شب ایرانی وبلاگستان فارسی

این روزها اکثر دوستان از این می نالند که ای وای! وامصیبتا! وبلاگستان فارسی در کما به سر می برد! مرگ مغزی کرده و شاید هم مرده است … یکی بیاید رضایت بدهد اعضایش را اهدا کنیم و این حرف ها. خدمتتان عارض شوم منکر این اتفاق نمی شوم که کرکره وبلاگستان فارسی تا نصفه پائین کشیده شده و دیگر آن شور و شوق سابق را ندارد ولی واقعا دلیلش چه چیزی می تواند باشد؟! دلیل اینکه به عبارتی تولید محتوا در وبلاگستان فارسی سابقا پررونق به این حال و روز افتاده چیست ؟دلیل اینکه پرلایک ترین مطالب موجود در گوگل ریدرها مینیمال های یخ و بی مزه هستند چیست؟ دلیل اینکه یک آوردن یک اسمایل یاهو به عنوان یک پست خلاقیت نویسنده قلمداد می شود چیست؟!

راستش به نظر من اصلی ترین دلیل کم شدن تولید محتوا در وبلاگستان جا به جایی نسل هاست! برای خیلی ها وبلاگ نویسی از 16 یا 17 سالگی شروع شد. روزنوشت و کپی کردن مطلب از این طرف و آن طرف و شعر نوشتن و به یاد یار خط خطی کردن ژانر های ابتدایی آن دوران بود. حکایت کامنت وبلاگ خوبی داری به من سر بزن و گل و بلبل و لینکت کردم لینکم کن و حلقه های دوستی وبلاگی … . این نسل تازه وارد توسط قبلی ها حمایت می شد و خود را در جمعی پویا تر میدید و به همین دلیل سعی می کرد خودش را ارتقا دهد، برای مطالبش وقت بیشتری بگذارد و کم کم برای خودش صاحب نظر بشود و این مسئله خود چند سالی طول می کشید. در این بین نسل قیلی در زندگی واقعی دچار تحولاتی میشد مثل ازدواج و کار و … همین دلایل کافی بود تا نسل جدید بشود پرچم دار وبلاگستان برای خودش برو بیایی پیدا کند.

روزگار چرخید و چرخید رسید به عصر حاضر که  سوژه خنده ما شده کامنت هایی که زمانی خودمان می گذاشتیم. مثل خیلی اتفاقات دیگر گذشته خودمان را کمی تا قسمتی از یاد برده ایم. این غرور و جو گرفتگی ما  یک طرف شبکه های اجتماعی هم طرف دیگر که باعث می شود آن عطش مطرح شدن و راه یافتن نسل جدید به حلقه های دوستی برطرف شود. خیلی راحت حرف هایی که باید در چندین خط زده می شد تا بازخوردی برایش دیده بشود، در چند ثانیه با کمتر از چند در این شبکه ها می شود گرفت! اگر به جامعه برگردیم، زمانی بود که مثلا اگر شلوار یا پیراهنی پاره میشد اگر پدر و مادر به بهترین شیوه آن البسه را رفو می کردند به زبان خوش که عمرا دوباره می پوشیدیم و اگر هم می پوشیدیم تمام سعی مان بر این بود که  کسی آن قسمت رفو شده را نبیند. ولی در حال حاضر در کوچه و خیابان متولدین چند سال بعد از ما شلوارهای پاره وجر خورده را به چند برابر قیمت یک شلوار سالم به تن می کنند و به نوعی شلوار وصله پینه ای نوعی کلاس به حساب می آید.

حالا ربط این شلوارهای پاره به وبلاگستان ما همین است که سلیقه ها در اثر جابه جایی نسل ها عوض شده و کار خاصی هم نمی شود انجام داد و باید امیدوار بود… وبلاگستان فارسی هنوز زنده است ولی ما هستیم که این نوع زندگیش را دوست نداریم.

پ.ن: این نوشته برای روزوبلاگستان فارسی نوشته شده، روزجهانی وبلاگ از دستم در رفت، به بزرگی خود ببخشید. سعی می کنم این چند روز در این محدوده بیشتر بنویسم شاید خداوندگار از گناه تاخیرم بگذرد!

حکایت این روزها !

به نظر من حکایت این روزهای ما دقیقا شده تصویر زیر که فکر کنم نیازی به توضیح ندارد. شاید اگر می توانستم کاریکاتوری بکشم از محصولات وطنی استفاده می کردم.

شبکه های اجتماعی

نمی دانم چرا به استادم گفتم که می خواهم درباره شبکه های اجتماعی کارکنم. شاید در راستای همان بوی قرمه سبزی باشد که دیرهنگامی است که از کله ام تراوش می کند. فعلا برای شروع این جمله را از بیانیه یازدهم  سید محبوبم داشته باشید تا بعد که به جاهای بهتری رسیدم شما را در دانسته هایم هم شریک می کنم  :

«بخش مهمی از توانمندی‌هایی که اینک در شبکه‌های اجتماعی ما ایجاد شده است مرهون آن است که شعار و آرمانی مشترک پیدا کرده ایم. تعادل طلایی ویژگی مهم این شعار و آرمان است، به صورتی که اگر بر آن بیفزاییم چه بسا کسانی که نتوانند یا نخواهند با آن همصدا شوند، و اگر از آن بکاهیم چه بسا قشرهایی که امیدهای خود را در آن نیابند. این بزرگترین سرمایه ماست که باید در پالایش و پاسداری از آن بیشترین دقت و همت را به کار بگیریم.»

قورباغه هم دمپایی ابری ؟!

چند روز پیش برادران مخلص و ذوب در ولایت رشت و انزلی دست به دست همدیگر دادند و دکتر حسن عباسی {یحتمل دکترایش از آکسفورد است} را برای سخنرانی به گیلان دعوت کردند و شهرهای انزلی و رشت را با بنر ترکاندند. یکی از جالبترین چیزهایی که برای خبر رسانی استفاده کرده بودند، پرده زیر بود که در انزلی نصبش کرده بودند. دکتر عباسی را بزرگترین استراتژیست جهان اسلام  و … نکته جالب املای کلمه جمعیت است که بهتر است خودتان ببینید.

جمیت !!!

البته پرواضح است که با وجود جمیت یاران جوان انقلاب اسلامی بندرانزلی و قاصدین زور شهرستان رشت همه چیز تحت کنترل دوستان خواهد بود.به سخنــــــرانی رشت رسیدم و کلی به راه راست هدایت شدم و الان کلی نادم و پشیمان هستم از طرز فکر گذشته ام. من فقط در یک چیز مانده ام که این ملتی که هنوز نمی توانند گروه خودشان را به درستی معرفی کنند، و واژه جمعیت را همانطور که حاجی از پشت بیسیم گفته می نویسند چطور معنی واژه هایی که عباسی بین سخنرانی اش می زد متوجه می شدند؟

در کل باشد که رستگار شوند.

—————————————————————–

پی نوشت اول: تیتر بالا را وقتی به کار می بریم که مثلا شخصی کاری را انجام می دهد که اصلا در حد اندازه هایش نیست.

پی نوشت دوم: بعضی وقت ها هم می گوئیم اسب هم کراوات ؟

پی نوشت سوم: تا به حال آن همه بسیجی در طرح ها و رنگ های مختلف در یک جا ندیده بودم، جای دوستان منحرف خالی.

پی نوشت چهارم :عباسی مخالف حقوق بشر، مخالف بانکداری، مخالف گفتگوی تمدن ها و …

امان از پایتخت نشین ها !

قبلا گفته بودم که خواهرم مهسا در رشته تکواندو فعالیت می کند،دو هفته پیش در مسابقات قهرمانی دانشگاه های آزاد مقام دوم را کسب کرد و عملا درتیم منتخب دانشگاه آزاد قرار گرفت برای المپیاد ملی  ورزش های دانشجویی . نمی دانم تا به حال شده در جایی صرفا به دلیل شهرستانی بودن جدا شوید یا مورد تمسخر قرار بگیرید ؟

حالا اصل ماجرا از این قرار است که قرار بود آبجی مهسای من در تیم الف پا بزند {از اصطلاحات رایج بین تکواندوکارها} که به دلیل خود بزرگ بینی اهالی تهران و البته کرج شهرستانی ها بدون در نظر گرفتن مقام قبلی شان همگی منتقل شدند به تیم ب ! افرادی که مقامی در مسابقات انتخابی کسب نکرده بودند با استفاده از رانت و همان حس خود بزرگ بینی پایتخت نشینان در تیم الف قرار گرفتند. این بار بر خلاف روال عادی که حق شهرستانی ها خورده می شود، نشد و این خواهر جنگجوی من با اقتدار به فینال رفت! نقطه رنج آور داستان این است که مربی خودخواه تیم الف با علم به اینکه شکست شاگردش در مسابقه فینال حتمی است با پررویی تمام از خواهرم خواست که در مسابقه فینال حاضر نشود تا  شاگردش باز هم با استفاده از رانت به مقام اول برسد! و از آنجایی که ما طوری تربیت شده ایم که بمیریم ولی زیر بار حرف زور نرویم با اعتماد به نفس و بدون در نظر گرفتن رفتار های تهدید آمیز مربی پایتخت نشین در فینال شرکت کرد سر و ته حریفش را یکی کرد.

از این قبیل  اتفاقات در جامعه ما کم نیستند و متاسفانه دوستان پایتخت نشین و حتی دوستانی که حاشیه پایتخت نشین هستند گمان می کنند صرفا به دلیل داشتن یک لهجه خاص و البته  استعداد خالی بندی می توانند یکه تازی کنند!

پی نوشت اول: از تیم ب خواهرم و یک بانوی اصفهانی مدال طلا گرفتند و تیمشان دوم شد در مجموع و تیم الف هم اول شد.

پی نوشت دوم : این هم درددل یک هم ولایتی دیگه از الطاف دوستان پایتخت نشین!

پی نوشت سوم: امیدوارم همه دخترهای ایرانی بتونن حقشون رو بگیرن .

عید نوروز و ماهی قرمز

طبق معمول این چند سال باز هم وقتی کم کم به سال تحویل و چیدن سفره هفت سین نزدیک می شویم بحث ماهی قرمز بخریم یا نخریم داغ می شود، خود من هم سال پیش به این نتیجه رسیده بودم که اصلا خریدن ماهی قرمز کار خوبی نیست و اصلا چه معنی می دهد آدم فرهنگ بیگانه را درون ریزی {اصطلاح رو حال کردین} در فرهنگ چند هزار ساله خودش!

ولی حالا می گویم که مثل هاپو پشیمان هستم از حرف های سال پیشم، چرا ؟ الان خدمتتان عرض می کنم ! دوستانی که از نخریدن ماهی قرمز حمایت می کنند اصلی ترین دلیلشان این است که این ماهی قرمز بیچاره از فرهنگ چینی آمده و اصلا جایی نداشته در فرهنگ اصیل پارسی و باید هر چه سریعتر این تکه آسیب دیده فرهنگ را با نخریدن ماهی قرمز ترمیم  کنیم! موجودات خیلی بزرگتر و وحشتناک نری از این ماهی قرمز وارد فرهنگ ما شده اند که باید اول آنها را حذف کنیم!

برادر و خواهر عزیز من اگر احیانا خواستید کلی وقت بگذارید درباره آسیب های فرهنگی ماهی قرمز روی سفره عید مطلبی بنویسید عاجزانه خواهش می کنم این کار را نکنید چون مشکلات بزرگتری بر روی سفره عید مردم وجود دارد که باید درباره آن ها بنویسیم!

——————————————

اتفاق روز: امروز یکی از همکاران عائله مند داشت با سوز خاصی درددل می کرد از بی پولی می نالید که نمی تواند برای فرزند و همسرش پوشاک  نو بخرد و هر چه شب عید می گیرد باید کرایه خانه و بدهکاری بدهد! ای کاش حداقل شب عید هیچ پدری شرمنده خانواده اش نباشد.

یک خبر بد: بلاگ نوشت هم فیلتر شده! امیدوارم هر چه سریعتر رفع فیلتر بشه.

جایزه دلبر!

ما که در منزل اینترنت نداریم، از این بشقاب ها هم نداریم. چند شب پیش از کنار پنجره همسایه {تقی کله پز}داشتم رد می شدم که شنیدم شبکه  صهیونیستی و برانداز و مخملیه بی بی سی گفت فلان کس جایزه محمد امین را برده! که دست بر قضا این جایزه درباره وبلاگ و وبلاگ نویسی است و … . من که در ابتدا فکر کردم این جایزه از آنجایی که محمد امین است کمی اسلام گرایانه است و خلاصه همان چیزی که بعضی ها فکر می کنند! بعد که کمی مکث کردم باز هم شنیدم که این بنده خدا خبرنگار شبکه صهیونیستی رویترز است و خلاصه از آنجایی که خارجکی ها کمی مرده پرستند جایزه را به نام درگذشتگانشان انتخاب کردند … دست بر قضا زیر همین پنجره همسایه محترم {تقی کله پز}شنیده بودم که آرش خان سیگارچی هم جایزه ای برده و کلی ذوق و خوشحالی تا جایی که در همسایه را زدم و به تقی کله پز {همسایه محترم} گفتم آقا تقی این آرش بچه رشت ها ! در همین حین آقا تقی بنده را به دو داد و من نفهمیدم جایزه آرش برای چی بود!حالا از همه این حرف ها بگذریم من فکر کردم که ای بابا چطور اسم این وبلاگ را بعد از چند سال وبگردی ولگردی نشنیده ام، نگو که مشکل از من نبود، بلکه این وبلاگستان فارسی که رویترز جایزه تقدیمش کرده، شعبه ای از وبلاگستان ماست که در مریخ وجود دارد و ما خود از آن بی خبریم.البته تحقیقات من نشان داده  که نکته جالب این وبلاگ این است که به دلیل بازدید روزانه 99999999999 ، در پایان ساعت 24 هر شبانه روز مقدارش صفر می شود و به دلیل نقص فنی در وبلاگ ایشانما فقط مقدار صفر را در بعضی از روزها مشاهده می کنیم.

داشت یادم می رفت، من در حال فکر کردن و تجزیه تحلیل بودم که آقا تقی کله پز بعد از شنیدن این خبر و دیدن تصویر این دلبر خانم یک دل که نه صد دل عاشقش شد و  در مایه بندری مشغول به اجرای ترانه دلبرم دلبر خونه خرابم کرد …

بگذریم …

احتمالا همین روزهاست که وبلاگستان فارسی همصدا شود، جایزه رو دزدیدن دارن باهاش پز میدن!

پ.ن1: این مطلب از بلاگ نوشت به شدت توصیه می شود.

پ.ن2: خودمانیم این خارجی ها هم بعضی اوقات از کارهای دولتمردان ما خوب تقلید می کنند!

بوی ماه مهر

خودمانیم عجب بویی می داد، روز اول فقط دمش گرم این بود که مثل اسب بدویم داخل کلاس و نیمکت دلخواه را انتخاب کنیم و البته کمی هم بزن بزن و مثل این حیوانات وحشی منطقه خود را مشخص کنیم. نه اینکه فکر کنید این مسخره بازی ها مختص کلاس اولی بودنمان است، نه خیر ، هر چقدر کلاس بالاتر می رفتیم وحشی بازی هایمان بیشتر می شد. بد نیست خاطره ای نقل کنیم از دوران خوش دبیرستان که آینه عبرتی شود برای نوجوانان این مرز و بوم.

هنرستانی بودیم و پردردسر، سال دوم که بودیم حاکمان مدرسه مثل این اصلاح طلب ها از بدجور از دستمان کلافه شده بودند به همین خاطر درسال سوم برای اینکه مثلا چیزهای مارا در منگنه بگذارند کلاسی را برایمان انتخاب کردند که جنب دبیرخانه مدرسه و البته بالای دفتر مدیر و معاونان باشد، یعنی از تمامی دستگاه های نظارتی علیه ما استفاده کردند حتی صدای باد شکم بچه ها هم به گوش مدیر می رسید چه برسد … . این بنده حقیر در دوران قدیم معمولا نماینده کلاس بودم، و البته در اواخر مد شده بود که رای گیری هم می کردند و شورایی هم انتخاب می شد که دقیقا چیزی بود شبیه این مجلس خبرگان که به هیچ دردی نمی خورد و فقط دهن پر می کرد. نماینده شدن هم خودش قوانینی داشت، باید هم دم بچه ها را میدیدی هم اینکه با دست اندرکاران حکومت مدرسه دستت در یک کاسه می شد. اگر از دید دیگر نگاه کنیم یک پا هاشمی رفسنجانی بودم برای خودم.

takhte

از تفریحات سالم ما در دوران سال دوم این بود که یک نفر که مثلا من باشم ضرب می گرفتم و یک نفر که نامش شهرام بود می خواند و چند نفری هم دست افشانی می کردند! البته به دلیل بی جنبگی بعضی اوقات بچه ها فکر می کردند که محفل مختلط است و شرو ع به حرکات زشت و بد می کردند که از من نخواهید بیشتر از این بازگو کنم. در سال سوم این تفریح سالم را از ما گرفتند به دلایل بالا.

در آن هنرستان ما فقط از دونفر حساب می بردیم، یکی آقای هدایتی بود که معاونی بود برای خودش ، تنبیه نازی که مجرمین را میکرد این بود که باید کله را ماشین 4 می زدی و این یعنی مرگ! فکر کن مویی را که با خون جگر و قلوه آب میدهی بزرگش می کنی و هر روز صبح نازش را می کشی بعد یهو بگویند پسر یا ماشین 4 یا اولیا ! خوب معلوم بود که نصف آن هنرسان همه کله هایی تراشیده شده را انتخاب می کردند! و دیگر چهره مخوف و التبته دوست داشتنی آقای پورواوزان مدیر هنرستان بود! این آقای پوراوزان قصه ما سی سال در این هنرستان مدیر بود و از بخت خوب ما چند سال هم تشویقی خورده بود تا بیشتر به نظام مقدس خدمت کند. این آقای مدیر یک مزدا سواری داشت که هیچ وقت نشده یود آقای مدیر را بدون مزدا سواری ببینیم، نکته جالب این بود که تنها ماشین و راننده ای بودند که فقط از یک لنگه دروازه داخل می آمدند! خلاصه این ها را گفتم تا برسم به اصل موضوع، یک روز سرد زمستانی دبیر مربوطه تشریفش را نیاورده بود و دست بر قضا ماشین آقای مدیر هم نبود و آقای هدایتی هم گویا تشریف نداشت و خلاصه عوامل دست به دست همدیگر داده بود که ما مراسم دست افشانی را برپا کنیم ! مراقب هارا روانه راهرو کردیم و رفتیم تو مد بندری ! در یک لحظه یکی از بچه های مراقب مثل سگ دوید و گفت پــــــــــــوراوزان …

چشمتان روز بد نبیند در یک لحظه مجرمین سر جاهای خود رفتندو هر کس کتابی باز کرد و ادای بچه درس خوان ها را در وآوردیم. ناگهان در کلاس باز شد و پوراوزان همچون ببری خشمگین غرشی کرد! ما هم که به قول پسر ها پاپیون کرده بودیم دل به امداد های غیبی بستیم! تا آمدم دهن باز کنم که ما نبودیم و کلاس بغلی بود و … شتلغ کشیده را گذاشت و با اردنگی منی که مثلا نماینده شورا و نماینده کلاس بودم از کلاس پرت کرد بیرون و به ترتیب همه سی و چند نفر مارا مورد نوازش قرار داد و … کلاس را یک هفته تعطیل کرد و در سرمای دلچسب زمستان چیزمان از سرما پاره شد … مزدای آقای مدیر آن روز در تعمیرگاه تشریف داشت !

——————————

پ.ن1: باز هم از این خاطرات اکشن دارم برای تعریف کردن.

پ.ن2: منبع تصویر هم اینجا.

پ.ن3: خوشحالی که نود به آغوش گرم طرفداران فوتبال بازگشت!

پ.ن4: شما هم اگر خاطراتی دارید تعریف کنید دور هم بخندیم به ایام گذشته.

برنج ایرانی را دریابید !

فصل دروی محصولیست که به سبب رنج و زحمت به دست آوردن آن، آنرا برنج نامیده‌اند. فکرش را بکنید، کشاورزی  صبح با طلوع خورشید لباس کار می پوشد و برای درو به مزرعه می رود، مزرعه ای پر از آب و گِل و لجن، هوا هر لحظه گرم تر و شرجی تر می شود، با کمری دولا، پای های گِل آلود و خیس عرق خوشه های زرین برنج را درو می کند.شب خسته و کوفته، آنقدر در گِل دولا راه رفته است که رمق ندارد، کف اتاق ولو می شود و از خستگی چرت می زند، تلویزیون را روشن می کند. رسانه دولتی، دارد تبلیغات برنج می کند، خوب دقت می کند  تبلیغات برنج خارجی با قد و رنگ آنچنانی … می زند فوتبال ببیند، دور زمین تبلیغات برنج خارجی

سرش را روی دستش می گذارد و به گرفتاری ها، بدبختی ها، قرض و بدهکاریش …  فکر می کند. می گویند مجلس از صدا و سیما خواسته که تبلیغات برنج خارجی پخش نکند، آیا فقط همین مسئله کافی است ؟

خوشه های زرین برنج با کاه یا همان کُلَش درو می شوند، یک روز زیر آفتاب می مانند و سپس جمع آوری می شوند. شالی ها خرمن می شوند و کُلَش از دانه ها یا همان شَلتوک (برنج با پوسته ی دانه) جدا می شوند شلتوک ها به گرمخانه برده می شوند و در دما و زمان مشخص و معین خشک می شوند و پس از آن به دستگاه پوست کنی برده شده و در آن دستگاه پوسته شَلتوک از دانه جدا و برنج سفید، خوش بو و خوش تراش به دست می آید.

موضوع سخت تر و حساس تر و مفصل تر از این حرف هاست اصلا کیفیت و کمیت محصول در این مراحل رقم می خورد. سالانه بیش از چهار میلیون تن شلتوک تولید می شود که فقط 230000 تن آن به برنج سفیدِ قد بلند و خوش تراش تبدیل می شوند بقیه شکسته و در واقع جز ضایعات محسوب می شوند و این درصد بالای شکستگی بستگی به عوامل زیادی از مزرعه تا کارخانه شالیکوبی دارد.

–         بارش باران در فصل درو و خوب خشک نشدن کُلَش و محصول درو شده.

–         دستگاه های خرمن کن.

–         چگونگی خشک کردن شلتوک ها در گرم خانه های سنتی و مدرن مثل مدت زمان خشک کردن، میزان حرارت، درصد رطوبت و …

–         کارخانه شلیکوبی که خود مفصل تر از همه است.

با این درصد بالای ضایعات به طبع محصولی که به بازار مصرف عرضه می شود کافی نیست و ناگذیر باید یه فکری کرد.

این فکر را کشورهای تولید کننده برنج کرده اند که در کشور ما ساده ترین راه انتخاب شده خرید و وارد کردن برنج ارزان و قد بلند و خوش تراش خارجی.

اما خارجی ها چه کرده اند …

Pics1
شلتوک

یکی از اصلی ترین کارها: تکنیک پاربویلینگ است.

هدف اصلی پاربویلینگ کاهش درصد شکستکی برنج است. (بر خلاف کشور ما) شلتوک ها را پس از خرمن و قبل از بردن به گرمخانه در دمای مشخص و در زمان معین با آب به اندازه رطوبتی معین خیس می کنند. سپس در دیگ های مخصوص تحت فشار و دمای مشخص نیم پخت می کنند سپس در مدت زمان مشخص و با دمای معین رطوبت شلتوک های نیم پخت را به تقریباً 7 درصد می رسانند. در پاربویلینگ با ژلاتینه کردن نشاسته و حذف و پر کردن ترک های دانه برنج باعث افزایش مقاومت دانه برنج نسبت به تنش های اعمال شده در حین عملیات شالیکوبی می شود و درصد شکستگی را به نحو چشمگیری کاهش می دهد و با این روش درصد عملکرد نیز افزایش یافته و به دلیل نفوذ سبوس به داخل دانه درصد سبوس به طور چشمگیری کاهش می یابد و البته این تکنیک در کنار موارد دیگر (مکانیزاسیون، کاشت ارقام اصلاح شده و پر محصول و همه …) یعنی افزایش درصد محصول.

تکنیک پاربویلینگ اگر چه شکستگی را به نحو چشمگیر کاهش می دهد ولی:

طعم، عطر، رنگ و کیفیت پخت را هم تغییر می دهد. برنج هایی سفیدِ سفید، قد بلند و کشیده که موقع پختن بلند تر هم می شوند ولی با طعمی که حداقل برای مردم کشور ما خوش نمی آید و حتی طرز پخت آن برنج های نیم پخت با برنج های داخلی فرق می کند.

تبلیغات، ارزانی و فراوانی این برنج ها را وارد سفره ایرانی کرده است و فاجعه در راه است، فاجعه تغییر ذائقه ایرانی.با تغییر ضائقه ایرانی فاتحه برنج داخلی خوانده می شود.

چند سال پیش چایکارهای لاهیجانی تابوتی را پر برگ چای کرده و در شهر تششیع کردند و فریاد می زدند چای ایرانی مُرد.

نگذاریم برنج ایرانی هم بمیرد … حکایت این برنج مثل موسیقی این روزهای ما می شود، وقتی هر چرندی را به خورد گوش مردم می دهند دیگر فرق موسیقی خوب با بد مشخص نمی شود، برنج هم همین طور وقتی برنج خارجی به خوردت بدهند دیگر برنج بینام، صدی ، هاشمی و … مزه اش از یادت می رود.

پ.ن1: سه شنبه ای که گذشت دومین قرار دوستان وبلاگ نویس بود، جای شما خالی. +

پ.ن2: چهل چهارمین سالگرد تولد ناخدا تورج مهربان هم بر ایشان مبارک. +

پ.ن3: مطالب فنی بالا را یکی از دوستان اهل فن در اختیارم گذاشتند، که از پشت همین تریبون از ایشان تشکر می کنم.


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: