کودکانه {پسر ها زود چیز می شوند}

در وبلاگ قدیمی چند وقت به چند وقت مطلبی می نوشتم در مورد اتفاقات کودکیم، حالا اینجا کمی به روزتر می شویم و در باره کودکان پیرامون هم می نویسیم!

ایلیا پسر یکی از همکارانم است که خیلی دوست داشتنی است و به قولی گوگوری مگوری است. فکر کنم پنج سالش باشد. حالا اصل ماجرا که پدرش تعریف کرده از این قرار است که روزی از روز ها :

ایلیا: بابا من می خوام اسم دخترم رو بذارم نسترن!

پدر ایلیا: چشمانش قلمبه شد و گفت چرا نسترن؟

ایلیا: خوب نسترن اسم قشنگیه دیگه، دوست دارم.

پدر ایلیا : باشه، بذار نسترن.

ایلیا که بیخیال قضیه نبود گفت: بابا ولی من که زن ندارم، برام زن میگیری ؟

حالا نکته انحرافی داستان ااین  است که وقتی این ایلیا در 5 سالگی به فکر زن گرفتن است، در 15 سالگی چه می خواهد!

——————————————————————–

پ.ن: هنوز زندگی ادامه داره…

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: