همیشگی این برادر دینی، هوا بود! هوا گرم بود می گفت فلان فلان شده چرا هوا گرمه ! سرد بود می گفت فلان فلان شده چرا هوا سرده  و خلاصه سرتان را درد نیاورم نمونه بارز یک آدم ناشکر بود.نمونه بارز آدم هایی که حسادتشان نسبت به دیگران هیچ وقت کم نمی شود و هرکاری می کنند تا مثلا جلوی پیشرفت دیگران را بگیرند. خاطره جالبی که من از این برادر دینی دارم این بود که یک روز بهاری مثل همین حال و هوا، ظهر بود و گرم. خلاصه ایشان طبق معمول مشغول حرافی و تلاوت کردن گلواژه بودند که ماشین مبارک پنچر می شود و به عبارتی حالا خر بیاورید و باقالی بار کنید. تالاپ در را پرت کرد و ایضا لاستیک زاپاس را و خلاصه خودتان در نظر بگیرید که چه حسی داشت البته  فحش هم می داد به گرمای هوا ! در همین حین هم انگار خدا بدجور هوس کرده بود که حال اساسی به این بنده ناشکر بدهد چنان هوا را قمر در عقرب کرد که نگو نپرس .چنان بارانی شروع کرد به باریدن که فکر کنم راننده نگون بخت  کاملا خفه شد! شاید دو دقیقه هم نبارید ولی اساسی بارید. بعد از عملیات پنچر گیری، این برادر دینی وقتی پشت فرمان نشست لام تا کام حرفی به زبان نیاورد و احتمالا فهمید که در شرایط سخت می شود شرایط سخت تری را تجربه کرد. بعدا هم دیگر ندیدم مثل گذشته غرغر بزند.

———————————————————–

پ.ن: امتحانات نزدیک است و من چقدر خوشحالم …

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: