خدا نزدیک است

 چند باری پیش آمد که فکر کردم خیلی تنها هستم یعنی از همه چیز نا امید، خسته و مانده  … وقتی میخکوب مشکلات بودم آرام به شانه ام زد و تا نگاه کردم ببینم چه کسی بود برگشتم و دیدم که خبری ازمشکل نیست. هر چند چند باری هم چنان از سر شوخی زد پس کله ام که خودم و مشکل با هم یکی شدیم ولی خب هر چه هست، خوب خدایی دارم.

به خاطر چند متر خوابگاه

کمی بیشتر از ساعت اداری از اتاقم زدم بیرون تا راهی خانه شوم. این روزها ایام ثبت نام است و دانشگاه حسابی شلوغ، از هر فرهنگی میشود نماینده ای پیدا کرد، کرد، لر، بلوچ و … . از پارکینگ که بیرون آمدم پدر و پسری که منتظر ماشین بودند نظرم را جلب کردند. ازآنجایی که سرویس داخلی این روزها کار نمی کند، پرسیدم کجا میری پدرجان؟ با لهجه اصفهانی گفت: تا دم در. سوارشان کردم تا دم در برسانمشان. مشخص بود که می خواهند برگردند شهر خودشان. نزدیک در ورودی که شدم گفتم مسیر بعدیتون کجاست؟ گفت میخوام برم اصفهان ولی نمی دونم کدوم طرف باید برم. گفتم: خب ترمینال باید بری، مسیرم همون طرفه می رسونمتون. از آینه به پسرک نگاه کردم، غمی در نگاهش بود. از پدر پرسیدم چی قبول شده؟ گفت: چه فایده خوابگاه نداشتن انصراف دادیم! از آینه نگاه کردم به پسرک و گفتم خب احتمالا شبانه هستی و خوابگاه تعلق نمیگیره دیگه. چی قبول شدی حالا؟ پسرک گفت: روزانه، مدیریت صنعتی. در همین لحظه بی اختیار نگاهم به دست های پدرش رفت. مشخص بود کارگر است.  پسرک ناراحت بود ولی مشخص بود که قبول کرده که نمی شود درس بخواند.گویا از چهار صبح تا چهار بعد از ظهر این در و آن در زدند ولی نشد که خوابگاه بگیرند.  تا جایی که میشد راهنمایی کردمشان ولی انگار مشکل پیچیده تر از نا آگاهی بود. به ترمینال رساندمشان، پدر دستش را در جیب کرد و باز هم نگاهم به دستانش بود، گفتم مسیرم بود رساندمت، امیدوارم پسرت موفق باشد. دلم گرفت و برای پسرک سوخت که یک سال دیگر باید تلاش کند به امید اینکه باز روزانه قبول بشود و دانشگاهی قبول بشود که خوابگاه داشته باشد یا در بهترین حالت در شهر خودش قبول بشود، یاد یکی از آشناها افتادم که با همین وضعیت پسرش را دانشگاه آزاد دارغوز آباد سفلی نوشته بود.خیلی متفاوت است نگاه به زندگی در بین فرهنگ های مختلف راستش گیلک ها حاضرند شام شب نداشته باشند ولی فرزندانشان درس بخوانند.

وبلاگ نویسی انتزاعی و این روزها

چند مدتی بود که به وبلاگنویسی انتزاعی روی آورده بودم. حتما می پرسید این دیگر چه صیغه ای از وبلاگ نویسی است؟ راستش همه وبلاگ نویس ها اول فکر می کنند بعد می نویسند در وبلاگ و خلاصه منتشر می کنند. این مدل وبلاگ نویسی اول فکر می کنی که در مورد چه می خواهی بنویسی، بعد همین طوری در ذهنت حس میگیری که داری تایپ می کنی و بعد هم منتشر! خلاصه هیچ هزینه ای هم ندارد بدون درد و خونریزی همه چیز ذهنی است! تازه اگر به سطحی از عرفان دیجیتالی برسید می توانید نظرات هم داشته باشید و کلی ذوق کنید! خلاصه این را گفتم تا بدانید که ما هستیم ولی این مدلی می نویسیم.

حالا سر شبی از شدت فشار اینطرف و آن طرف دیگه نمی شد انتزاعی کار کرد مجبور شدیم به شیوه های سنتی روی بیاوریم. اصولا آدمی نیستم که در دنیای واقعی با کسی درد دل کنم و به قول دوستان تودار هستیم درحد چی! راستش همین اخلاق گُه! باعث شده که اطرافیان مدل دیگری فکر کنند و بگذارند به حساب چیزهای دیگر. باور بفرمایید این چند مدت فشار عجیب و غریبی را تحمل می کنم. طبق معمول حوصله توضیح دادن ندارم ولی معذرت خواهی ویژه را قبول کنید از همین تریبون تا بعد سر فرصت منتشرش کنم !

پ.ن: در ضمن هفته وبلاگ و روزوبلاگستان فارسی هم تمام شد و ما انتزاعی پستمان را منتشر کردیم. یک پست ویژه طلبتان برای مناسبت های وبلاگی که گذشت چون وبلاگ و وبلاگ نویسی تاثیراتی متفاوت در زندگی من گذاشت.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: