جو گرفتگی!

شب بود، صدای گاز پیکان وانت همسایه از پشت پنجره می آمد، من هم بروسیا دورتمند را انتخاب کرده بودم داشتم با تاتنهام هاتسپر(حاطسپر؟هاطثپر؟) مسابقه میدادم، از سالن صدای خنده های بانو می آمد که داشت رادیو هفت میدید. امیرعلی نوشته هایش را می خواند و می خواند و می خواند. برنامه درباره اسب بود و من نمی دانم چرا داشت در مورد رفیق خالی بندش می گفت. حسودیم گل کرد گفتم اصلا چه معنی دارد من وبلاگ دارم و نمی نویسم؟ تازه این به کنار پدرم می گفت مرد اونه که در خونه رو با پاهاش باز کنه. بانو همیشه گله می کند که چرا دیگر نمی نویسی می گفتم نمیشود حسش نیست، مطمئنم در دلش می خواست کله ام را بکند.خلاصه جو گرفت و حسودیم گل کرد و چند خطی نوشتم که شد این که نشان می دهد زنده هستم، حالا این چند خط را تقدیم خودت می کنم که باعث شدی همچون موردو بپرم و این چند خط را بنویسم تا روزه را بشکنم و خلاص!

پ.ن: موردو را نمی شناسید؟ Brave را پیشنهاد می کنم ببینید 😉

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: