یک پوستر یک سوتی !

مشغول وبگردی بودم، در وبلاگ بهنام قلی پور پوستری  را دیدم که جمله ای آشنا رویش نقش بسته بود، آقای قلی پور به نکاتی گیر داده بودند که بهتر است خودتان بخوانید. نکته  جالب اینجاست  حضرات مروج حجاب از جملاتی به عنوان شعار استفاده می کنند که  خودشان هم خبر ندارند منبعش کجاست!

جمله زیر  به ظاهر برگرفته از نامه ای  است که به اصطلاح چارلی چاپلین به دخترش نوشته است ولی  در واقع چارلی بیچاره روحش هم از این نامه خبر ندارد، چون این نامه زائیده تخیل یک روزنامه نگار ایرانی است به نام فرج الله صبا . قسمتی از توضیحات ایشان به نقل از سایت خبرگزاری میراث فرهنگی را اینجا بخوانید:

«سي و چند سال پيش در مجله روشنفکر تصميم گرفتيم به تقليد فرنگي ها ما هم ستوني راه بيندازيم که در آن نوشته هاي فانتزي به چاپ برسد. بهرحال مي خواستيم طبع آزمايي کنيم. اين شد که در ستوني هر هفته نامه هايي فانتزي به چاپ مي رسيد. آن بالا هم سرکليشه «فانتزي» تکليف همه چيز را روشن مي کرد. بعد از گذشت يکسال ديدم مطالب ستون تکراري شده. يک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا اينقدر تکراري اند. گفتند: اگر زرنگي خودت بنويس! خب ، ما هم سردبير بوديم. به رگ غيرت مان برخورد و قبول کرديم. رفتم توي اتاق سردبيري و حيران و معطل مانده بودم چه بنويسم که ناگهان چشمم افتاد به گراوري که روي ميزم بود و در آن عکس چارلي چاپلين و دخترش چاپ شده بود. همان جا در دم در اتاق را بستم و نامه اي از قول چاپلين به دخترش نوشتم. از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار مي آورد زود باش بايد صفحه ها را ببنديم. آخر سر هم اين عجله کار دستش داد و کلمه فانتزي از بالاي ستون افتاد. همين شد باعث گرفتاري من طي اين همه سال».
بعد از چاپ اين نامه است که مصيبت شروع مي شود: «آن را نوار کردند ، در مراسم مختلف دکلمه اش مي کردند ، در راديو و تلويزيون صد بار آن را خواندند ، جلوي دانشگاه آن را مي فروختند ، حتي مرحوم مطهري در مقدمه کتابش «حقوق زن در اسلام» از آن استفاده کرد. هر چقدر که ما فرياد کشيديم آقا جان اين نامه را چاپلين ننوشته کسي گوش نکرد. بدتر آنکه به زبان ترکي استانبولي و آلماني و انگليسي هم منتشر شد. حتي در چند جلسه که خودم نيز حضور داشتم باز اين نامه را خواندند و وقتي گفتم اين نامه جعلي است و زاييده تخيل من ريشخندم کردند که چه مي گويي ما نسخه انگليسي اش را هم ديده ايم!»

قضاوت با خودتان، روزانه بارها و بارها شاهد سوتی های بدتر از این هستیم ولی چه می شود کرد. حرف های بدتری هم می شود نثار این حضرات کرد ولی …

 

پ.ن: متن گفتگوی آقای فرج الله صبا را اینجا بخوانید. درضمن اینجا را هم ببینید شاید پوسترهای دیگر رویتان تاثیر گذاشت و به راه راست هدایت شدید! 🙂

Advertisements

نوازش

بعضی وقت ها حس حالی داری که هیچ وقت با هیچ زبانی قادر به بازگو کردنش نیستی و اینجاست که موسیقی به جای تو لب می گشاید. خیلی وقت بود  که از آهنگی لذت نبرده بودم، لذتی که مجبورم کند در اتاق را ببندم، موبایل را خاموش و چراغ ها را خاموش تر کنم و به خودم فکر کنم … . حسی بود که خیلی وقت پیش دنبالش می گشتم تا کمی خودم را آرام کنم.

دوستی جمله ای را برایم فرستاد که حق مطلب را ادا کرد :

امروز با هم بودن را تجربه می کنیم و شاید فردا به یاد هم بودن را …

پس امروز بیا زیبا زندگی کنیم، به حرمت خاطرات فردا …

در همین بین گویا صادق خان فید وبلاگش را دستکاری کرد و این پست را دیدم . حس خوبی است که یکی را عاشقانه دوست داشته باشی … .

———————————

پ.ن: آهنگ فوق، نوازش ابی می باشد که اندکی قلقلکم داد.

خاطره ای از حمل و نقل خیلی عمومی!

مدتی است که خودم را عادت دادم به استفاده از وسیله حمل و نقل خیلی عمومی، هر دفعه چندین بلیط می خرم و در کیفم می گذارم ، در اتوبوس هم اگر کسی بلیط طلب کرد در راه خیرات می دهم تا حالش را ببرد. دست بر قضا یکبار که حواسم نبود در یک مسیر سوار اتوبوس شدم. کیفم را نگاه کردم دیدم که ای وای برمن بلیطی ندارم که به آقای راننده بدهم. من هم که یک شهروند پر از شخصیت بودم زمانی الان خودم را در وضعیت بی شخصیتی میدیدم ، عذاب وجدانی بس عظیم به سراغم آمد و یاد شعر بنی آدم اعضای یکدیگرند و … افتادم که در زمان پر شخصیتی الگوی زندگیم بود.از آنجایی که می دانستم تا آخر ایستگاه، باجه بلیط فروشی در کار نیست، پس دلم را به دریا زدم تا تستی کنم که ببینم آیا هنوز هم فردین زنده است یا نه. در قدم اول یک پنجاه تومانی تکه و پاره از ته کیفم کشیدم بیرون تا بهای بلیطی که طلب می کنم را بپردازم.

جوانی کنارم نشسته بود لبخندی جم و جور کردم گفتم: دوست عزیز بلیط اضافه داری ؟ گفت:  نه به خدا ، به جان مادر و پدرم و به جان  فلانی و  … ندارم. اگه نمی گفتم ایرادی ندارد،  داشت 14 معصوم 124000 پیامبر را هم میاورد پایین که بلیط ندارد. صندلی جلویی هم مردی نشسته بود که تابلو بود کچل است و از این کلاه گیس های تابلو چسبانده بود به سرش، باز هم لبخندی جمع و جور کردم زدم به پشتش که دوست عزیز بلیط اضافه دارید؟ در همین لحظه اتوبوس در ایستگاه ایستاد و این همشهری عزیز انگار که بنده بادنجان واکس زده ام و بدون اینکه توجهی کند از اتوبوس پیاده شد. در دلم دوست داشتم دست بندازم و آن موهای مسخره را از سرش بکنم ولی حیف که … .

کمی آن طرف تر مردی دیلاق نشسته بود که سن و سالش حدود 50 می خورد، سیاه تابه بود و موهایش هم رنگ کرده بود و یکی از این سبیل های تابلو هم داشت. این بار به زور و بلا لبخندی جور کردم و گفتم دوست عزیز بلیط اضافه دارید؟ چنان نگاهی کرد که انگار لخت مادرزاد از دخترش خواستگاری کرده ام! البته نگاهش معناهای خیلی بدتری هم میداد که از گفتنش در این زاویه مجازی معذورم! باز تکرار کردم که دارید یا ندارید ؟ نگاهش تندتر شد و دیدم چند نفر دارند نگاهم می کنند، اساسی ضایع شدم! و گفتم خوب ندارید دیگه  … . خلاصه وقتی دیدم که این طور است گفتم گور بابای بلیط و بنی آدم و این حرف ها. نشستم سر جایم و تا آخر ایستگاه سرم را در لاک خودم فرو بردم. آخر ایستگاهم که خواستم پیاده شوم وقتی به راننده گفتم بلیط ندارم و اگر می شود خشکه حساب کنید اخمی کرد و جان خودش به زور آن 50 تومانی را از من گرفت !

نکته اخلاقی این شد که  من یکی که دیگر به هیچ کس بلیط نمی دهم ، حتی شما دوست عزیز !

منبع عکس +

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: