این خرچنگ لعنتی…

همه ما در زندگی آدم هایی داریم که در بعضی از لحظات خاص پیدایشان می شود. یعنی فقط برای مدتی می آیند تا مشکلی را حل کنند و بعد از مدتی می روند و دیگر تکرار نمی شوند. من به این آدمها می گویم فرشته های زمینی که هنوز هم چندتایی از این فرشته ها اطرافم هستند. وقتی می گویم فرشته فکر بد نکنید.

این چند خط را گفتم که برسم به اتفاقی که برای یکی از این فرشته های دوست داشتنی زندگی من افتاد.در مهمانی بودم که تلفنم زنگ خورد و شماره ناشناس بود برایم. جواب دادم،صدا کمی تا قسمتی برایم آشنا بود. در ذهنم دنبال صاحب صدا می گشتم که گفت امیررضا هستم… . (امیر پسر یکی از فرشته های زندگی من است و امسال برای اولین بار در ورودی دانشگاه شرکت میکند) بدون مقدمه از آنجایی که بایرن مونیخی دو آتشه است بابت قهرمانی تیمش تبریک گفتم. احوال خودش و خانواده را پرسیدم. رسیدم به پدرش و گفتم حال حاجی چطوره؟ گفت: خوبه، فردا میره برا شیمی درمانی. انگار که برق گرفت مرا، دوباره پرسیدم چی؟ شیمی درمانی برای چی؟ گفت: مگه خبر نداری؟ بابا سرطان ریه گرفته. انگار که آب سردی ریخته باشند روی تنم!‌بعد از  لحظه ای مکث، خودم را جمع و جور کردم، امیر هم فهمیده بود که شوکه شدم کمی خندید و  بعد از گرفتن اطلاعات و خداحافظی گوشی را قطع کردم.  هنوز هم دارم فکر می کنم که این خرچنگ لعنتی دست روی چه نازنین هایی می گذارد.

پ.ن: دلم بدجور گرفت!

برای مُلک جمشیدِ کوروش یغمایی

ساعت سه و نیم نصفه شب و دنبال اطلاعاتی می گشتم برای سفر نوروزی. قرار است قبیله ای برویم یزد و شیراز و اصفهان و اگر هم طلبیده شویم بندرعباس. حالا از اصل موضوع دور نشویم، در این گیرودار هم گفتم چند آهنگ دامبولی دامبو دانلود کنم که در طول سفر دور هم حالی به حولی. در همین بین برخوردم به آهنگ نوروز کوروش یغمایی عزیز. راستش چند خواننده هستند که صدایشان برایم بدجوری نوستالوژیک است. یادم است اول راهنمایی بودم  یا دوم راهنمایی (کلا نوجوانی منظورم است) که دایی سیروس یک عدد نوار خانه ما جا گذاشته بود (شاید هم من بلندش کرده بودم) یک طرفش کوروش یغمایی بود و طرف دیگرش هم خدابیامرز فریدون فروغی می خواند. خلاصه اصلا نوارباز شدن من با همین کاست بود و بعد هم مازیار، فرهاد، داریوش، ابی…!

kourosh-yaghmaei_mehrshad

خدابیامرز فرهاد همیشه ناراحت بود، فریدون هم همین طور ولی کوروش یغمایی شاد بود نه این که خدایی نکرده آنجور شاد که امروز هستند، یه جور دیگر بود، صدایش صدای امید و زندگی بود مخصوصا در همان دوران چند آلبوم جدید هم منتشر کرد، منظورم آن زمان، دوران نوجوانی و تین ایجریم است. مخصوصا آهنگی داشت که می گفت: در دست گلی دارم این بار که می آیم، کانرا به تو بسپارم. هنوز هم این قسمتش را زمزمه می کنم. اینها را گفتم بدانید که خیلی خاطرش را میخواهم مخصوصا با آن موی بلند و سبیل باحالش که از دوران قرقره میرزا تا همین حالا که دارم این چند خط را می نویسم حفظش کرده که دست مریزاد دارد.

خلاصه هنرمند دوست داشتنی قصه من اینجا نوشته درباره آلبومی که حدود یک دهه است گیر آقایان است و چه خوب نوشته از دردش، طنازانه نوشته طوری که هم می شود خندید و هم می شود افسوس خورد.قسمتی از نوشته ایشان می گوید:

از آن هنگام هشت سال می‌گذرد. نه آن هنگام و نه تا کنون نفهمیده‌ام چرا و برچه پایه‌ای. هیچکس هم توضیحی نداد (حتی شفاهی). دراین هشت سالی که گذشت، همواره باخود اندیشیده‌ام که اگر چنین است و صدای من نباید شنیده شود چرا رادیو و خواهر کوچکترش «سیما» برخی آثار مرا، حتا آثار قبل از انقلاب را بصورت گزینشی، آنهم با تکه پاره کردن آثارم و ادیت‌های کاملا ناشیانه و آماتوری و حتا بدون بردن نام من در شبکه‌های خود پخش می‌کنند. مگر این‌ها صدای من نیستند. آن هم بدون کوچک‌ترین اجازه‌ای از صاحب اثر یعنی خود من؟

جالبش این است که چند وقت پیش پوستر هنرمند مردمی و عشق رانندگان پیکان و البته پراید خوابیده خسته! مجید خراطها را دیدم که به در و دیوار فروشگاه ها چسبانده شده، یاد سایر خوارندگانی که مزخرفاتی از این قبیل به خورد گوش ملت می دهند.   مسلما بسیار ناراحت کننده است که هنرمندی به قدمت و پیشینه کوروش یغمایی باید حدود یک دهه منتظر باشد که آلبومش اجازه انتشار پیداکند در صورتی که همین آق مجید خودمان شاید اولین اثر حنری که منتشر کرده در همین بازه یک دهه بوده! حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل یا چیزی در همین مایه ها!

پ.ن1: دایی سیروس برای خودش یک ژانر است .

پ.ن2: از پشت همین تریبون هم مزدوج شدن یکی از دوستان ویلاگی قدیمی باحال از خطه قهرمان پرور، پهلوان پرور، زیتون پرورده،میرزا قاسمی و باقالا قاطوق محمد یا همان محمد آجرپاره جمیعا صلوات! این پست هم بخوانید برایش تبریکی هم بسرایید.

اندر احوالات واپسین ساعات سال

وسط اتاقم نشته ام و کنسرت داریوش در سال 2003 را گوش میدهم و فکر می کنم که عجب سالی بود و گذشت. البته هنوز کاملا نگذشته ولی خب فکر می کنم. در همین بین داریوش شعر زیر را دکلمه می کند و سراغ لب تاپم می روم که این ها را بنویسم:

زندگی رسم خوش آیندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

زندگی پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دلهاست

زندگی هندسه ساده تکرار نفس هاست

هرکجا هستم باشم آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

آری آری زندگی زیباست

سال نود و یک سالی پر از استرس و استرس و استرس بود برای من. حکم من مثل باشگاه آرسنال بود که فقط به فکر زیرساخت بود و هیچ خروجی مثبتی نداشت، البته امیدوار به آینده. در حال حاضر اصلی دغدغه ذهنیم سبزی پلو با ماهی شکم پری است که مادرم وعده اش را داده و البته با پی سی خانه هم یک درگیری دارم آن هم همین حالا به پایان رسید. راستی اگر گرانی بیداد می کند چرا بازار این همه شلوغ است؟ در ضمن دوست دارم ببینم خرداد پر از حادثه هم چه میشود. کلا سال نود و دو خیلی باحال به نظر میرسد. امیدوارم که سال خوبی باشد برای آدم های خوب که هنوز نسلشان منقرض نشده. گفتم آدم خوب یاد دیالوگی افتادم از سریال The Walking Dead که دوستی به دوست دیگرش می گفت:

آدم های خوب می میرند، آدم های بد هم میمیرند فقط آدم های ضعیف زندگی می کنند تا عذاب بکشند!

در این خط پایانی هم داریوش رسید به چشم من و چشم من هم در آشپزخانه دارد فکری به حال شکم من می کند. راستی بین خودمان باشد همین حالا هم حرکتی زدم که گفت اِ… .

سال نو پیشاپیش مبارک!

پ.ن1: داریوش خیلی در این کنسرت سال 2003 فالچ خواند.

پ.ن2:گوگل ریدر هم دارد به ملکوت اعلا می پیوندد. فکر کنم یا کلا وبلاگ نویسی میمیرد یاد می شود مثل قدیم که من اومدم توام بیا نظر بده Smile

روزمرگی ها

بعضی وفتها آنقدر درگیر زندگی روزمره میشوی که یادت می رود مثلا یکی از فانتری هایت در تنهایی این بوده که بِروی در یک مکانیکی موتور شاگردی کنی و بعد یک موتور سیکلت کروزر برداری بزنی به جاده و کل ایران را بگردی و بشینی خاطراتت را بنویسی.

موتورسیکلت ارنستو چه گوارا

راستی نمی دانید موتور کروزر چیست؟ خدمت انور با سعادتتان عرض کنم که همان طور که در ماشین های سواری دسته بندی هاچ بک، ناچ بک و … داریم. موتور سیکلت ها هم دسته بندی خاص خودشان را دارند. مثلا کروزر این موتور خفن ها با دسته موتور های خفن و البته موتور سوارانی خفن تر هستند که معروفترین کمپانی سازنده آن هارلی داویدسون است. یا مثلا موتور آف رود همان موتور پرشی است یا موتور اسکوتر معروفترینش برای ما ایرانی ها وسپای ایتالیایی است. سی جی 125 قاتل هم در دسته بندی موتور استاندارد قرار می گیرد که سنگ بنایش را برادران ژاپنی بنا نهادند. بقیه دسته بندی موتور سیکلت ها را هم اینجا خودتان ببینید.

خیلی از اتفاقات زندگی هم همینطوری است یعنی می خواهی یه کاری انجام بدهی ولی آن وسط مسط ها ناگهان میروی سمت دیگر و کلا یهو که به خودت می آیی شدی آدم دیگر!

پ.ن: ایده سفر با موتورسیکلت پس از دیدن این فیلم و متعاقبا خواندن کتابی بود که فیلم بر اساسش ساخته شده بود!

نوشتن یا ننوشتن مسئله این نیست

چند بار نوشتم و پاک کردم، هی نوشتم و پاک کردم که مبادا برداشت اشتباهی بشود و به قولی هم سیخ بسوزد و هم کباب. چند سال پیش خیلی راحت هر چیزی را که می خواستم می نوشتم و اصلا هم عواقبش برایم مهم نبود. ولی الان دیگر حتی درباره خودم هم نمی توانم درست بنویسم. اینجا گلایه ای کرده بودم از دوستانی و البته گویا جوابی هم داده اند.

از ماست که برماست!

غرور حسادت دروغگویی وذات بد دلیل ناملایمات زندگی هستش

آدم تا وقتی خودش اصلاح نکنه هیچوقت تغییری در رفتار اطرافیان پیش نمیاد

کلا برات متاسفم!

باز هم نوشتم و پاک کردم و نشد… . میبینید نمی شود راحت بود و نوشت. راستش انتظار تغییر از کسی ندارم، مشکل من با بیشتر دوستان این است که همینی هستم که گفتند، ولی همینم نه بیشتر نه کمتر مثل آفتاب پرست نیستم که رنگ عوض کنم یک روز رفیق گرمابه و گلستان باشم و یک روز … .ناراحتیم مشخص است و خوشحالیم هم همینطور، بلد نیستم نا ملایمت ببینم و لبخند بزنم. بدقول، بد اخلاق، اصلا گُه! شما خوب شما بشقاب پرنده! همه اشتباه می کنند همه بالا میروند پایین می آیند. بکشید بیرون از این آدم حسود، دروغگوی، بدذات .

پ.ن: به بزرگی خودتان ببخشید این نوشته مخاطبین خاص دارد اگر فکر می کنید که روی صحبتم هستید همین حالا در قدم اول شماره تلفن اینجانب بدذات را از فهرست تلفنتان پاک بفرمایید!

شرایط و آدمها

در این یک سال آدم های مهمی وارد زندگی من شدند و از طرف دیگر آدم هایی که فکر می کردم برایم مهم هستند به راحتی یا خودشان رفتند، یا خودم کنارشان گذاشتم. اصولا زندگی هیچ وقت آن طور که انتظارش را دارید پیش نمی رود یا آدمها آن طور که انتظار دارید باشند نیستند. یعنی فکر می کنید که خیلی به شما نزدیکند آن حد که تا می گویی ف می روند تا فرحزاد و بر می گردند ولی از شما می پرسند که ف حرف چندم الفبای فارسی است!

همیشه تغییرات سخت است، چه تغییر در لباس پوشیدن باشد، چه تغییر دادن یک طرز فکر و … . بگذریم از این حرف ها و برسیم به آدمها ! راستش چیزی که روی دلم مانده و فکر هم نمی کنم هیچ وقت هم بتوانم فراموشش کنم لطف دو دوست عزیز بود که برایم جای برادر های نداشته ام بودند، به قولی رفقای گرمابه و گلستان! بنده خدایی می گفت : «بیشترین قدرت برای آسیب رساندن به ما در چنگ آنهایی است که دوستشان داریم.» این چند خط را برای یادگاری نوشتم تا یادم باشد که …

پ.ن: این پست تقدیم می شود به آقای میم و آقای سین که رفاقت را در حقم تمام کردند و هنوز هم با گذشت چند مدت نمی توانم الطافشان را فراموش کنم!

24 ساعت پایانی!

امروز بعد از یک هفته باریدن باران هوا آفتابی شد. البته جالب تر می شد که آفتابش داغ بود و زمین را خشک می کرد و برگها را هم خشک تر تا در آخرین روز مجردی فضایی رمانتیک را تجربه کنم. بله امروز آخرین روز دوران تجرد من است، یا بهتر بگویم بیست و چهار ساعت پایانی دوران تجرد است.  راستش خیلی حرف ها داشتم برای گفتن ولی الان که دستم به کیبورد است نوشتنم نمی آید، یعنی می آید ولی خب دیگر خطرناک است حسن خطرناک!

حاصل  این بیست و چند سال از زندگی مجردی چیزی نیست جز مقداری تجربه که از اصابت سر و صورت به سنگ به دست آمده. به هر حال این پست قرار است خداحافظی با دنیایی باشد که همه چیزش به خودم بر میگشت. افتخارات و اشتباهاتش مال خودم بود و بس البته نه اینکه در اطرافیان تاثیری نمی گذاشت ولی خب دیگر مجردها می دانند که منظورم چیست  ;). ولی از فردا دیگر در مسیر زندگی در کل و در جزء عوض خواهد شد. دیگر جایی برای اشتباهات و حماقت های دوران مجردی نیست به قولی اهم اهم ! در ضمن اگر دوست دارید بدانید حس و حالش چطور است باید عرض کنم که در عین بی خبر بودن از اتفاقات آینده و اندک ترس که آن هم به خاطر مسائل مالی است، خوب حسی است خـــوب! این حس خوب هم به خاطر وجود همسر عزیزم  است که قرار است یک عمر در مسیر زندگی سوار بر اسب مراد پیتکو پیتکو کنان برویم جلو. باشد که رستگار شویم.

پ.ن1: این چند خط را برای ثبت در تاریخ نوشتم.

پ.ن2: عروسی سال دیگر هستیم خدمت دوستان ;).

پ.ن3: فیلم The Hangover 2 به شدت توصیه می شود.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: