کله ای که بوی قرمه سبزی میداد!

خیلی وقت بود خاطره ای ننوشته بودم، صادق جم عزیز برای شب یلدا پستی هوا کرد و فرخوانی داد تا  بنویسم برای دور هم خندیدن  یا حداقل بهانه ای پیدا کنیم که فضای تلخ  و ملال آور این روزها را برای چند روز هم  شده  فراموش کنیم  که اوضاع زندگی روز به روز بدتر می شود. طبق معمول تصمیم گرفتم برای دور هم بودن خاطره ای از روزهای نه چندان دور زندگی خودم تعریف کنم. قبل از شروع ماجرا باید در مورد دو رکن اساسی این ماجرا توضیحاتی عرض کنم. نکته اول درباره غرور و لج بازی بیش از حد دوران نوجوانی، حسی که فکر می کنم در سن و سال خاصی همه تجربه کرده ایم، یعنی لج بازی با زمین، زمان، با خدا و بنده خدا و در یک کلام یعنی کله خری! نکته دوم پودری بنام  واجبی که برای از بین بردن موی زاید بدن استفاده می شود، همان پودری که سعید امامی در زندان نوش جان کرد و به درک رفت.{اطلاعات بیشتر}

خدمت انور با سعادتتان عرض کنم که،  حدود هفده یا هجده سال سن داشتم ( شاید هم کمتر)، کله شق و یک دنده بودم {البته الان هم هستم،  ولی درصد قابل توجهی ناخالصی پیدا کرده}. عشق آن روزهایم این بود که ریش تراش بردارم چند دانه شفید روی صورتم را ماشین بزنم. ماشین ریش تراش موزری داشتیم (مال پدرم بود و معمولا باید کلی روی مخش کار می کردم تا ریش تراش را به من بدهد). یک روز نمی دانم سر چه مسئله ای با پدرم حرفم شده بود و بدجور تو مُد کل کل بودیم، ریش تراش را می خواستم  و رفتم پیش پدر و گفتم: بابا ریش تراشو بده می خوام ریشمو بزنم!

نگاهی کرد از اون نگاه عاقل اندر صفیه  و با چشمانش گفت: برو بینیم حال نداریم!

دوباره با حس طلبکارانه تری گفتم: ریش تراشو بده می خوام ریشمو بزنم، کار دارم دیرم شده!

لبخندی زد،  با این مضمون که هه هه ! درست بگو حالا شاید یه کاری کردم برات!

من که اعصابم حسابی خط خطی شده بود، گفتم یعنی چی اونوقت؟ لـــطــفــــا ریش تراشو بده می خوام.

انگار که داشتم با دیوار حرف می زدم!

گفتم: الان من چیکار کنم بدون ریش تراش؟ {صورتم به تیغ هم حساسیت داشت}

گفت: برو واجبی بذار!

گفتم: میشه مگه؟

گفت:  آره چرا نشه! امتحان کن.

منم خنگ، پریدم سر کوچه یک بسته خریدم  و برگشتم منزل تا برای یک بار هم که شده حرف پدر را آویزه ی گوشم کنم. چشمتون روز بد رو نبیند، پودر را حل گرفتم  و چه بوی گندی هم می داد،  شروع کردم  مالیدن به صورتم، در دلم می گفتم که هه هه، فکر کرده کوتاه میام! خلاصه چند دقیقه نگذشته بود که احساس کردم چیز داغی روی صورتم در حال کشیدن است! دو دقیقه شد، سه دقیقه  و دیدم نه انگار که واقعا پوستم دارد می سوزد! پریدم بیرون و گفتم مــــــــا مـــــــــــان!

مادر که شکل و قیافه مرا دید گفت دیوانه چه غلطی کردی؟ پدرمم که چشمش چهار تا شده بود، گفت:  تو واقعا رفتی واجبی گذاشتی روی صورتت؟

آقا منو میبینی!

کله رو بردم زیر آب سرد و وقتی در آینه خودم را دیدم هم خنده ام گرفته بود هم گریه!

خلاصه کلی پماد و کوفت و زهر مار زدند به صورتم تا بعد از چند ساعت همه چیز آرام شد! البته در همین میان پدرم ماشین ریش تراش را گذاشت روی میزم … در کل خریت و بلاهت و حماقت که شاخ دم ندارد! جوانی کردیم و نزدیک بود سر یک کل کل ساده ناقص کنیم  سر کله خودمان را :).

در ضمن شب یلدا هم خوش بگذرد، به فکر یارانه و این چیزها هم نباشید بخورید که احتمالا سال دیگه شب یلدا از این خبرها نخواهد بود 🙂

—————————————————–

مطالب سایر اهالی وبلاگستان برای این بازی :

خاطره های برای شاد گویی شبانه  یلدا

یک خاطره شاد شاد

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: