نوشتن یا ننوشتن مسئله این نیست

چند بار نوشتم و پاک کردم، هی نوشتم و پاک کردم که مبادا برداشت اشتباهی بشود و به قولی هم سیخ بسوزد و هم کباب. چند سال پیش خیلی راحت هر چیزی را که می خواستم می نوشتم و اصلا هم عواقبش برایم مهم نبود. ولی الان دیگر حتی درباره خودم هم نمی توانم درست بنویسم. اینجا گلایه ای کرده بودم از دوستانی و البته گویا جوابی هم داده اند.

از ماست که برماست!

غرور حسادت دروغگویی وذات بد دلیل ناملایمات زندگی هستش

آدم تا وقتی خودش اصلاح نکنه هیچوقت تغییری در رفتار اطرافیان پیش نمیاد

کلا برات متاسفم!

باز هم نوشتم و پاک کردم و نشد… . میبینید نمی شود راحت بود و نوشت. راستش انتظار تغییر از کسی ندارم، مشکل من با بیشتر دوستان این است که همینی هستم که گفتند، ولی همینم نه بیشتر نه کمتر مثل آفتاب پرست نیستم که رنگ عوض کنم یک روز رفیق گرمابه و گلستان باشم و یک روز … .ناراحتیم مشخص است و خوشحالیم هم همینطور، بلد نیستم نا ملایمت ببینم و لبخند بزنم. بدقول، بد اخلاق، اصلا گُه! شما خوب شما بشقاب پرنده! همه اشتباه می کنند همه بالا میروند پایین می آیند. بکشید بیرون از این آدم حسود، دروغگوی، بدذات .

پ.ن: به بزرگی خودتان ببخشید این نوشته مخاطبین خاص دارد اگر فکر می کنید که روی صحبتم هستید همین حالا در قدم اول شماره تلفن اینجانب بدذات را از فهرست تلفنتان پاک بفرمایید!

جو گرفتگی!

شب بود، صدای گاز پیکان وانت همسایه از پشت پنجره می آمد، من هم بروسیا دورتمند را انتخاب کرده بودم داشتم با تاتنهام هاتسپر(حاطسپر؟هاطثپر؟) مسابقه میدادم، از سالن صدای خنده های بانو می آمد که داشت رادیو هفت میدید. امیرعلی نوشته هایش را می خواند و می خواند و می خواند. برنامه درباره اسب بود و من نمی دانم چرا داشت در مورد رفیق خالی بندش می گفت. حسودیم گل کرد گفتم اصلا چه معنی دارد من وبلاگ دارم و نمی نویسم؟ تازه این به کنار پدرم می گفت مرد اونه که در خونه رو با پاهاش باز کنه. بانو همیشه گله می کند که چرا دیگر نمی نویسی می گفتم نمیشود حسش نیست، مطمئنم در دلش می خواست کله ام را بکند.خلاصه جو گرفت و حسودیم گل کرد و چند خطی نوشتم که شد این که نشان می دهد زنده هستم، حالا این چند خط را تقدیم خودت می کنم که باعث شدی همچون موردو بپرم و این چند خط را بنویسم تا روزه را بشکنم و خلاص!

پ.ن: موردو را نمی شناسید؟ Brave را پیشنهاد می کنم ببینید 😉

شرایط و آدمها

در این یک سال آدم های مهمی وارد زندگی من شدند و از طرف دیگر آدم هایی که فکر می کردم برایم مهم هستند به راحتی یا خودشان رفتند، یا خودم کنارشان گذاشتم. اصولا زندگی هیچ وقت آن طور که انتظارش را دارید پیش نمی رود یا آدمها آن طور که انتظار دارید باشند نیستند. یعنی فکر می کنید که خیلی به شما نزدیکند آن حد که تا می گویی ف می روند تا فرحزاد و بر می گردند ولی از شما می پرسند که ف حرف چندم الفبای فارسی است!

همیشه تغییرات سخت است، چه تغییر در لباس پوشیدن باشد، چه تغییر دادن یک طرز فکر و … . بگذریم از این حرف ها و برسیم به آدمها ! راستش چیزی که روی دلم مانده و فکر هم نمی کنم هیچ وقت هم بتوانم فراموشش کنم لطف دو دوست عزیز بود که برایم جای برادر های نداشته ام بودند، به قولی رفقای گرمابه و گلستان! بنده خدایی می گفت : «بیشترین قدرت برای آسیب رساندن به ما در چنگ آنهایی است که دوستشان داریم.» این چند خط را برای یادگاری نوشتم تا یادم باشد که …

پ.ن: این پست تقدیم می شود به آقای میم و آقای سین که رفاقت را در حقم تمام کردند و هنوز هم با گذشت چند مدت نمی توانم الطافشان را فراموش کنم!

هلیم یا حلیم!

مهم این نیست که هلیم را حلیم می نویسند، مهم این است که من هیچ کدامشان را دوست ندارم! چند مدت پیش داشتیم با دوستی در مورد نوشتن هلیم صحبت می کردیم که دوست دیگری که دست بر قضا در رشته شیلات تحصیل می کند به گفتگوی ما ورود کرد. حالا ربط شیلات و هلیم چیست، عرض می کنم. ماجرا از این قرار است که دوست عزیز برای پایان نامه اش مجبور بود در هنگام صید به تعاونی های صیادی که مشغول جمع آوری تور بودند مراجعه کند، حالا ادامه ماجرا از زبان خودش:

آقا ما رفتیم سر صید دیدیم هر صیادی که میاد بیرون از آب دو تا گونی رو کشون کشون میاره بیرون و دور کمرش هم پُر از قوته خورِی (همون مرغ دریایی خودمان) هست. حالا من هاج و واج که ماجرا چیه! خب همیشه وقتی تور باشه و ماهی پرنده های بخت برگشته ای هم توش گیر می کنن. حالا برام جای سوال بود که چرا به این باکلاسی این لاشه ها رو جمع آوری می کنن! یعنی نمی خوان آب دریا آلوده بشه؟ یا نمی خوان بچه ها لب ساحل پرنده مرده ببینن؟ رفتم و از یکی از رفقا پرسیدم و گفت که اینا رو هلیم فروشای رشت و انزلی دونه ای هزار تومان میخرن و بعد از فراوری و بالا و پایین به جای بوقلمون و مرغ به خورد خلق الله میدن! حالا من مونده بودم یه معده در حال پیچ خوردن که صبح هم هلیم نوش جون کرده بود…

داستان عبرت آموزی بود درسته؟ حالا هی هلیم بخورید! این مرغ های دریایی از لحاظ شرعی هم خوردنش مشکل دارد. واقعا چه بلایی سر این مردم آمده؟ زمانی دین و شرع و حلال و حرام قوی ترین نیروی بازدارنده بودی ولی الان …

ما هم هستیم!

 سال پیش هم فکر می کنم تعداد پست های منتشر شده توسط اینجانب از انگشت های دست کمتر شد. به قولی نادم و پشیمان و توبه می کنم! حالا بیخیال، خیلی اتفاقی به خبری  برخورد کردم که اصلی ترین بخش خبر مربوط را با هم می خوانیم:

شرق نوشت:

حسنی مبارك، رییس‌جمهور سابق مصر، احمد نظیف نخست‌وزیر و حبیب العادلی وزیر كشور دوران مبارك به دلیل محروم كردن شهروندان انقلابی مصر از سرویس‌های اینترنتی و ارتباطی، مجرم شناخته شده و باید به ترتیب 200، 40 و 300‌میلیون جنیه جریمه پرداخت كنند.

البته خدا را صد هزار مرتبه شکر که در مملکت گل و بلبل ما نه اینترنت قطع می شود نه موبایل! یعنی اصلا چیزی به نام قطع شدن و کند شدن و … در ایران معنی نمی دهد!از همه اینها بگذریم دنیا بدجور دار مکافات است، قبول دارید؟ حسنی مبارک و امثال این بنده خدا روزی که دستور قطع شدن اینترنت  موبایل را می دادند  در بدبینانه ترین حالت فکر هم نمی کردند که به خاطرش دادگاهی و حتی جریمه بشوند!

پ.ن: مهم شکستن روزه سکوت بود که به لطف تکرارهای بانو شکسته شد 🙂

اسب حیوان نجیبی است !

چند مدت پیش از این طرف و آنطرف در مورد فیلم اسب حیوان نجیبی است شنیده بودم و کلیت ماجرا را این طور تعریف کرده بودند که رضا عطاران یک مامور باجگیر است و … . فرصتی یافت شد که بعد از مدت ها به سینما بروم و به قولی پخش زنده فیلم را ببینم. اگر فکر کردید قرار است در مورد فیلم بنویسم کور خوانده اید و باید بگویم شرمنده اخلاق ورزشی شما هستم. راستش من خودم تا به حال به پست ماموری نخوردم که به قولی بخواهد اینجانب را تلکه کند، البته نه اینکه نخورده باشم، احتمالا من خیلی خنگ بودم یا مامور مورد نظر بلد نبود بنده حقیر را متوجه قصد خیرش کند. یادم است یک بار با یک راننده وانت هم مسیر شده بودم و بنده خدا از زمین و زمان برایم می گفت. اتفاقی به یک مامور راهور برخورد کردیم که جناب مامورشد سوژه ادامه مسیر. ماجرا از این قرار بود که این آقای راننده یک روز از روزهای خدا سر صبح بار میوه ای را از مسیر الف می خواسته ببره به مسیر جیم که در بین راه که مسیر ب باشد به دلیل بار اضافه جلوی ایشان را می گیرند. درجه دار ایشان را راهنمایی می کند به جناب سرگرد یا سرهنگ … خلاصه سرهنگ/سرگرد چرتکه را در می آورد و بالا و پایین می کند و در آخر جمله معروف چقدر بنویسم را به زبان می آورد. آقای راننده هم بر می گردد می گوید سرکار سر صبح است و جیبم فقط دو هزار تومان موجودی دارد! سرکار هم می گوید برو پسر جان فیلم بازی نکن، خلاصه سرهنگ/سرگرد مملکت اسلامی به دوهزار تومان ناقابل راضی می شود!

از این دست اتفاقات بسیار است، راستش خودشان می گویند حقوق کم است و خرج زندگی زیاد. نمی دانم شاید من هم اگر جای آقایان مامور بودم می شدم یکی مثل خودشان ولی فعلا که نیستم پس مثل همه توانم قضاوت کنم و بگویم … . راستش به نظر بین مامور این مدلی با آن معلم کم فروش که شاگردهایش مجبورند به خاطر نمره کلاس خصوصی بروند یا آن رفتگر شهرداری که به عشق ماهانه بیشتر یا کمتر جمع کردن آشغال ها را دسته بندی می کند فرقی وجود ندارد.

24 ساعت پایانی!

امروز بعد از یک هفته باریدن باران هوا آفتابی شد. البته جالب تر می شد که آفتابش داغ بود و زمین را خشک می کرد و برگها را هم خشک تر تا در آخرین روز مجردی فضایی رمانتیک را تجربه کنم. بله امروز آخرین روز دوران تجرد من است، یا بهتر بگویم بیست و چهار ساعت پایانی دوران تجرد است.  راستش خیلی حرف ها داشتم برای گفتن ولی الان که دستم به کیبورد است نوشتنم نمی آید، یعنی می آید ولی خب دیگر خطرناک است حسن خطرناک!

حاصل  این بیست و چند سال از زندگی مجردی چیزی نیست جز مقداری تجربه که از اصابت سر و صورت به سنگ به دست آمده. به هر حال این پست قرار است خداحافظی با دنیایی باشد که همه چیزش به خودم بر میگشت. افتخارات و اشتباهاتش مال خودم بود و بس البته نه اینکه در اطرافیان تاثیری نمی گذاشت ولی خب دیگر مجردها می دانند که منظورم چیست  ;). ولی از فردا دیگر در مسیر زندگی در کل و در جزء عوض خواهد شد. دیگر جایی برای اشتباهات و حماقت های دوران مجردی نیست به قولی اهم اهم ! در ضمن اگر دوست دارید بدانید حس و حالش چطور است باید عرض کنم که در عین بی خبر بودن از اتفاقات آینده و اندک ترس که آن هم به خاطر مسائل مالی است، خوب حسی است خـــوب! این حس خوب هم به خاطر وجود همسر عزیزم  است که قرار است یک عمر در مسیر زندگی سوار بر اسب مراد پیتکو پیتکو کنان برویم جلو. باشد که رستگار شویم.

پ.ن1: این چند خط را برای ثبت در تاریخ نوشتم.

پ.ن2: عروسی سال دیگر هستیم خدمت دوستان ;).

پ.ن3: فیلم The Hangover 2 به شدت توصیه می شود.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: