روز جهانی چپ دست ها!

چپ دست بودن برای من بعضی از اوقات موهبت بوده بعضی از اوقات هم دردسر. حالا مهم نیست دردسرش کجا بوده و موهبتش کجا مهم این است که تحقیقات نشان می دهد افراد چپ دست در هنگام اعمالی نظیر بازی های رایانه ای و و حرکات ورزشی سریعتر از راست دستها تفکر می کنند ، یا افرادی که کاملا چپ دست هستند در مقایسه با راست دستها به میزان 43 میلی ثانیه سریعتر می توانند حروف مشابه را در دو طرف یک صفحه نمایش تشخیص بدهند و یا افراد چپ دست در زمینه استفاده هم زمان از هر دو نیمکره مغز خود توانایی بیشتری دارند و به همین جهت در فعالیتهای نیازمند هر دو نیمکره مغز ، از افراد راست دست ماهر ترند. راستش ما چپ دستها به دلیل کمبود امکانات مجبوریم با هر دو دستمان کار کنیم و به همین خاطر کلا فرق میکنیم ! باور ندارید؟ بگردید یک چپ دست پیدا کنید و تفاوت را خودتان احساس می کنید.

راستش این پست را نوشتم تا برای بزرگداشت این روز فرخنده خاطره ای از چپ دست بودنم نقل کنم بلکه دور هم کمی شاد شویم. ماجرا از این قرار است که در مملکت ما در هنگام ثبت نام کنکور گزینه ای هست برای چپ دست ها که اگر علامت بزنید احتمالا صندلی مخصوص چپ دست ها نصیبتان می شود. خدمتتان عارض شوم که ما هر دفعه که علامت زدیم هیچ فرقی نکرد به حالمان و فقط روز کنکور میشد با همین ترفند نظم جلسه را اندکی به هم ریخت و خلاصه … در یکی از کنکورهای زندگی ، رفتیم نشستیم و دیدم بعله باز هم صندلی راست دستی برایم گذاشته اند و از آنجایی که دیگر حس مردم آزاری درمن اندکی کشته شده بود بیخیال نشستم و در و دیوار را نگاه کردم. در همین بین یک انسان شیر پاک خورده دو عدد صندلی چپ دستان را کشاش کشان آورد داخل کلاس. من از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم و سرمست از این مسئله بودم که الان آقای مهربان می پرسد چه کسی چپ دست است و من به عنوان یک آدم خاص در آن لحظه شصتم را بالا می برم. در همین فکر و خیال بودم که آقای مهربان قصه پرسید … . چشمتان روز بد نبیند از کلاس حدود چهل نفری تقریبا سی و پنج نفر چپ دست بودیم! همه همدیگر را نگاه کردیم و بعد از سکوت و تعجب زدیم زیر خنده … نکته جالب این کنکور این بود که من در همین کنکور قبول شدم و در ورودی بچه های ما ، فقط من چپ دست بودم!

در ضمن دلیل خاص بودنمان هم این همه آدم خاص که چپ دست هستند: نشریه فاینانشیال تایمز گزارشی داده که تعداد مدیران چپ‌دست در شرکت‌های اینترنتی تقریباً دو برابر شرکت‌های غیر اینترنتی یا سنتی است. افلاطون و ارسطو دو چهره نامدار چپ‌دست هستند [۵]. همچنین چارلی چاپلین، آلبرت اینشتین، اسحاق نیوتن، بتهوون، باخ، لئوناردو داوینچی، میکل‌آنژ، پیکاسو، شکسپیر، نیچه، بیل گیتس، جرج مایکلو مهاتما گاندی نیز از چپ‌دست‌های نامی می‌باشند. باراک اوباما پنجمین رئیس جمهور چپ دست آمریکا در میان هفت رئیس جمهور اخیر این کشور (از جرالد فورد در ۱۹۷۴) تاکنون است. از میان چهار رئیس جمهور اخیر ایالات متحده، تنها جرج بو ش پسر چپ دست نیست.رونالد ریگان چپ دست بود و جرج بوش پدر, بیل کلینتون و همانگونه که پیشتر اشاره شد باراک اوباما همگی چپ دست هستند.

پ.ن:  بیشتر درباره ما  بخوانید +

چند کلمه حرف خودمانی

 خیلی وقت بود از خودم چیزی ننوشته بودم ، یعنی نوشته بودم ولی آنقدر خودمانی نبود که بشود گفت حرف خودمانی . راستش جریان درس خواندن و نخواندن من این روزها بدجور رفته در پاچه ام یعنی هر طرف که صورتم را می کنم شَتَلق می خورد به گوشم … . اگر به خیلی گذشته برگردیم یادم است دوست داشتم مدرسه بروم و خواندن و نوشتن یاد بگیرم که ببینم خدا از کجا آمده ! حالا خودتان فکرش را بکنید کودکی که به چنین عشقی میرود مدرسه خوب معلوم است که آخر و عاقبتش چه میشود. دوران ابتدایی که همه معمولا شاگرد اول بودید اگر هم شاگرد اول نبودیم حداقل مثل من بودید که بتوانید بگویید دانش آموز خوبی بودید. دوران راهنمایی که شاهکاری بودم برای خودم مثلا در درس علوم تجربی بالاترین نمره را بین پنج کلاس می گرفتم ولی در عوض در درس معارف یا عربی قعر جدولی بودم. البته ریاضیات هم رابطه مستقیم داشت با اینکه با دبیر مربوطه بتوانم کنار بیایم یا نه! خلاصه شاهکار دوران راهنمایی تجدید درس عربی سال سوم راهنمایی در ثلث اول بود که هنوز هم موجبات شادی شعفم را به ارمغان می آورد.

دوران دبیرستان هم مثل دوران راهنمایی در یک درس شاگرد اول و متحیر کننده ظاهر می شدم در یک درس در حد فاجعه! یعنی هیچ وقت کارنامه ام تعادل نداشت! مثلا یادم است سال اول بین آن همه نابغه فیزیک را بیست شده بودم ولی زبان انگلیسی را تجدید آوردم، در عوض سال دوم فیزیک را تجدید آوردم زبان را بالا شدم! دوسال در هنرستان فنی و حرفه ای ، کامپیوتر خواندم و موازی با درس خواندن کار کردم و فکر کنم از این لحاظ آن زمان ها برای خودم پُخی بودم. سال اول کنکور را به بازی گرفتم و هیچ اتفاق مثبتی برایم نیفتاد البته یادش به خیر که مثل دخترها گریه هم کردم که چرا قبول نشدم! در عوض سال بعد تمام زندگی را وقف کنکور کردم و با همه بالا و پایینی که داشتم آموزشکده چمران قبول شدم و موجبات شادمانی اهل خانه را به وجود آوردم که فکر می کردند بالاخره این پسر سر به هوا به راه راست هدایت شده و … غافل از اینکه شاهکار تمام ادوار تحصیل و البته زندگیم را در دوران اول دانشجویی به یادگار گذاشتم و آن هم اخراج ناباورانه از دانشگاه بود. هنوز هم که فکر می کنم نمی توانم دلیلی برای آن اتفاق پیدا کنم. به هر حال بعد از بالا و پایین بسیار و قبولی مجدد در دانشگاه موفق شدم فوق دیپلم را بگیرم و الان هم که دارم این پست را می نویسم منتظر هستم تا آخر تابستان نتیجه امتحان کارشناسی را ببینم. خلاصه این ها را گفتم که به اینجا برسم بارها و بارها به خودم در طول این چند سال لعنت فرستادم که چرا آن موقع که باید سرم را پایین می آوردم و مثل بچه آدم درس می خواندم نخواندم و … . البته خدمتتان عارض شوم که خوبی اتفاق فقط این بود که مسیر زندگیم کلا تغییر کرد.

 این قضیه دانشگاه و درس و مشق برایم مثل یک درد مزمن است دردی که مثل استخوان ماهی سفید یه جایی در گلویتان گیر می کند و پایین نمیرود اگر هم موفق بشود استخوان را بندازید بیرون دیگران دوباره به خوردتان می دهند . در ضمن لطفا خودتان را چُس نکنید که هه هه من فلانم و بصار، همه دلیلی برای حسرت خوردن دارند این هم درد من بود.

پ.ن: همیشه دانستن زوایای نیمه پنهان زندگی دیگران جالب است.

آدمهای همیشه خوب

آدم های همیشه خوب داستان زندگی همان مردانی هستند که به خاطر فقر از دیوار کسی بالا نمی روند! آدم های همیشه خوب داستان زندگی همان زنانی هستند که به خاطر فقر تن فروشی نمی کنند! فقر یک بهانه است ! توجیهی مانند سایر دلیل هایی که برای اشتباهاتمان می آوریم.

دوستی در فیس بوک تصویر زیر را منتشر کرد و اینچنین نوشت :

دیروز بود. یه مردی حدودن پنجاه یا شصت ساله، خیلی بهش دقت نکردم. این کاغذ رو بهم داد. فکر کنم خودش بود. از اشک و آه ِ من که بگذریم، شاید کسی باهاش کار داشت. همه نوع کارها و نظافت های داخل و بیرون منزل با هزینه ی دلخواه شما.

لازم به ذکره که این شخص محتاج ترحم نیست و تنها هدف من تبلیغات بوده تا هم کار شما راه بیفته و هم این مرد به کارش برسه. با تقدیم نهایت احترامات.

راستش وقتی تصویر این تبلیغ را دیدم حس خوبی پیدا کردم چون دیدم که هنوز هم هستند کسانی که تمام توانایی هایشان را در هفده بند ارائه می کنند که شرافت خود را حفظ کنند.

پ.ن: اگر کاری داشتید تماسی بگیرید احتمالا ما برای افرادی مثل آقای محمدی زیباکناری تنها کاری که میتوانیم انجام بدهیم حمایت است.

رمضانِ آنها

خیلی وقت است که با خودم درگیرم و راستش اصلا نمی دانم در مورد اعتقادات گذشته چه باید بکنم. شاید به خاطر دورانی باشد که در آن زندگی می کنم و هر لحظه در حال دیدن یک دروغ هستم، دروغ هایی که بنیان باورهایم را نابود می کند . همیشه سعی می کنم در حد توانم به عقاید صادقانه دیگران احترام بگذارم ولی بعضی وقت ها رفتارهای دوگانه افراد و سیاست یک بام و دو هوایشان بدجور می رود روی اعصابم. من که واعظ نیستم پس بیخیال و بگذار که  بگذریم از غرغرهای همیشگی، خیلی وقت است رمضان و شعبان برایم فرقی نمی کند. این پست را تقدیم آنهایی می کنم که هنوز هم خودشانند و مثل من و امثال من درگیر حاشیه ها نشده اند، تقدیم به آنهایی می کنم که هنوز هم به عشق احساسشان ، گرسنگی و تشنگی را تحمل می کنند. شاید من و امثال من توجیحی نتوانند برای خودشان پیدا کنند ولی حس خوب بودن حتی برای یک ماه هم لذت بخش است.

پ.ن: حس شیرین شنیدن صدای اذان موذن زاده و ربنای شجریان را در خاطرات قدیم مرور می کنم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: