درباب جادوگر شهر اُز

نمی دانم فیلم Oz the Great and Powerful را دیده اید یا نه، ولی مطمئنا کم یا بیش با داستانش آشنا هستید. اگر بخواهم اندکی اسپویل کنم داستان را برایتان. باید خدمتتان عارض شوم که حکایت فیلم سرگذشت تردستی حقه باز و خوش صحبت است به نام اُز که با سرکارگذاشتن خلق الله امرار معاش می کند. دست برقضا در یک تعقیب و گریز در گردباد معروف داستان جادوگر شهر اُز گیر می افتد و از زمین و زمان طلب بخشش می کند… . دعاهایش مقبول درگاه حق می افتد و وی وارد شهر اُز می شود. کاشف به عمل می آید که همه مردم شهر در انتظار منجی خود جادوگری چیره دست به نام اُز هستند که بیاید و ملت را از دست جادوگر بدطینت نجات بدهد. در بین راه با دختری زیبا رو آشنا می شود که ایشان نیز جادوگر و خواهر بانوی مشاور هستند. خلاصه سرتان را درد نیاورم که خواهر ایشان به اُز می گوید برو و جادوگر بده را بکش بیا بشو پادشاه ما و …. بقیه فیلم را خودتان بروید و ببینید چون خیلی طولانی است.

oz-the-great-and-powerful-banner-poster

نکته اینجا بود که خود اُز میدانست که جادوگر نیست، ولی مردم نادان از آنجایی که دوست داشتند باور کنند که ایشان همان شخصی است مدت ها منتظرش بودند نمی توانست کاری کند پس به صورت کاملا اتفاقی شد همان کسی که باید می شد! یعنی لازم نبود که حتما جادوگر باشد تا بتواند به جادوگران واقعی غلبه کند بلکه مردی بود که می دانست چطور از فرصت هایش استفاده کند.

جالبترین قسمت فیلم جایی بود که قرار بود اُز به چند تن از دوستانش هدایایی بدهد، یا به قولی به عنوان جادوگر آرزوهایشان را برآورده کند. چیزی که آنها می خواستند را اُز نمی توانست بهشان بدهد چون در واقع اصلا جادوگر نبود ولی هدایایی که داد چیزی بود که آنها باید می داشتند. حکایت ما هم دقیقا همین است ما نمی دانیم که از کاندیدای ریاست جمهوری دقیقا باید چه انتظاری داشته باشیم، شاید دلیلش این است که ما کلا آدم های عجولی هستیم و از بدشانسی ماست که جادوگرهای ما نمی توانند از فرصت هایی که از نادانی ما سرچشمه میگیرد به نفع ما کاری انجام بدهند.

پیشنهاد می کنم یک بار هم که شده فیلم را ببینید و شخصیت ها را عوض کنید یعنی از دید دیگری ببینید. مردم سرزمین اُز خیلی شبیه ما هستند!

پ.ن: مناظره را دیدید؟!

برای مُلک جمشیدِ کوروش یغمایی

ساعت سه و نیم نصفه شب و دنبال اطلاعاتی می گشتم برای سفر نوروزی. قرار است قبیله ای برویم یزد و شیراز و اصفهان و اگر هم طلبیده شویم بندرعباس. حالا از اصل موضوع دور نشویم، در این گیرودار هم گفتم چند آهنگ دامبولی دامبو دانلود کنم که در طول سفر دور هم حالی به حولی. در همین بین برخوردم به آهنگ نوروز کوروش یغمایی عزیز. راستش چند خواننده هستند که صدایشان برایم بدجوری نوستالوژیک است. یادم است اول راهنمایی بودم  یا دوم راهنمایی (کلا نوجوانی منظورم است) که دایی سیروس یک عدد نوار خانه ما جا گذاشته بود (شاید هم من بلندش کرده بودم) یک طرفش کوروش یغمایی بود و طرف دیگرش هم خدابیامرز فریدون فروغی می خواند. خلاصه اصلا نوارباز شدن من با همین کاست بود و بعد هم مازیار، فرهاد، داریوش، ابی…!

kourosh-yaghmaei_mehrshad

خدابیامرز فرهاد همیشه ناراحت بود، فریدون هم همین طور ولی کوروش یغمایی شاد بود نه این که خدایی نکرده آنجور شاد که امروز هستند، یه جور دیگر بود، صدایش صدای امید و زندگی بود مخصوصا در همان دوران چند آلبوم جدید هم منتشر کرد، منظورم آن زمان، دوران نوجوانی و تین ایجریم است. مخصوصا آهنگی داشت که می گفت: در دست گلی دارم این بار که می آیم، کانرا به تو بسپارم. هنوز هم این قسمتش را زمزمه می کنم. اینها را گفتم بدانید که خیلی خاطرش را میخواهم مخصوصا با آن موی بلند و سبیل باحالش که از دوران قرقره میرزا تا همین حالا که دارم این چند خط را می نویسم حفظش کرده که دست مریزاد دارد.

خلاصه هنرمند دوست داشتنی قصه من اینجا نوشته درباره آلبومی که حدود یک دهه است گیر آقایان است و چه خوب نوشته از دردش، طنازانه نوشته طوری که هم می شود خندید و هم می شود افسوس خورد.قسمتی از نوشته ایشان می گوید:

از آن هنگام هشت سال می‌گذرد. نه آن هنگام و نه تا کنون نفهمیده‌ام چرا و برچه پایه‌ای. هیچکس هم توضیحی نداد (حتی شفاهی). دراین هشت سالی که گذشت، همواره باخود اندیشیده‌ام که اگر چنین است و صدای من نباید شنیده شود چرا رادیو و خواهر کوچکترش «سیما» برخی آثار مرا، حتا آثار قبل از انقلاب را بصورت گزینشی، آنهم با تکه پاره کردن آثارم و ادیت‌های کاملا ناشیانه و آماتوری و حتا بدون بردن نام من در شبکه‌های خود پخش می‌کنند. مگر این‌ها صدای من نیستند. آن هم بدون کوچک‌ترین اجازه‌ای از صاحب اثر یعنی خود من؟

جالبش این است که چند وقت پیش پوستر هنرمند مردمی و عشق رانندگان پیکان و البته پراید خوابیده خسته! مجید خراطها را دیدم که به در و دیوار فروشگاه ها چسبانده شده، یاد سایر خوارندگانی که مزخرفاتی از این قبیل به خورد گوش ملت می دهند.   مسلما بسیار ناراحت کننده است که هنرمندی به قدمت و پیشینه کوروش یغمایی باید حدود یک دهه منتظر باشد که آلبومش اجازه انتشار پیداکند در صورتی که همین آق مجید خودمان شاید اولین اثر حنری که منتشر کرده در همین بازه یک دهه بوده! حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل یا چیزی در همین مایه ها!

پ.ن1: دایی سیروس برای خودش یک ژانر است .

پ.ن2: از پشت همین تریبون هم مزدوج شدن یکی از دوستان ویلاگی قدیمی باحال از خطه قهرمان پرور، پهلوان پرور، زیتون پرورده،میرزا قاسمی و باقالا قاطوق محمد یا همان محمد آجرپاره جمیعا صلوات! این پست هم بخوانید برایش تبریکی هم بسرایید.

سلیقه عجیب در تاکسی!

چندی پیش در مسیری با هموطنی آذری زبان حدودا چهل، چهل و پنج ساله در یک تاکسی هم مسیر بودم. من صندلی جلو نشستم و این هموطن عزیز صندلی عقب. کمی از مسیر نگذشته بود که دو دستش را روی صندلی های جلو گذاشت و سر صحبت را با راننده که از قضا جوان بود باز کرد که شما آقای راننده از چه خواننده ای خوشت میاد؟ و البته راننده بنده خدا تا خواست جوابش را بدهد گفت با همان لهجه گفت مثلا من عاشق عباس قادری و داوود مقامی هستم. خداییش خیلی باحال می خونن! اصلا خود صدا هستند اینا.حمیرا هم خیلی خوبه، هایده هم که خدابیامرزدش.  راننده بنده خدا هم که هاج و واج داشت این طرف آن طرف را نگاه می کرد گفت البته خواننده های جدید هم خوب هستند مثلا همین احسان خواجه امیری.

Kasseta_by_Javelines_rus

خلاصه این را گفت و برای آقای مسافر اهل دل یکی از آهنگ های آلبوم جدید احسان را گذاشت. هنوز بنده خدا احسان به خواندن نیفتاده بود که گفت نه بابا این جدیدا اصلن خوب نمی خونن. همونی که من گفتم. من و راننده زیر لب می خندیدیم و آقای مسافر داشت از علاقه مندی هایش می گفت. من و راننده که به در و دیوار نگاه می کردیم با شنیدن جمله  : لئو تولستوی توی یه کتابش گفته … .میخ کوب شدیم تا حدی که من با تعجب برگشتم ببینم واقعا این همان هموطن عزیز است یا نه!  که ناگهان تلفنش زنگ خورد و شروع کرد به زبان مادری یا پدریش به حرف زدن. من و راننده چشممان چهارتا شده بود که آخه تولستوی؟ من لحظه شماری می کردم که صحبتش تمام بشود و ببینم تولستوی چه جمله ای گفته بود که ایشان خوانده بود قرار بود برایمان نقل کند که از بد روزگار در بین همان بلند بلند تلفنی حرف زدن پیاده شد و من همچنان دارم فکر می کنم که قراربود چه جمله ای از تولستوی بشنوم!

پ.ن: نکته اخلاقی چی بود؟

هلیم یا حلیم!

مهم این نیست که هلیم را حلیم می نویسند، مهم این است که من هیچ کدامشان را دوست ندارم! چند مدت پیش داشتیم با دوستی در مورد نوشتن هلیم صحبت می کردیم که دوست دیگری که دست بر قضا در رشته شیلات تحصیل می کند به گفتگوی ما ورود کرد. حالا ربط شیلات و هلیم چیست، عرض می کنم. ماجرا از این قرار است که دوست عزیز برای پایان نامه اش مجبور بود در هنگام صید به تعاونی های صیادی که مشغول جمع آوری تور بودند مراجعه کند، حالا ادامه ماجرا از زبان خودش:

آقا ما رفتیم سر صید دیدیم هر صیادی که میاد بیرون از آب دو تا گونی رو کشون کشون میاره بیرون و دور کمرش هم پُر از قوته خورِی (همون مرغ دریایی خودمان) هست. حالا من هاج و واج که ماجرا چیه! خب همیشه وقتی تور باشه و ماهی پرنده های بخت برگشته ای هم توش گیر می کنن. حالا برام جای سوال بود که چرا به این باکلاسی این لاشه ها رو جمع آوری می کنن! یعنی نمی خوان آب دریا آلوده بشه؟ یا نمی خوان بچه ها لب ساحل پرنده مرده ببینن؟ رفتم و از یکی از رفقا پرسیدم و گفت که اینا رو هلیم فروشای رشت و انزلی دونه ای هزار تومان میخرن و بعد از فراوری و بالا و پایین به جای بوقلمون و مرغ به خورد خلق الله میدن! حالا من مونده بودم یه معده در حال پیچ خوردن که صبح هم هلیم نوش جون کرده بود…

داستان عبرت آموزی بود درسته؟ حالا هی هلیم بخورید! این مرغ های دریایی از لحاظ شرعی هم خوردنش مشکل دارد. واقعا چه بلایی سر این مردم آمده؟ زمانی دین و شرع و حلال و حرام قوی ترین نیروی بازدارنده بودی ولی الان …

ما هم هستیم!

 سال پیش هم فکر می کنم تعداد پست های منتشر شده توسط اینجانب از انگشت های دست کمتر شد. به قولی نادم و پشیمان و توبه می کنم! حالا بیخیال، خیلی اتفاقی به خبری  برخورد کردم که اصلی ترین بخش خبر مربوط را با هم می خوانیم:

شرق نوشت:

حسنی مبارك، رییس‌جمهور سابق مصر، احمد نظیف نخست‌وزیر و حبیب العادلی وزیر كشور دوران مبارك به دلیل محروم كردن شهروندان انقلابی مصر از سرویس‌های اینترنتی و ارتباطی، مجرم شناخته شده و باید به ترتیب 200، 40 و 300‌میلیون جنیه جریمه پرداخت كنند.

البته خدا را صد هزار مرتبه شکر که در مملکت گل و بلبل ما نه اینترنت قطع می شود نه موبایل! یعنی اصلا چیزی به نام قطع شدن و کند شدن و … در ایران معنی نمی دهد!از همه اینها بگذریم دنیا بدجور دار مکافات است، قبول دارید؟ حسنی مبارک و امثال این بنده خدا روزی که دستور قطع شدن اینترنت  موبایل را می دادند  در بدبینانه ترین حالت فکر هم نمی کردند که به خاطرش دادگاهی و حتی جریمه بشوند!

پ.ن: مهم شکستن روزه سکوت بود که به لطف تکرارهای بانو شکسته شد 🙂

به خاطر چند متر خوابگاه

کمی بیشتر از ساعت اداری از اتاقم زدم بیرون تا راهی خانه شوم. این روزها ایام ثبت نام است و دانشگاه حسابی شلوغ، از هر فرهنگی میشود نماینده ای پیدا کرد، کرد، لر، بلوچ و … . از پارکینگ که بیرون آمدم پدر و پسری که منتظر ماشین بودند نظرم را جلب کردند. ازآنجایی که سرویس داخلی این روزها کار نمی کند، پرسیدم کجا میری پدرجان؟ با لهجه اصفهانی گفت: تا دم در. سوارشان کردم تا دم در برسانمشان. مشخص بود که می خواهند برگردند شهر خودشان. نزدیک در ورودی که شدم گفتم مسیر بعدیتون کجاست؟ گفت میخوام برم اصفهان ولی نمی دونم کدوم طرف باید برم. گفتم: خب ترمینال باید بری، مسیرم همون طرفه می رسونمتون. از آینه به پسرک نگاه کردم، غمی در نگاهش بود. از پدر پرسیدم چی قبول شده؟ گفت: چه فایده خوابگاه نداشتن انصراف دادیم! از آینه نگاه کردم به پسرک و گفتم خب احتمالا شبانه هستی و خوابگاه تعلق نمیگیره دیگه. چی قبول شدی حالا؟ پسرک گفت: روزانه، مدیریت صنعتی. در همین لحظه بی اختیار نگاهم به دست های پدرش رفت. مشخص بود کارگر است.  پسرک ناراحت بود ولی مشخص بود که قبول کرده که نمی شود درس بخواند.گویا از چهار صبح تا چهار بعد از ظهر این در و آن در زدند ولی نشد که خوابگاه بگیرند.  تا جایی که میشد راهنمایی کردمشان ولی انگار مشکل پیچیده تر از نا آگاهی بود. به ترمینال رساندمشان، پدر دستش را در جیب کرد و باز هم نگاهم به دستانش بود، گفتم مسیرم بود رساندمت، امیدوارم پسرت موفق باشد. دلم گرفت و برای پسرک سوخت که یک سال دیگر باید تلاش کند به امید اینکه باز روزانه قبول بشود و دانشگاهی قبول بشود که خوابگاه داشته باشد یا در بهترین حالت در شهر خودش قبول بشود، یاد یکی از آشناها افتادم که با همین وضعیت پسرش را دانشگاه آزاد دارغوز آباد سفلی نوشته بود.خیلی متفاوت است نگاه به زندگی در بین فرهنگ های مختلف راستش گیلک ها حاضرند شام شب نداشته باشند ولی فرزندانشان درس بخوانند.

آدمهای همیشه خوب

آدم های همیشه خوب داستان زندگی همان مردانی هستند که به خاطر فقر از دیوار کسی بالا نمی روند! آدم های همیشه خوب داستان زندگی همان زنانی هستند که به خاطر فقر تن فروشی نمی کنند! فقر یک بهانه است ! توجیهی مانند سایر دلیل هایی که برای اشتباهاتمان می آوریم.

دوستی در فیس بوک تصویر زیر را منتشر کرد و اینچنین نوشت :

دیروز بود. یه مردی حدودن پنجاه یا شصت ساله، خیلی بهش دقت نکردم. این کاغذ رو بهم داد. فکر کنم خودش بود. از اشک و آه ِ من که بگذریم، شاید کسی باهاش کار داشت. همه نوع کارها و نظافت های داخل و بیرون منزل با هزینه ی دلخواه شما.

لازم به ذکره که این شخص محتاج ترحم نیست و تنها هدف من تبلیغات بوده تا هم کار شما راه بیفته و هم این مرد به کارش برسه. با تقدیم نهایت احترامات.

راستش وقتی تصویر این تبلیغ را دیدم حس خوبی پیدا کردم چون دیدم که هنوز هم هستند کسانی که تمام توانایی هایشان را در هفده بند ارائه می کنند که شرافت خود را حفظ کنند.

پ.ن: اگر کاری داشتید تماسی بگیرید احتمالا ما برای افرادی مثل آقای محمدی زیباکناری تنها کاری که میتوانیم انجام بدهیم حمایت است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: