نظرسنجی دولتی !

نمی دانم دنبال چه چیزی در اینترنت می گشتم که ناگهان سر از وبسایت رسمی شورای اسلامی شهر رشت در آوردم، در نگاه اول می خواستم بدون هیچ وقفه ای صفحه را ببندم ولی ناگهان یک نظر سنجی جالب نظرم را جلب کرد!  عینکم را برداشتم و چشمانم را مالیدم که شاید درست ببینم ولی انگار مشکل از چشم و عینک نبود! مرورگر را عوض کردم که شاید باز هم چیزی که می بینم تغییر کند ولی نه! یعنی چقدر می شود پررو بود که در یک نظر سنجی درباره عملکرد یک مجموعه چنین گزینه هایی را انتخاب کرد!

خدمت انور با سعادتتان عارض شوم که این شورا همان شورایی است که دوره اش پل جانبازان رشت جهانی شد یا در دوره همین شورا بارش برف کل زندگی مردم رشت را مختل کرد و یا همین شورا بود که یکی از اعضایش برخلاف قوانین می خواست شهردار رشت بشود! راستش هرآدم کوری این نظر سنجی را ببیند تک و پهلویش به حرف می آید! یعنی آقایان آخر اعتماد به نفس هستند! گزینه اول و دوم مشکلی نیست، البته مشکل هست ولی چشم پوشی می کنیم ولی گزینه سوم مسخره است،منظور از بد نیست یعنی چی؟  و از آن مسخره تر گزینه آخر است که گفته اند نظری ندارم! مگر می شود در نظر سنجی کسی نظری نداشته باشد؟ همین جا سخن را کوتاه می کنم چون اگر همین طور ادامه بدهم احتمالا کار به جاهای باریک می رسد!

پ.ن: به قول رضا ساکی ، این نظر سنجی هم یک طنز طبیعی است برای خودش.

قرص مرگ

شب گذشته به خاطر بستری بودن یکی از دایی هایم به بیمارستان رازی رشت رفته بودم. صحنه های عجیب و غریب زیادی دیدم ، ولی چیزی که بیشتر از همه ناراحتم کرد خودکشی زن جوانی بود! اطرافیانش می گفتند که شوهرش لر بود، شوهری بسیار سختگیر، شکاک و در مورد حجاب بسیار سختگیرتر. با این تفاوت فرهنگی زن بیچاره  دیگر توان تحمل نداشته و به خانه پدری باز می گردد و فرزندش را تنها می گذارد. شب گذشته هم در اثر فشار روحی قرص برنج می خورد و در اثر همین قرص … .

شاید اصلی ترین دلیل این خودکشی، فشار های روحی بود که از جانب شوهر این زن به او وارد می شد و شاید هم دلایل دیگری داشت ولی هر چه که بود تفاوت فرهنگی میان این زن و شوهر باعث شد که کار به اینجا بکشد.

تنها برادرش  هم به شدت پریشان بود و فقط یک چیز در دهانش می چرخید : می کشمش … به خدا می کشمش … .

در مورد قرص مرگ هم به نقل از سایت پزشکان ایران باید بگویم که قرص برنج ترکیب خطرناکی از فسفیدهاست که جهت جلوگیری از آفت زدگی برنج انبار شده مصرف می گردد .  فسفیدها همچنین جهت دفع آفات سایر غلات انبار شده و جلوگیری از کپک زدگی و جونده کش و غیره نیز مصرف می شود. تماس این ماده با رطوبت و اسید، گاز خطرناک فسفین آزاد می گردد که علت اصلی توکسیسیتی این ماده است و هر چه این ترکیبات تازه تر باشد گاز بیشتری آزاد کرده و خطر ناک تر است . مکانیزم احتمالی اثر این مواد ( فسفین ) بلوک سیتوکروم اکسیداز و مهار فسفوریلاسیون اکسیداتیو و در نتیجه مرگ سلولی است . بنابراین دستگاه هایی که به مقدار اکسیژن بیشتری نیازدارند نسبت به این سم حساس تر و آسیب پذیر تر می باشند این ارگان ها عبارتند از: مغز، قلب، کبد و کلیه .

پ.ن: هیچ وقت برای جلب توجه اطرافیان خودکشی نکنید، اگر هم زمانی این حماقت را کردید قرص برنج نخورید چون راه برگشتی ندارد.

معلولان، بزرگترین اقلیت فراموش شده ایران

وضعیت مدارس یا اگر بهتر بگویم آموزش و پرورش ما در حد فاجعه است، راستش نمی خواهم درباره وضعیت میز و نیمکت یا سطح تدریس معلم ها و یا کلاس های خصوصی حرف بزنم. می خواهم درباره گروهی از اعضای جامعه حرف بزنم که به دلیل کمبود امکانات رفاهی یا گوشه نشین شده اند یا امور روزمره زندگی خود را به سختی می گذرانند. شاید اولین نقطه ای از جامعه که این عزیزان باید به  آن ورود کنند، مدرسه باشد.

به نقل از ایرنا در سال 86 :

حـدود ۱۲ درصـد از جمعيـت ايـران را معلولين تشکيل می دهند که از اين ميزان در حدود ۲ ميليون نفر دارای معلوليت شديد و 5/6ميليون نفر معلول کم توان در ايران زندگی می کنند. معلولين بزرگترين اقليت جهان هستند. طبق آمار سازمان جهانی بهداشت هم اکنون بيش از ۶۰۰ ميليون نفر از ساکنان جهان به علل مختلف جسمی، روانی و اجتماعی دچار ناتوانی و معلوليت هستند که ۸۰ درصد اين افراد در کشورهای جهان سوم زندگی کرده و يک سوم آنان را کودکان تشکيل می دهند، زيرا اغلب معلوليت ها ناشي از سوء تغذيه، فقر، نبود مراقتب هاي بهداشتي- آموزشي و ديگر عواملي است که نتيجه توسعه نيافتگي جوامع مي باشد. ازدياد روز افزون جمعيت و نبود منابع مالي کافي، برنامه هاي توانبخشي را در کشورهاي در حال توسعه با مشکلات فراواني مواجه کرده است، به طوريکه معلولان در اين کشورها به توجه ويژه اي نيازمندند.

اکثر معلولان جهان با مشکلات فيزيکي، فرهنگي و اجتماعي بسياري روبه رو هستند. موانع اجتماعي، آنها را از استفاده از تسهيلات شهري و رفاهي محروم مي سازد و نگرش عوامانه و غير کارشناسانه اجتماعي نسبت به معلولان، آنان را تا حد زيادي از زندگي و روابط اجتماعي دور مي کند. البته به علت عدم تساوي در برخورداري زنان و مردان معلول از مراقبت هاي بهداشتي، آموزش هاي شغلي و ساير خدمات اجتماعي، پيامدهاي معلوليت براي زنان به گونه حادتري بروز مي کند. امروزه بسياري از معلوليت ها را مي توان از طريق مراقبت هاي اوليه بهداشتي نظير واکسيناسيون، تغذيه مناسب و … همچنين از طريق مراقبت هاي حرفه اي از قبيل توانبخشي طبي، گفتار درماني، ارتوپدي فني و … از بين برد. برخي از معلوليت ها در مراحل اوليه، با اقدامات درماني و ترميمي، قابل پيشگيري يا درمان هستند.

 

مدارس در ایران برای دانش آموزان سالم نقص ها و کمبود های بسیاری دارد چه برسد که دانش آموزی ضعف جسمانی نیز داشته باشد. چند روز پیش درباره مادری فداکار شنیدم که برای تحصیل فرزند معلولش  کنار دانش آموزان معمولی رنج های بسیاری را تحمل می کند. ماجرا از این قرار است، پسر خاله ام دانش آموز کلاس دوم ابتدایی یکی از مدارس شهر رشت است. خاله من برای بررسی مشکلات درسی مهندس کوچکش به مدرسه رفته بود،  زنگ تفریح مادری را می بیند که جگر گوشه اش را در آغوش گرفته و در حیاط می چرخاند. بعد از زنگ تفریح سر صحبت را با مادر فداکار باز می کند و او این گونه شرح می دهد که، فرزند دومش پاهای کوتاه تر از حد معمول دارد و نمی تواند راه برود، به دلیل همین ضعف و سرباز زدن مدارس عادی از ثبت نام فرزندش، مجبور شد که او را در مدرسه کودکان استثنایی ثبت نام کند ولی در آن مدرسه کلاس ها هیچ تفکیکی نداشتند و کودکان با مشکلات ذهنی را با این کودک سر یک کلاس می نشاندند. گویا وضعیت آن کودکان روی فرزندش تاثیر  منفی می گذارد و تصمیم می گیرد به هر نحوی شده کودکش را در یک مدرسه معمولی ثبت نام کند. به هر دری می زند، پاشنه در اداره  آموزش و پرورش را از جا می کند و علی رغم مخالفت مدیر مدرسه موفق به ثبت نام فرزندش  در این مدرسه می شود. گویا در ابتدا ویلچری هم خریداری می کنند برای کودک ولی به دلیل داشتن پلکان در مدرسه و نبود گذرگاهی برای ویلچر مجبور می شود که هر روز صبح تا ظهر با فرزندش در مدرسه بماند تا  کودکش بتواند همچون سایر هم سن و سالانش در یک مدرسه عادی درس بخواند و پیشرفت کند.

 

این پست تقدیم می شود به اقلیتی مظلوم که با تمام محدودیت های موجود در جامعه تلاش می کنند. امیدوارم سایر دوستان وبلاگ نویس حداقل یک پست درباره مشکلات این افراد برای روز جهانی معلولین ( سوم دسامبر مصادف با 12 آذر ماه ) بنویسند.

پ.ن: معلولان در شهر جايي ندارند/به مناسبت روز جهاني معلولان

شب ایرانی وبلاگستان فارسی

این روزها اکثر دوستان از این می نالند که ای وای! وامصیبتا! وبلاگستان فارسی در کما به سر می برد! مرگ مغزی کرده و شاید هم مرده است … یکی بیاید رضایت بدهد اعضایش را اهدا کنیم و این حرف ها. خدمتتان عارض شوم منکر این اتفاق نمی شوم که کرکره وبلاگستان فارسی تا نصفه پائین کشیده شده و دیگر آن شور و شوق سابق را ندارد ولی واقعا دلیلش چه چیزی می تواند باشد؟! دلیل اینکه به عبارتی تولید محتوا در وبلاگستان فارسی سابقا پررونق به این حال و روز افتاده چیست ؟دلیل اینکه پرلایک ترین مطالب موجود در گوگل ریدرها مینیمال های یخ و بی مزه هستند چیست؟ دلیل اینکه یک آوردن یک اسمایل یاهو به عنوان یک پست خلاقیت نویسنده قلمداد می شود چیست؟!

راستش به نظر من اصلی ترین دلیل کم شدن تولید محتوا در وبلاگستان جا به جایی نسل هاست! برای خیلی ها وبلاگ نویسی از 16 یا 17 سالگی شروع شد. روزنوشت و کپی کردن مطلب از این طرف و آن طرف و شعر نوشتن و به یاد یار خط خطی کردن ژانر های ابتدایی آن دوران بود. حکایت کامنت وبلاگ خوبی داری به من سر بزن و گل و بلبل و لینکت کردم لینکم کن و حلقه های دوستی وبلاگی … . این نسل تازه وارد توسط قبلی ها حمایت می شد و خود را در جمعی پویا تر میدید و به همین دلیل سعی می کرد خودش را ارتقا دهد، برای مطالبش وقت بیشتری بگذارد و کم کم برای خودش صاحب نظر بشود و این مسئله خود چند سالی طول می کشید. در این بین نسل قیلی در زندگی واقعی دچار تحولاتی میشد مثل ازدواج و کار و … همین دلایل کافی بود تا نسل جدید بشود پرچم دار وبلاگستان برای خودش برو بیایی پیدا کند.

روزگار چرخید و چرخید رسید به عصر حاضر که  سوژه خنده ما شده کامنت هایی که زمانی خودمان می گذاشتیم. مثل خیلی اتفاقات دیگر گذشته خودمان را کمی تا قسمتی از یاد برده ایم. این غرور و جو گرفتگی ما  یک طرف شبکه های اجتماعی هم طرف دیگر که باعث می شود آن عطش مطرح شدن و راه یافتن نسل جدید به حلقه های دوستی برطرف شود. خیلی راحت حرف هایی که باید در چندین خط زده می شد تا بازخوردی برایش دیده بشود، در چند ثانیه با کمتر از چند در این شبکه ها می شود گرفت! اگر به جامعه برگردیم، زمانی بود که مثلا اگر شلوار یا پیراهنی پاره میشد اگر پدر و مادر به بهترین شیوه آن البسه را رفو می کردند به زبان خوش که عمرا دوباره می پوشیدیم و اگر هم می پوشیدیم تمام سعی مان بر این بود که  کسی آن قسمت رفو شده را نبیند. ولی در حال حاضر در کوچه و خیابان متولدین چند سال بعد از ما شلوارهای پاره وجر خورده را به چند برابر قیمت یک شلوار سالم به تن می کنند و به نوعی شلوار وصله پینه ای نوعی کلاس به حساب می آید.

حالا ربط این شلوارهای پاره به وبلاگستان ما همین است که سلیقه ها در اثر جابه جایی نسل ها عوض شده و کار خاصی هم نمی شود انجام داد و باید امیدوار بود… وبلاگستان فارسی هنوز زنده است ولی ما هستیم که این نوع زندگیش را دوست نداریم.

پ.ن: این نوشته برای روزوبلاگستان فارسی نوشته شده، روزجهانی وبلاگ از دستم در رفت، به بزرگی خود ببخشید. سعی می کنم این چند روز در این محدوده بیشتر بنویسم شاید خداوندگار از گناه تاخیرم بگذرد!

حکایت این روزها !

به نظر من حکایت این روزهای ما دقیقا شده تصویر زیر که فکر کنم نیازی به توضیح ندارد. شاید اگر می توانستم کاریکاتوری بکشم از محصولات وطنی استفاده می کردم.

شبکه های اجتماعی

نمی دانم چرا به استادم گفتم که می خواهم درباره شبکه های اجتماعی کارکنم. شاید در راستای همان بوی قرمه سبزی باشد که دیرهنگامی است که از کله ام تراوش می کند. فعلا برای شروع این جمله را از بیانیه یازدهم  سید محبوبم داشته باشید تا بعد که به جاهای بهتری رسیدم شما را در دانسته هایم هم شریک می کنم  :

«بخش مهمی از توانمندی‌هایی که اینک در شبکه‌های اجتماعی ما ایجاد شده است مرهون آن است که شعار و آرمانی مشترک پیدا کرده ایم. تعادل طلایی ویژگی مهم این شعار و آرمان است، به صورتی که اگر بر آن بیفزاییم چه بسا کسانی که نتوانند یا نخواهند با آن همصدا شوند، و اگر از آن بکاهیم چه بسا قشرهایی که امیدهای خود را در آن نیابند. این بزرگترین سرمایه ماست که باید در پالایش و پاسداری از آن بیشترین دقت و همت را به کار بگیریم.»

قورباغه هم دمپایی ابری ؟!

چند روز پیش برادران مخلص و ذوب در ولایت رشت و انزلی دست به دست همدیگر دادند و دکتر حسن عباسی {یحتمل دکترایش از آکسفورد است} را برای سخنرانی به گیلان دعوت کردند و شهرهای انزلی و رشت را با بنر ترکاندند. یکی از جالبترین چیزهایی که برای خبر رسانی استفاده کرده بودند، پرده زیر بود که در انزلی نصبش کرده بودند. دکتر عباسی را بزرگترین استراتژیست جهان اسلام  و … نکته جالب املای کلمه جمعیت است که بهتر است خودتان ببینید.

جمیت !!!

البته پرواضح است که با وجود جمیت یاران جوان انقلاب اسلامی بندرانزلی و قاصدین زور شهرستان رشت همه چیز تحت کنترل دوستان خواهد بود.به سخنــــــرانی رشت رسیدم و کلی به راه راست هدایت شدم و الان کلی نادم و پشیمان هستم از طرز فکر گذشته ام. من فقط در یک چیز مانده ام که این ملتی که هنوز نمی توانند گروه خودشان را به درستی معرفی کنند، و واژه جمعیت را همانطور که حاجی از پشت بیسیم گفته می نویسند چطور معنی واژه هایی که عباسی بین سخنرانی اش می زد متوجه می شدند؟

در کل باشد که رستگار شوند.

—————————————————————–

پی نوشت اول: تیتر بالا را وقتی به کار می بریم که مثلا شخصی کاری را انجام می دهد که اصلا در حد اندازه هایش نیست.

پی نوشت دوم: بعضی وقت ها هم می گوئیم اسب هم کراوات ؟

پی نوشت سوم: تا به حال آن همه بسیجی در طرح ها و رنگ های مختلف در یک جا ندیده بودم، جای دوستان منحرف خالی.

پی نوشت چهارم :عباسی مخالف حقوق بشر، مخالف بانکداری، مخالف گفتگوی تمدن ها و …

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: