از کودکی ما تا کودکی امروزی ها

زمان کودکی من و هم سن و سالانم تمام عشقمان این بود که مهمانی به خانه آنهایی برویم که دستگاهی مثل آتاری یا میکرو دارند. یا اگر هم خودمان دستگاهی داشتیم دلخوش روزهای تعطیل بودیم که بعد از انجام تکالیف اعصاب خورد کن و نوشتن پاکنویس و هزار درد و مرض دیگر چند ساعتی خودکشی کنیم. یا در دوران مدرسه همش مارا از همه چیز و همه کس می ترساندند که مثلا مبادا فلان کار را بکنی ! اگر فلانی مثلا در کلاس یا مدرسه کاری خلاف عرف انجام داد حتما به معلم،مدیر و… بگویید. از همه کس و همه چیز مارا می ترساندند که مبادا اشتباهی بکنیم. همیشه درگیر باید و نبایدها بودیم. تنبیه و توهین دوران مدرسه هم که نقل و نبات بود برایمان!

کلا غوطه ور در افکار مسخره آن دوران بودیم، جرات نداشتیم بگوییم که در خانه ویدئو داریم یا مثلا فلان نوار را شب ها گوش می دهیم … خیلی چیزهای مسخره دیگر که اگر بنویسم فقط غصه های روزگار را بیشتر می کند. راستش این روزها بنا به اتفاق به منزل چند آشنای دور و نزدیک رفتم که حسب بر اتفاق برای کودکانشان کامپیوتر شخصی خریده بودند. این ها را گفتم تا برسم به اینجا که وقتی وارد اتاق کودکان و نوجوانان این روزها می شوم،  دلم به حال خودم و هم سن و سالانم می سوزد. حسودیم می شود که ما حسرت چه چیزهایی را داشتیم، چه محدودیت هایی سر راهمان بود و هست …  ولی اینها حداقل یک کامپیوتر، یک کنسول بازی، یک تلویزیون اختصاصی و …دارند ولی  از همه این ها به نظر من بهترین چیزی که اینها دارند استقلال فکری و آزادی گفتن حرف دلشان است . اینکه از هیچ کسی نمی ترسند و بی پرده حرف هایشان را می زنند. نسل ما هم بودند کسانی که اینگونه راحت حرف می زدند ولی خیلی تعدادشان کم بود. اکثریت جامعه مثل من بودند که تجربه نشستن پشت میزهای چهارنفره در کلاس درس و پوشیدن لباس های چند سایز بزرگتر را تجربه کرده اند.

پ.ن : گفتنی ها خیلی بیشتر از اینها بود و هست!

Advertisements

یک پاسخ

  1. درود بر شما
    ای گفتی! دست گذاشتید روی دلمان!
    ما حتی اون بازی ها رو که نام بردید رو هم نداشتیم، یه تلویزیون فکستنی که فقط از ساعت 5 عصر برنامه داشت تا 12 شب، اونم فقط 45 دقیقه برنامه کودک بود که فقط یک کارتون پخش می کرد و بقیش موعظه بود تازه اونم کلی حرف می خوردیم تا ببینیم!
    همه اون بگیر و ببندها و ترساندن ها این شد که می بنید: خود سانسوری، اعتراض نکن سرت به باد می ره، ترسیدن و هزار چیز دیگر…
    رفتم خونه دوستم به دخترش میگم عزیزم دیوار رو مداد نکش! پدرش بهم می گه: ما تا به حال به دخترمون (نه) و (نکن) نگفتیم! یاد خودمون افتادم که همه نه شنیدیم و نکن …
    حالا شما فکرش رو بکن تلویزیون اختصاصی و بازی همه جوره و کامپیوترمان کجا بود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: