24 ساعت پایانی!

امروز بعد از یک هفته باریدن باران هوا آفتابی شد. البته جالب تر می شد که آفتابش داغ بود و زمین را خشک می کرد و برگها را هم خشک تر تا در آخرین روز مجردی فضایی رمانتیک را تجربه کنم. بله امروز آخرین روز دوران تجرد من است، یا بهتر بگویم بیست و چهار ساعت پایانی دوران تجرد است.  راستش خیلی حرف ها داشتم برای گفتن ولی الان که دستم به کیبورد است نوشتنم نمی آید، یعنی می آید ولی خب دیگر خطرناک است حسن خطرناک!

حاصل  این بیست و چند سال از زندگی مجردی چیزی نیست جز مقداری تجربه که از اصابت سر و صورت به سنگ به دست آمده. به هر حال این پست قرار است خداحافظی با دنیایی باشد که همه چیزش به خودم بر میگشت. افتخارات و اشتباهاتش مال خودم بود و بس البته نه اینکه در اطرافیان تاثیری نمی گذاشت ولی خب دیگر مجردها می دانند که منظورم چیست  ;). ولی از فردا دیگر در مسیر زندگی در کل و در جزء عوض خواهد شد. دیگر جایی برای اشتباهات و حماقت های دوران مجردی نیست به قولی اهم اهم ! در ضمن اگر دوست دارید بدانید حس و حالش چطور است باید عرض کنم که در عین بی خبر بودن از اتفاقات آینده و اندک ترس که آن هم به خاطر مسائل مالی است، خوب حسی است خـــوب! این حس خوب هم به خاطر وجود همسر عزیزم  است که قرار است یک عمر در مسیر زندگی سوار بر اسب مراد پیتکو پیتکو کنان برویم جلو. باشد که رستگار شویم.

پ.ن1: این چند خط را برای ثبت در تاریخ نوشتم.

پ.ن2: عروسی سال دیگر هستیم خدمت دوستان ;).

پ.ن3: فیلم The Hangover 2 به شدت توصیه می شود.

ازدواج نامه

چند روز است که می خواهم درباره ازدواج بنویسم ولی نمی دانم دقیقا از کجا شروع کنم. یادم است دوستی داشتم به نام سعید که چند سالی از من بزرگتر بود و همیشه ادعا می کرد که تا چهل سالگی ازدواج نمی کند. یک روز با هم حرف می زدیم و خیلی جدی از دیدگاهش دفاع می کردو من تاکید می کردم که ازدواج یک اتفاق است و غیر قابل پیش بینی، نمی شود گفت که دقیقا چه زمانی، کی، کجا … چند روزی از این حرف ها نگذشته بود که خبر ازدواج سعید خان در شهر پیچید. خلاصه از داستان سعید که بگذریم میرسیم به خودم.

من سر سفره هفت سین سال نود فکر همه چیز را می کردم جز اینکه وارد مسیری بشوم که به ازدواج ختم شود. امیر یکی از مردان نیک روزگار گفته بود دهه نود برای هم سن و سالان من دهه ساختن زندگی است و … از همه این مقدمات بگذریم لیدیز اند جنتلمن من هم پرونده ام مختومه شد. حالا دقیقا مدل اتفاق من چه طوری بود مهم نیست فقط خدمت انور با سعادتتان عرض کنم چند مدت پیش از خانم خودم آدرس منزلشان را گرفته بودم که برای تعمیر دستگاهی بروم و از بس آدرس را پیچانده بود گفتم این دختر اگر به خواستگار بخواهد آدرس بدهد چه کار می کند؟ و نگو که جواب این سوال هم بالاخره خودم باید بدهم! خلاصه در شروع که همه چیز گل و بلبل است و فقط اختلاف نظرهایی بعضی از وقت ها پیش می آید که با کمی گذشت قابل حل است. چند روز پیش در خلوت خودم داشتم فکر می کردم که درهیچ کدام این سریال های گل و بلبل به مسائل قبل از عقد پرداخته نمی شود در صورتی که فکر می کنم تاثیرات مرحله بین خواستگاری تا عقد ماندگارتر از هر اتفاقی در زندگی است. در کل ازدواج خیلی پیچیده تر از چیزی است که فکر می کنید یا برایتان تعریف کرده اند، تا وارد گود نشوید نمی دانید که چه خبر است.

پ.ن: ادامه دارد

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: