قهرمان های دَم دستی

قهرمان زندگی میتونه اون پدری باشه که بعد از عمری سیگار رو به خاطر بچه هاش کنار میذاره.

فیلمی برای آنهایی که دوست دارند عدالت خودشان را اجرا کنند !

دیر زمانی  بود که فیلمی دلچسب ندیده بودم، به حول و قوه الهی یک عدد فیلم را چند روز پیش دانلود کردم که پس از پایان  فیلم به شدت کف کرده بودم! حکایت فیلم را اگر خلاصه بگویم از این قرار است که شخص اول داستان یک چیزی در مایه های نوه نتیجه ادیسون است و در حالی که دختر و همسرش در منزل تشریف دارندو به قولی یک محفل گرم خانوادگی را درحال مشاهده هستید دو عدد دزد بی ناموس وارد منزل شده و بعد از رفتار های بیناموسی همسرو دختر شخص اول داستان را می کشند و …

خلاصه این می شود که دادگاه یکی از دو سارق را که بنده خدا بوده و مثل آمریکا فقط نشست و ماجرا تماشا کرد {البته نه در این حد} به اعدام محکوم می کند و آن یکی که همه کار را کرده بود بیخیال می شود!

از همین جای داستان رگ غیرت شخص اول  می زند بیرون و شروع می کند عدالت خودش را به خشونت بارترین و البته زیرکانه ترین روش اجرا می کند! از قاتل شروع می کدند و قاضی و صغیر و کبیر این پرونده را از دار فانی بالا می برد! نکته جالب این است که عدالت ایشان از راه دور کنترل می شود! یعنی خود این آقای شخص اول هم در اثر یک اجرای عدالت خودساخته در زندان تشریفش را نگه می دارد! در کل به شدت پیشنهاد می کنم اگر از آن دسته هستید که  بعضی وقتها تصمیم میگیرید خودتان عدالت را اجرا کنید این فیلم را از دست ندهید! در کل این فیلم مرا یاد شعبده باز دیوید فینچر انداخت که گفتم شما هم بدانید.

پ.ن1: اطلاعات فیلم در IMDB

پ.ن2: فیلم را هم از اینجا دانلود کنید و حالش را ببرید! البته دوستان هم ولایتی اگر دم دست نداشتند تلفنی بزنند برایشان می فرستمش 🙂

برادرانه

همیشه دوست داشتم که یک برادر داشتم ولی دوستانی که برادر دارند با شنیدن این جمله از کوره در می روند و می گویند خاک بر سرت و این مدل حرف ها . هر چه بود قسمتم سه خواهر شده که هر کدامشان یک جور دوست داشتنی هستند. مریم که مشکل گشای برادرش است و فقط تنها مشکلش این است که زیادی مادی گراست و تا سر کیسه را شل نکنم قدمی بر نمی دارد، نقطه مشترکمان این است که هر دو دانشجوی IT هستیم و همین. مهسا روحیاتش نزدیک تر است به من . در ایام نه چندان دور مهرداد صدایش می کردم چون در هر گونه خرابکاری و مردم آزاری پایه بود و البته هست. آخری هم که مطهره خواهر نازنازی و البته فضول خودم که دوم راهنمائیه و از دو سه سالگی فال گوش صحبت تلفنی من با دوستان اجتماعیم می نشست و خلاصه بنده را به یک پفک نمکی می فروخت. مهسا و مطهره هر دو تکواندو کار می کنند و قهرمان استان والبته کشور هستند. مریم هم برای مدتی شمشیر بازی کار میکرد و خیلی خوب پیشرفت کرده بود ولی به دلایل درس و مشق کنار گذاشت.

wtf_taekwondo_athens

این پست را دارم برای مهسا می نویسم که امسال در زندگیش خیزی برای جهش به سوی آینده و رسیدن به آرزوهایش برداشته.  از دوران راهنمایی همه اعضای خانواده مهسا را تشویق می کردیم که در دانشگاه، تربیت بدنی بخواند و این مسئله به نوعی برایش شده بود یک هدف تا اینکه امسال موفق شد تربیت بدنی قبول شود وبه نوعی زندگی اش را وقف ورزش کند. برایش خیلی خوشحالم چون توانسته با هیئت تکواندو گیلان هم قراردادی برای لیگ کشور امضا کند و به قولی قدمی دیگر برای راهیابی به آرزوی ورزشی اش، یعنی حضور در تیم ملی تکواندو بردارد. پشتکارش ستودنی است و مطمئنم که می تواند. این مطلب را برای ثبت در آرشیو نوشتم چون خواب دیدم که در یکی از همین روزها به تیم ملی دعوت می شود، هر چند که راه زیادی در پیش دارد ولی دست یافتنی است.در ایران به خاطر شرایط خاص اسلامی از تماشای مسابقاتش محروم هستم و فقط به گزارش تلفنی مادر و خواهرم قناعت  می کنم، یکی از آرزوهایم تماشای مسابقاتش است که امیدوارم هر چه زودتر بتوانم به آن برسم. مهسا دو روز است برای مسابقات انتخابی تیم ملی راهی شهر ماشینی تهران شده و امیدوارم که با خبر خوب بازگزدد.

پ.ن: حساب و کتاب ها را تمام کردم و فکرکنم شرکت را هم متحول! خدا خواست و  پروژه خیلی خوبی نصیب شرکت شده شنبه جلسه ای با طرف قرارداد داریم که اگر خدا بخواهد خیلی اوضاع خوب می شود، به قولی خدایا شکر.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: