خاطره ای از حمل و نقل خیلی عمومی!

مدتی است که خودم را عادت دادم به استفاده از وسیله حمل و نقل خیلی عمومی، هر دفعه چندین بلیط می خرم و در کیفم می گذارم ، در اتوبوس هم اگر کسی بلیط طلب کرد در راه خیرات می دهم تا حالش را ببرد. دست بر قضا یکبار که حواسم نبود در یک مسیر سوار اتوبوس شدم. کیفم را نگاه کردم دیدم که ای وای برمن بلیطی ندارم که به آقای راننده بدهم. من هم که یک شهروند پر از شخصیت بودم زمانی الان خودم را در وضعیت بی شخصیتی میدیدم ، عذاب وجدانی بس عظیم به سراغم آمد و یاد شعر بنی آدم اعضای یکدیگرند و … افتادم که در زمان پر شخصیتی الگوی زندگیم بود.از آنجایی که می دانستم تا آخر ایستگاه، باجه بلیط فروشی در کار نیست، پس دلم را به دریا زدم تا تستی کنم که ببینم آیا هنوز هم فردین زنده است یا نه. در قدم اول یک پنجاه تومانی تکه و پاره از ته کیفم کشیدم بیرون تا بهای بلیطی که طلب می کنم را بپردازم.

جوانی کنارم نشسته بود لبخندی جم و جور کردم گفتم: دوست عزیز بلیط اضافه داری ؟ گفت:  نه به خدا ، به جان مادر و پدرم و به جان  فلانی و  … ندارم. اگه نمی گفتم ایرادی ندارد،  داشت 14 معصوم 124000 پیامبر را هم میاورد پایین که بلیط ندارد. صندلی جلویی هم مردی نشسته بود که تابلو بود کچل است و از این کلاه گیس های تابلو چسبانده بود به سرش، باز هم لبخندی جمع و جور کردم زدم به پشتش که دوست عزیز بلیط اضافه دارید؟ در همین لحظه اتوبوس در ایستگاه ایستاد و این همشهری عزیز انگار که بنده بادنجان واکس زده ام و بدون اینکه توجهی کند از اتوبوس پیاده شد. در دلم دوست داشتم دست بندازم و آن موهای مسخره را از سرش بکنم ولی حیف که … .

کمی آن طرف تر مردی دیلاق نشسته بود که سن و سالش حدود 50 می خورد، سیاه تابه بود و موهایش هم رنگ کرده بود و یکی از این سبیل های تابلو هم داشت. این بار به زور و بلا لبخندی جور کردم و گفتم دوست عزیز بلیط اضافه دارید؟ چنان نگاهی کرد که انگار لخت مادرزاد از دخترش خواستگاری کرده ام! البته نگاهش معناهای خیلی بدتری هم میداد که از گفتنش در این زاویه مجازی معذورم! باز تکرار کردم که دارید یا ندارید ؟ نگاهش تندتر شد و دیدم چند نفر دارند نگاهم می کنند، اساسی ضایع شدم! و گفتم خوب ندارید دیگه  … . خلاصه وقتی دیدم که این طور است گفتم گور بابای بلیط و بنی آدم و این حرف ها. نشستم سر جایم و تا آخر ایستگاه سرم را در لاک خودم فرو بردم. آخر ایستگاهم که خواستم پیاده شوم وقتی به راننده گفتم بلیط ندارم و اگر می شود خشکه حساب کنید اخمی کرد و جان خودش به زور آن 50 تومانی را از من گرفت !

نکته اخلاقی این شد که  من یکی که دیگر به هیچ کس بلیط نمی دهم ، حتی شما دوست عزیز !

منبع عکس +

Advertisements

8 پاسخ

  1. درود بر شما
    نخست اینکه فردا جشن مهرگان هست و جشن مهرورزی برهمه و به ویژه شما شاد باش و خجسته.
    این بلا ها سرمنِ بیچاره هم خیلی آمده، جالب اینکه این موضوع حتی در مورد درس خوندن هم صدق می کنه، شده پیش از امتحان از همه بیشتر می دونی و کلی برای بچه ها توضیح میدی و خلاصه کمک می کنی، موقع نمره اونوقت از همه کمتر می شی. این بارها سرم اومد و تصمیم گرفتم اصلا به کسی کمک درسی پیش از امتحان نکنم، بلیط و کرایه ماشین و بقیه چیزها خب گاهی چرا ولی …
    سلامت و پیروز باشی

  2. سلام چي؟ بليت ولي توشهرما كرمانشاه اوتوبوس پولي شده ولي خدايي حالت گرفته شده ها.

  3. aaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa

  4. سلام بازم.لينك هات روكه برادراي مخ آبرات فيلتركردن يامن اشتباه مي كنم؟

  5. به خاطر یه دستمال که قیصریه رو آتیش نمی زنن

  6. به به عالي بود

  7. سلام ميثم جان. بد زمونه اي شده. راستي اگه ديگران به اشتباه ميرن و حتي از يه بليط 50 تومني دريغ ميكنن چرا تو شبيه اونا بشي؟ خودتو از ديگران سوا كنم جانم. همون روال هميشگي رو ادامه بده.

  8. خوب بود پسرجان.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: