معصومیت

چند روز پیش در مورد دنیای کودکی نوشتم و امروز هم می خواهم چند خطی درباره کودکان بنویسم.کودکانی که به قول دوستی :

کودکانی که شاید دوست داشتند مثل همه بچه ها وقتی که ستاره روشن می شود سرشان را روی زانوی مادر و پدرشان بگذارند و لالایی شب را بشنوند و پیشانیشان داغ از بوسه ای گرم شود و آرام چشم بر هم بگذارند. آنها درست مثل فرشته هایی بودند که بال هایشان را به میله های قفس بسته باشند ،نها مثل گنجشک هایی بودند که تیروکمان، سنگی به بالشان پرتاب کرده باشد.

راستش نمی دانم چرا این کودکان باید زجر بکشند، شاید هم زجر نباشد برایشان، نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم … این را فقط می دانم که  دلم گرفت .

خودتان اینجا را ببینید، تصاویری از دیدار انجمن دانشجویی با کودکان کم توان ذهنی ، مرکز توانبخشی پردیسان رشت.

نخستین جشنواره وبلاگ نویسی شهر انزلی !

از حدود دو ماه پیش وقتی که انجمن ترنج شروع به کار کرد در صدد این بودم که به پای بقیه دوستان را به دنیای دوست داشتنی وبلاگ نویسی باز کنم. بعد از رایزنی با یکی دو نفر از اساتید اهل دل قرار شد که جشنواره ای وبلاگ نویسانه در حوزه علوم کامپیوتر برگزار کنیم. برای شروع از شهر انزلی شروع کردیم و اگر خدا بخواهد و این جشنواره دانشجویی به خوبی برگزار شودبه طور یقین در سطح استان و حتی سه استان شمالی برگزار خواهد شد.

پوستر ها چاپ شد و از امروز در مراکز آموزشی شهر توزیع می شود، در کل تجربه سخت والبته  جالبی است. بدون پول و امکانات همه چیز دارد به خوبی جلو می رود. هر چند کمی تا قسمتی هم دخالت های اعصاب خورد کن حوصله را به سر می برد ولی خوب، هر چه هست خود من که راضی هستم.

حدود دوهفته هم هست که شروع کرده ام بذر اعتیاد به وردپرس را پاشیده ام و فکر کنم در همین ماه صد نفری را به جامعه وردپرس فارسی اضافه کنم. در ضمن دوستانی که همدیگر را می شناسیم، برای مسابقات استانی به شدت روی شما حساب باز کرده ام. فعلا باید دید نتیجه کار در این وسعت چه می شود و بعد برنامه ریزی برای مرحله استانی را شروع خواهیم کرد. اینجا در مورد مقررات مسابقه نوشته شده و پوستر مسابقات هم فایلش همراهم نیست، به بزرگی خود ببخشید. من با یکی از بندهایی که به شدت مشکل دارم، تعیین محدودیت سنی برای شرکت کنندگان است، که به طور یقین در مرحله استانی کمی تا قسمتی قوانین را عوض می کنیم.

روزهای فراز

چند روزی نبودم دلم برای خانه مجازی ام کمی تا قسمتی تنگ شده بود. هفته خوبی را پشت سر گذاشتم و روز به روز احساس بهتری پیدا می کنم.  آخرین اتفاق خوب زندگی ام، یک شنبه همین هفته به وقع پیوست. اگر کمی تا قسمتی من را بشناسید میدانید که علاقه بسیار زیادی به مجری گری در رادیو دارم و با عده ای از دوستان انجمن ترنج به عنوان میهمان یک میزگرد به برنامه ای رادیویی دعوت شدیم و … . تهیه کننده از بحث های به وجود آمده بسیار راضی بود تا جایی که هفته بعد نیز در خدمتشان هستیم. نکته جالب برای من این بود که روزنه ای کوچک برایم باز شد تا یکی از آرزوهای زندگی ام را تحقق ببخشم. داشت یادم می رفت که موضوع برنامه درباره رسانه وتاثیرش بر جامعه بود و البته قسمتی از برنامه هم به اینترنت رسید که این بنده حقیر تا جایی که توانستم از حق خودم و شمایی که محکوم به تنبلی و بی مصرفی هستیم دفاع کردم. به عنوان مثال مطرح شد که اینترنت انسان را تنبل می کند و … یا انسان وقتی برای مطالعه کتاب در کتاب خانه ها نمی گذارد و … . خلاصه جواب من هم این شد که : اگر قرار بود چیزی تغییر نکند انسان امروز، هنوز در غارها با دیلم و چکش مشغول ثبت وقایع خودش بود و نیازی به اختراع کاغذ یا ماشین چاپ نبود اینترنت هم یکی از ابزار های زندگی راحت برای انسان امروزی است و … .

اگر کمی از حاشیه برنامه هم بخواهید بدانید باید بگویم که هیچ متنی در اختیارمان قرار نگرفت که روخوانی کنیم {من فکر می کردم که همه چیز از پیش تعیین شده است} فقط گفتند که سیاسی اش نکنیم و همین. کارشناس برنامههم با اینکه چهره ای حزب اللهی داشت از حرف هایش می شد برداشت کرد که قلبش سبز است.

اتفاق جالب بعدی این هفته روز پنج شنبه افتاد که برای اولین بار با گروه موسیقی دانشگاهمان تمرین کردم، آن هم چیزی حدود شش ساعت ! خیلی خوب بود و تجربه ای بود شیرین. اگر خدا بخواهد برای 16 آذر برناهه را اجرا می کنیم.

اینها را نوشتم تا یادم باشد که روزهای شیرین هم در زندگی هست ، روزهایی هست که می شود با مرور لحظاتش احساس نشاط کرد.

این ها احوالات بیرونی بود، احوالات درونی هم شکر خدا خوب است و البته به قول شاعر همه چیز رو به راه است و بر چیز مراد و تنها دل ما دل نیست

پ.ن: حساب کار من شده این که محسن نامجو میگه روزی شدم به سوله، سوله ریخت و … 🙂

وقتی که از ایران خواندم

گفته بودم که انجمنی در دانشگاه تشکیل داده ایم هنری، ادبی، فرهنگی و علمی … . این انجمن برای 16 آذر جشنی تدارک دیده و کمی تا قسمتی هم قرار است اجرای موسیقی داشته باشد. نمی دانم چه شده که سرپرست گروه موسیقی تصمیم گرفت از صدای من به عنوان تک خوان یکی  از کارهایش استفاده کند، آن هم در چه آهنگی ! ایران ایران استاد محمد نوری !

یک بار تمرین کردیم و بار دوم برای بچه های انجمن خواندیم.اولین بار خواندن در جمع کمی سخت بود ولی خوب هر چه بود خودم که کیف کردم، از چهره بقیه هم می شد حس کرد که صدایم به آن بدی هم نیست که فکرش را می کردم. حالا اگر شد یک بار که درست و حسابی یاور تمرینات استاد شد ضبط شده اش را می گذارم که ببینید چه بلایی سر اثر جاویدان استاد نوری آورده ایم!

پ.ن1: PES10  فوق العاده است!

پ.ن2: باز هم از دوستانی که در ایام تولد در دنیای مجازی و واقعی به من لطف داشتند سپاسگذارم.

پ.ن3: احتمالا اکانت جدید توئیترم را به زودی در معرض دید عموم قرار می دهم.

پ.ن4: کامنت ها پست قبلی رو هم به زودی جواب میدم، البته با عرض معذرت.

س.ن: در هر صورت نحسی 13 آبان دامن یکی از دو گروه را خواهد گرفت!

عشق و کبریت !

قشنگترین جمله ای که این روزها شنیده ام، این است که می گوید عشق کبریت نیست که بی خطرش را بسازند .

نام کتابی است از ابوالقاسم حسینجانی، که بیشتر در موردش خواهم نوشت.

ترنج !

دیروز در دانشگاه جلسه ای دانشجویی داشتیم و انجمنی تشکیل  دادیم و … . نمی دانستم این همه استعداد نهفته و شکوفا شده در کنارم راست راست راه می رود و شصتم هم خبر ندارد که چه خبر است. بعد از کلی بالا و پائین اسمش را گذاشتند ترنج. در این باره بیشتر می نویسم فعلا در همین اندازه بگویم که تجربه جالبی است و احتمالا جالب تر هم خواهد شد. چرا ؟ خوب این یکی را بگذارید گوشه چیزمان نگه داریم به قول حاجی فتح الله زاده وقتش که شد بمب خبری اش را منفجر می کنیم.

پ.ن: به زودی به کامنت ها جواب می دهم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: