اندر احوالات واپسین ساعات سال

وسط اتاقم نشته ام و کنسرت داریوش در سال 2003 را گوش میدهم و فکر می کنم که عجب سالی بود و گذشت. البته هنوز کاملا نگذشته ولی خب فکر می کنم. در همین بین داریوش شعر زیر را دکلمه می کند و سراغ لب تاپم می روم که این ها را بنویسم:

زندگی رسم خوش آیندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

زندگی پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دلهاست

زندگی هندسه ساده تکرار نفس هاست

هرکجا هستم باشم آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

آری آری زندگی زیباست

سال نود و یک سالی پر از استرس و استرس و استرس بود برای من. حکم من مثل باشگاه آرسنال بود که فقط به فکر زیرساخت بود و هیچ خروجی مثبتی نداشت، البته امیدوار به آینده. در حال حاضر اصلی دغدغه ذهنیم سبزی پلو با ماهی شکم پری است که مادرم وعده اش را داده و البته با پی سی خانه هم یک درگیری دارم آن هم همین حالا به پایان رسید. راستی اگر گرانی بیداد می کند چرا بازار این همه شلوغ است؟ در ضمن دوست دارم ببینم خرداد پر از حادثه هم چه میشود. کلا سال نود و دو خیلی باحال به نظر میرسد. امیدوارم که سال خوبی باشد برای آدم های خوب که هنوز نسلشان منقرض نشده. گفتم آدم خوب یاد دیالوگی افتادم از سریال The Walking Dead که دوستی به دوست دیگرش می گفت:

آدم های خوب می میرند، آدم های بد هم میمیرند فقط آدم های ضعیف زندگی می کنند تا عذاب بکشند!

در این خط پایانی هم داریوش رسید به چشم من و چشم من هم در آشپزخانه دارد فکری به حال شکم من می کند. راستی بین خودمان باشد همین حالا هم حرکتی زدم که گفت اِ… .

سال نو پیشاپیش مبارک!

پ.ن1: داریوش خیلی در این کنسرت سال 2003 فالچ خواند.

پ.ن2:گوگل ریدر هم دارد به ملکوت اعلا می پیوندد. فکر کنم یا کلا وبلاگ نویسی میمیرد یاد می شود مثل قدیم که من اومدم توام بیا نظر بده Smile

Advertisements

روزمرگی ها

بعضی وفتها آنقدر درگیر زندگی روزمره میشوی که یادت می رود مثلا یکی از فانتری هایت در تنهایی این بوده که بِروی در یک مکانیکی موتور شاگردی کنی و بعد یک موتور سیکلت کروزر برداری بزنی به جاده و کل ایران را بگردی و بشینی خاطراتت را بنویسی.

موتورسیکلت ارنستو چه گوارا

راستی نمی دانید موتور کروزر چیست؟ خدمت انور با سعادتتان عرض کنم که همان طور که در ماشین های سواری دسته بندی هاچ بک، ناچ بک و … داریم. موتور سیکلت ها هم دسته بندی خاص خودشان را دارند. مثلا کروزر این موتور خفن ها با دسته موتور های خفن و البته موتور سوارانی خفن تر هستند که معروفترین کمپانی سازنده آن هارلی داویدسون است. یا مثلا موتور آف رود همان موتور پرشی است یا موتور اسکوتر معروفترینش برای ما ایرانی ها وسپای ایتالیایی است. سی جی 125 قاتل هم در دسته بندی موتور استاندارد قرار می گیرد که سنگ بنایش را برادران ژاپنی بنا نهادند. بقیه دسته بندی موتور سیکلت ها را هم اینجا خودتان ببینید.

خیلی از اتفاقات زندگی هم همینطوری است یعنی می خواهی یه کاری انجام بدهی ولی آن وسط مسط ها ناگهان میروی سمت دیگر و کلا یهو که به خودت می آیی شدی آدم دیگر!

پ.ن: ایده سفر با موتورسیکلت پس از دیدن این فیلم و متعاقبا خواندن کتابی بود که فیلم بر اساسش ساخته شده بود!

سلیقه عجیب در تاکسی!

چندی پیش در مسیری با هموطنی آذری زبان حدودا چهل، چهل و پنج ساله در یک تاکسی هم مسیر بودم. من صندلی جلو نشستم و این هموطن عزیز صندلی عقب. کمی از مسیر نگذشته بود که دو دستش را روی صندلی های جلو گذاشت و سر صحبت را با راننده که از قضا جوان بود باز کرد که شما آقای راننده از چه خواننده ای خوشت میاد؟ و البته راننده بنده خدا تا خواست جوابش را بدهد گفت با همان لهجه گفت مثلا من عاشق عباس قادری و داوود مقامی هستم. خداییش خیلی باحال می خونن! اصلا خود صدا هستند اینا.حمیرا هم خیلی خوبه، هایده هم که خدابیامرزدش.  راننده بنده خدا هم که هاج و واج داشت این طرف آن طرف را نگاه می کرد گفت البته خواننده های جدید هم خوب هستند مثلا همین احسان خواجه امیری.

Kasseta_by_Javelines_rus

خلاصه این را گفت و برای آقای مسافر اهل دل یکی از آهنگ های آلبوم جدید احسان را گذاشت. هنوز بنده خدا احسان به خواندن نیفتاده بود که گفت نه بابا این جدیدا اصلن خوب نمی خونن. همونی که من گفتم. من و راننده زیر لب می خندیدیم و آقای مسافر داشت از علاقه مندی هایش می گفت. من و راننده که به در و دیوار نگاه می کردیم با شنیدن جمله  : لئو تولستوی توی یه کتابش گفته … .میخ کوب شدیم تا حدی که من با تعجب برگشتم ببینم واقعا این همان هموطن عزیز است یا نه!  که ناگهان تلفنش زنگ خورد و شروع کرد به زبان مادری یا پدریش به حرف زدن. من و راننده چشممان چهارتا شده بود که آخه تولستوی؟ من لحظه شماری می کردم که صحبتش تمام بشود و ببینم تولستوی چه جمله ای گفته بود که ایشان خوانده بود قرار بود برایمان نقل کند که از بد روزگار در بین همان بلند بلند تلفنی حرف زدن پیاده شد و من همچنان دارم فکر می کنم که قراربود چه جمله ای از تولستوی بشنوم!

پ.ن: نکته اخلاقی چی بود؟

جو گرفتگی!

شب بود، صدای گاز پیکان وانت همسایه از پشت پنجره می آمد، من هم بروسیا دورتمند را انتخاب کرده بودم داشتم با تاتنهام هاتسپر(حاطسپر؟هاطثپر؟) مسابقه میدادم، از سالن صدای خنده های بانو می آمد که داشت رادیو هفت میدید. امیرعلی نوشته هایش را می خواند و می خواند و می خواند. برنامه درباره اسب بود و من نمی دانم چرا داشت در مورد رفیق خالی بندش می گفت. حسودیم گل کرد گفتم اصلا چه معنی دارد من وبلاگ دارم و نمی نویسم؟ تازه این به کنار پدرم می گفت مرد اونه که در خونه رو با پاهاش باز کنه. بانو همیشه گله می کند که چرا دیگر نمی نویسی می گفتم نمیشود حسش نیست، مطمئنم در دلش می خواست کله ام را بکند.خلاصه جو گرفت و حسودیم گل کرد و چند خطی نوشتم که شد این که نشان می دهد زنده هستم، حالا این چند خط را تقدیم خودت می کنم که باعث شدی همچون موردو بپرم و این چند خط را بنویسم تا روزه را بشکنم و خلاص!

پ.ن: موردو را نمی شناسید؟ Brave را پیشنهاد می کنم ببینید 😉

اسب حیوان نجیبی است !

چند مدت پیش از این طرف و آنطرف در مورد فیلم اسب حیوان نجیبی است شنیده بودم و کلیت ماجرا را این طور تعریف کرده بودند که رضا عطاران یک مامور باجگیر است و … . فرصتی یافت شد که بعد از مدت ها به سینما بروم و به قولی پخش زنده فیلم را ببینم. اگر فکر کردید قرار است در مورد فیلم بنویسم کور خوانده اید و باید بگویم شرمنده اخلاق ورزشی شما هستم. راستش من خودم تا به حال به پست ماموری نخوردم که به قولی بخواهد اینجانب را تلکه کند، البته نه اینکه نخورده باشم، احتمالا من خیلی خنگ بودم یا مامور مورد نظر بلد نبود بنده حقیر را متوجه قصد خیرش کند. یادم است یک بار با یک راننده وانت هم مسیر شده بودم و بنده خدا از زمین و زمان برایم می گفت. اتفاقی به یک مامور راهور برخورد کردیم که جناب مامورشد سوژه ادامه مسیر. ماجرا از این قرار بود که این آقای راننده یک روز از روزهای خدا سر صبح بار میوه ای را از مسیر الف می خواسته ببره به مسیر جیم که در بین راه که مسیر ب باشد به دلیل بار اضافه جلوی ایشان را می گیرند. درجه دار ایشان را راهنمایی می کند به جناب سرگرد یا سرهنگ … خلاصه سرهنگ/سرگرد چرتکه را در می آورد و بالا و پایین می کند و در آخر جمله معروف چقدر بنویسم را به زبان می آورد. آقای راننده هم بر می گردد می گوید سرکار سر صبح است و جیبم فقط دو هزار تومان موجودی دارد! سرکار هم می گوید برو پسر جان فیلم بازی نکن، خلاصه سرهنگ/سرگرد مملکت اسلامی به دوهزار تومان ناقابل راضی می شود!

از این دست اتفاقات بسیار است، راستش خودشان می گویند حقوق کم است و خرج زندگی زیاد. نمی دانم شاید من هم اگر جای آقایان مامور بودم می شدم یکی مثل خودشان ولی فعلا که نیستم پس مثل همه توانم قضاوت کنم و بگویم … . راستش به نظر بین مامور این مدلی با آن معلم کم فروش که شاگردهایش مجبورند به خاطر نمره کلاس خصوصی بروند یا آن رفتگر شهرداری که به عشق ماهانه بیشتر یا کمتر جمع کردن آشغال ها را دسته بندی می کند فرقی وجود ندارد.

24 ساعت پایانی!

امروز بعد از یک هفته باریدن باران هوا آفتابی شد. البته جالب تر می شد که آفتابش داغ بود و زمین را خشک می کرد و برگها را هم خشک تر تا در آخرین روز مجردی فضایی رمانتیک را تجربه کنم. بله امروز آخرین روز دوران تجرد من است، یا بهتر بگویم بیست و چهار ساعت پایانی دوران تجرد است.  راستش خیلی حرف ها داشتم برای گفتن ولی الان که دستم به کیبورد است نوشتنم نمی آید، یعنی می آید ولی خب دیگر خطرناک است حسن خطرناک!

حاصل  این بیست و چند سال از زندگی مجردی چیزی نیست جز مقداری تجربه که از اصابت سر و صورت به سنگ به دست آمده. به هر حال این پست قرار است خداحافظی با دنیایی باشد که همه چیزش به خودم بر میگشت. افتخارات و اشتباهاتش مال خودم بود و بس البته نه اینکه در اطرافیان تاثیری نمی گذاشت ولی خب دیگر مجردها می دانند که منظورم چیست  ;). ولی از فردا دیگر در مسیر زندگی در کل و در جزء عوض خواهد شد. دیگر جایی برای اشتباهات و حماقت های دوران مجردی نیست به قولی اهم اهم ! در ضمن اگر دوست دارید بدانید حس و حالش چطور است باید عرض کنم که در عین بی خبر بودن از اتفاقات آینده و اندک ترس که آن هم به خاطر مسائل مالی است، خوب حسی است خـــوب! این حس خوب هم به خاطر وجود همسر عزیزم  است که قرار است یک عمر در مسیر زندگی سوار بر اسب مراد پیتکو پیتکو کنان برویم جلو. باشد که رستگار شویم.

پ.ن1: این چند خط را برای ثبت در تاریخ نوشتم.

پ.ن2: عروسی سال دیگر هستیم خدمت دوستان ;).

پ.ن3: فیلم The Hangover 2 به شدت توصیه می شود.

ازدواج نامه

چند روز است که می خواهم درباره ازدواج بنویسم ولی نمی دانم دقیقا از کجا شروع کنم. یادم است دوستی داشتم به نام سعید که چند سالی از من بزرگتر بود و همیشه ادعا می کرد که تا چهل سالگی ازدواج نمی کند. یک روز با هم حرف می زدیم و خیلی جدی از دیدگاهش دفاع می کردو من تاکید می کردم که ازدواج یک اتفاق است و غیر قابل پیش بینی، نمی شود گفت که دقیقا چه زمانی، کی، کجا … چند روزی از این حرف ها نگذشته بود که خبر ازدواج سعید خان در شهر پیچید. خلاصه از داستان سعید که بگذریم میرسیم به خودم.

من سر سفره هفت سین سال نود فکر همه چیز را می کردم جز اینکه وارد مسیری بشوم که به ازدواج ختم شود. امیر یکی از مردان نیک روزگار گفته بود دهه نود برای هم سن و سالان من دهه ساختن زندگی است و … از همه این مقدمات بگذریم لیدیز اند جنتلمن من هم پرونده ام مختومه شد. حالا دقیقا مدل اتفاق من چه طوری بود مهم نیست فقط خدمت انور با سعادتتان عرض کنم چند مدت پیش از خانم خودم آدرس منزلشان را گرفته بودم که برای تعمیر دستگاهی بروم و از بس آدرس را پیچانده بود گفتم این دختر اگر به خواستگار بخواهد آدرس بدهد چه کار می کند؟ و نگو که جواب این سوال هم بالاخره خودم باید بدهم! خلاصه در شروع که همه چیز گل و بلبل است و فقط اختلاف نظرهایی بعضی از وقت ها پیش می آید که با کمی گذشت قابل حل است. چند روز پیش در خلوت خودم داشتم فکر می کردم که درهیچ کدام این سریال های گل و بلبل به مسائل قبل از عقد پرداخته نمی شود در صورتی که فکر می کنم تاثیرات مرحله بین خواستگاری تا عقد ماندگارتر از هر اتفاقی در زندگی است. در کل ازدواج خیلی پیچیده تر از چیزی است که فکر می کنید یا برایتان تعریف کرده اند، تا وارد گود نشوید نمی دانید که چه خبر است.

پ.ن: ادامه دارد

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: