برای پدران این سرزمین

پدرم چند باری به جبهه رفت. هم در دوران سربازی و  هم به عنوان بسیجی.  مادرم  وقتی بازگشت جعبه های استخوان پیچیده شده در پرچم ایران را میدید،  از آن دوران با ناراحتی خاطره ای را  تعریف  می کند « ماجرا از  این قرار بود که  پدرم آخرین بار در جنگ  مجروح شد، مادرم به خاطر من و خودش پدرم را قسم داده بود که دیگر نرود و برای خانه نشین شدنش نگهداری من که یکی دو سالی بیشتر نداشتم را به او سپرده بود. مادرم گفت که یک روز بی خبر مرا به مادربزرگم سپرد و بی خداحافظی رفت … .»

ولی پدر من برگشت … چه بسیار پدران و پسرانی که بی خداحافظی رفتند و برنگشتند. و چه بسیارند مادران و همسرانی که هنوز هم انتظار بازگشت عزیزانشان را می کشند. لعنت به جنگ …

روحشان شاد

بی ربط نیست به این روزها +

منبع عکس +

شب ایرانی وبلاگستان فارسی

این روزها اکثر دوستان از این می نالند که ای وای! وامصیبتا! وبلاگستان فارسی در کما به سر می برد! مرگ مغزی کرده و شاید هم مرده است … یکی بیاید رضایت بدهد اعضایش را اهدا کنیم و این حرف ها. خدمتتان عارض شوم منکر این اتفاق نمی شوم که کرکره وبلاگستان فارسی تا نصفه پائین کشیده شده و دیگر آن شور و شوق سابق را ندارد ولی واقعا دلیلش چه چیزی می تواند باشد؟! دلیل اینکه به عبارتی تولید محتوا در وبلاگستان فارسی سابقا پررونق به این حال و روز افتاده چیست ؟دلیل اینکه پرلایک ترین مطالب موجود در گوگل ریدرها مینیمال های یخ و بی مزه هستند چیست؟ دلیل اینکه یک آوردن یک اسمایل یاهو به عنوان یک پست خلاقیت نویسنده قلمداد می شود چیست؟!

راستش به نظر من اصلی ترین دلیل کم شدن تولید محتوا در وبلاگستان جا به جایی نسل هاست! برای خیلی ها وبلاگ نویسی از 16 یا 17 سالگی شروع شد. روزنوشت و کپی کردن مطلب از این طرف و آن طرف و شعر نوشتن و به یاد یار خط خطی کردن ژانر های ابتدایی آن دوران بود. حکایت کامنت وبلاگ خوبی داری به من سر بزن و گل و بلبل و لینکت کردم لینکم کن و حلقه های دوستی وبلاگی … . این نسل تازه وارد توسط قبلی ها حمایت می شد و خود را در جمعی پویا تر میدید و به همین دلیل سعی می کرد خودش را ارتقا دهد، برای مطالبش وقت بیشتری بگذارد و کم کم برای خودش صاحب نظر بشود و این مسئله خود چند سالی طول می کشید. در این بین نسل قیلی در زندگی واقعی دچار تحولاتی میشد مثل ازدواج و کار و … همین دلایل کافی بود تا نسل جدید بشود پرچم دار وبلاگستان برای خودش برو بیایی پیدا کند.

روزگار چرخید و چرخید رسید به عصر حاضر که  سوژه خنده ما شده کامنت هایی که زمانی خودمان می گذاشتیم. مثل خیلی اتفاقات دیگر گذشته خودمان را کمی تا قسمتی از یاد برده ایم. این غرور و جو گرفتگی ما  یک طرف شبکه های اجتماعی هم طرف دیگر که باعث می شود آن عطش مطرح شدن و راه یافتن نسل جدید به حلقه های دوستی برطرف شود. خیلی راحت حرف هایی که باید در چندین خط زده می شد تا بازخوردی برایش دیده بشود، در چند ثانیه با کمتر از چند در این شبکه ها می شود گرفت! اگر به جامعه برگردیم، زمانی بود که مثلا اگر شلوار یا پیراهنی پاره میشد اگر پدر و مادر به بهترین شیوه آن البسه را رفو می کردند به زبان خوش که عمرا دوباره می پوشیدیم و اگر هم می پوشیدیم تمام سعی مان بر این بود که  کسی آن قسمت رفو شده را نبیند. ولی در حال حاضر در کوچه و خیابان متولدین چند سال بعد از ما شلوارهای پاره وجر خورده را به چند برابر قیمت یک شلوار سالم به تن می کنند و به نوعی شلوار وصله پینه ای نوعی کلاس به حساب می آید.

حالا ربط این شلوارهای پاره به وبلاگستان ما همین است که سلیقه ها در اثر جابه جایی نسل ها عوض شده و کار خاصی هم نمی شود انجام داد و باید امیدوار بود… وبلاگستان فارسی هنوز زنده است ولی ما هستیم که این نوع زندگیش را دوست نداریم.

پ.ن: این نوشته برای روزوبلاگستان فارسی نوشته شده، روزجهانی وبلاگ از دستم در رفت، به بزرگی خود ببخشید. سعی می کنم این چند روز در این محدوده بیشتر بنویسم شاید خداوندگار از گناه تاخیرم بگذرد!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: