چند کلمه حرف خودمانی

 خیلی وقت بود از خودم چیزی ننوشته بودم ، یعنی نوشته بودم ولی آنقدر خودمانی نبود که بشود گفت حرف خودمانی . راستش جریان درس خواندن و نخواندن من این روزها بدجور رفته در پاچه ام یعنی هر طرف که صورتم را می کنم شَتَلق می خورد به گوشم … . اگر به خیلی گذشته برگردیم یادم است دوست داشتم مدرسه بروم و خواندن و نوشتن یاد بگیرم که ببینم خدا از کجا آمده ! حالا خودتان فکرش را بکنید کودکی که به چنین عشقی میرود مدرسه خوب معلوم است که آخر و عاقبتش چه میشود. دوران ابتدایی که همه معمولا شاگرد اول بودید اگر هم شاگرد اول نبودیم حداقل مثل من بودید که بتوانید بگویید دانش آموز خوبی بودید. دوران راهنمایی که شاهکاری بودم برای خودم مثلا در درس علوم تجربی بالاترین نمره را بین پنج کلاس می گرفتم ولی در عوض در درس معارف یا عربی قعر جدولی بودم. البته ریاضیات هم رابطه مستقیم داشت با اینکه با دبیر مربوطه بتوانم کنار بیایم یا نه! خلاصه شاهکار دوران راهنمایی تجدید درس عربی سال سوم راهنمایی در ثلث اول بود که هنوز هم موجبات شادی شعفم را به ارمغان می آورد.

دوران دبیرستان هم مثل دوران راهنمایی در یک درس شاگرد اول و متحیر کننده ظاهر می شدم در یک درس در حد فاجعه! یعنی هیچ وقت کارنامه ام تعادل نداشت! مثلا یادم است سال اول بین آن همه نابغه فیزیک را بیست شده بودم ولی زبان انگلیسی را تجدید آوردم، در عوض سال دوم فیزیک را تجدید آوردم زبان را بالا شدم! دوسال در هنرستان فنی و حرفه ای ، کامپیوتر خواندم و موازی با درس خواندن کار کردم و فکر کنم از این لحاظ آن زمان ها برای خودم پُخی بودم. سال اول کنکور را به بازی گرفتم و هیچ اتفاق مثبتی برایم نیفتاد البته یادش به خیر که مثل دخترها گریه هم کردم که چرا قبول نشدم! در عوض سال بعد تمام زندگی را وقف کنکور کردم و با همه بالا و پایینی که داشتم آموزشکده چمران قبول شدم و موجبات شادمانی اهل خانه را به وجود آوردم که فکر می کردند بالاخره این پسر سر به هوا به راه راست هدایت شده و … غافل از اینکه شاهکار تمام ادوار تحصیل و البته زندگیم را در دوران اول دانشجویی به یادگار گذاشتم و آن هم اخراج ناباورانه از دانشگاه بود. هنوز هم که فکر می کنم نمی توانم دلیلی برای آن اتفاق پیدا کنم. به هر حال بعد از بالا و پایین بسیار و قبولی مجدد در دانشگاه موفق شدم فوق دیپلم را بگیرم و الان هم که دارم این پست را می نویسم منتظر هستم تا آخر تابستان نتیجه امتحان کارشناسی را ببینم. خلاصه این ها را گفتم که به اینجا برسم بارها و بارها به خودم در طول این چند سال لعنت فرستادم که چرا آن موقع که باید سرم را پایین می آوردم و مثل بچه آدم درس می خواندم نخواندم و … . البته خدمتتان عارض شوم که خوبی اتفاق فقط این بود که مسیر زندگیم کلا تغییر کرد.

 این قضیه دانشگاه و درس و مشق برایم مثل یک درد مزمن است دردی که مثل استخوان ماهی سفید یه جایی در گلویتان گیر می کند و پایین نمیرود اگر هم موفق بشود استخوان را بندازید بیرون دیگران دوباره به خوردتان می دهند . در ضمن لطفا خودتان را چُس نکنید که هه هه من فلانم و بصار، همه دلیلی برای حسرت خوردن دارند این هم درد من بود.

پ.ن: همیشه دانستن زوایای نیمه پنهان زندگی دیگران جالب است.

Advertisements

5 پاسخ

  1. پ.ن عالی بود

  2. درود بر شما
    ارزوی موفقیت روز افزون دارم براتون
    برخوردار باشید از خواسته 🙂

  3. منم دقیقا همین جوریم…همیشه یا تو یه درس قویم یا ضعیف هیچ حد واسطیم ندارم :((( هیچ وقتم به موقع نمیدرسم که بعدن حسرتشو نخورم…این ترمم که ریاضی رو بعبارتی گند زدم و البته صداشو در نیاوردم تو خوونه….!!!

  4. راستی اون دست نوشته های سوما هم بنده می باشم….:دی ویرایش بفرمایید لینک و اسم را به آدرس جدید :دی با تشکر ^^

  5. راستی اون دست نوشته های سوما هم من می باشم …لطفا اسم و آدرس را تصحیح کنید :دی با تشکر و این حرفها 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: