آن مرد خوشحال!

این روزها در قبیله ما همه خوشحالند

در قبیله آنها هم همین طور

کلا همگی خوشحالیم

ولی خوشحال ترین مرد روی زمین، شاید آن گل فروشی باشد که ده عدد گل رز برایم پیچید تا  … !

پ.ن: قبیله همان خانواده است.

وبلاگ نویسی انتزاعی و این روزها

چند مدتی بود که به وبلاگنویسی انتزاعی روی آورده بودم. حتما می پرسید این دیگر چه صیغه ای از وبلاگ نویسی است؟ راستش همه وبلاگ نویس ها اول فکر می کنند بعد می نویسند در وبلاگ و خلاصه منتشر می کنند. این مدل وبلاگ نویسی اول فکر می کنی که در مورد چه می خواهی بنویسی، بعد همین طوری در ذهنت حس میگیری که داری تایپ می کنی و بعد هم منتشر! خلاصه هیچ هزینه ای هم ندارد بدون درد و خونریزی همه چیز ذهنی است! تازه اگر به سطحی از عرفان دیجیتالی برسید می توانید نظرات هم داشته باشید و کلی ذوق کنید! خلاصه این را گفتم تا بدانید که ما هستیم ولی این مدلی می نویسیم.

حالا سر شبی از شدت فشار اینطرف و آن طرف دیگه نمی شد انتزاعی کار کرد مجبور شدیم به شیوه های سنتی روی بیاوریم. اصولا آدمی نیستم که در دنیای واقعی با کسی درد دل کنم و به قول دوستان تودار هستیم درحد چی! راستش همین اخلاق گُه! باعث شده که اطرافیان مدل دیگری فکر کنند و بگذارند به حساب چیزهای دیگر. باور بفرمایید این چند مدت فشار عجیب و غریبی را تحمل می کنم. طبق معمول حوصله توضیح دادن ندارم ولی معذرت خواهی ویژه را قبول کنید از همین تریبون تا بعد سر فرصت منتشرش کنم !

پ.ن: در ضمن هفته وبلاگ و روزوبلاگستان فارسی هم تمام شد و ما انتزاعی پستمان را منتشر کردیم. یک پست ویژه طلبتان برای مناسبت های وبلاگی که گذشت چون وبلاگ و وبلاگ نویسی تاثیراتی متفاوت در زندگی من گذاشت.

روزهای قرمه سبزی

شاید هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی جمله ی «ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم» بشود حس و حال زندگی من. در خرداد نود خیلی چیزها در زندگی من تغییر کرد و یا اگر هم تغییر قابل لمسی برای اطرافیان نباشد برای من شروع یک مسیر جدید در زندگی است.  گذشته را با همه خاطرات تلخ و شیرینش به معنای واقعی کنار گذاشتم و زندگی جدیدی را شروع کردم. از آنجایی که قرمه سبزی را می شود یکی از خوشمزه ترین خورشت های موجود در دوعالم در نظر گرفت، می شود این روزها را هم روزهای قرمه سبزی صدا کرد. شاید گفتنی ترین اتفاق این روزهای قرمه سبزی، قبول شدن گزارشم درباره مشکلات ورزش تکواندوی بانوان در آزمون پیش- گزینش دوره پیشرفته روزنامه‌نگاری زمانه بود که بسی شادمانم کرد. شاید مسئله خاصی برای خیلی ها نباشد ولی برای من حکم فنری را دارد که در حال جمع شدن است. باشد که رستگار شوم 🙂

پ.ن : سه خط آخر این پست تقدیم می شود به آقای بصیری معلم املا و انشاء سال دوم راهنمایی خودم در مدرسه دین و دانش.

22 خرداد 88

نگین اهل سیاسی بازی و این که طرز فکر سیاسی خاصی داشته باشد نیست، آن روزها که انتخابات نزدیک بود می گفت که اصلا رای نمی دهد و چه فرقی می کند که چه کسی رای بیاورد و این حرف ها … . آن دوران به هر نحوی که می شد سعی می کردم به عبارتی پرزتنش کنم برای اینکه به میرحسین رای بدهد. تا آخرین روز هم نمی توانستم مطمئن باشم که رای می دهد یا نه. شب هماهنگ کردم که فردا با هم برویم و رای بدهیم، حس قشنگی بود.صبح که از خواب بیدار شدم شروع کردم به زدن ولی انگار که او هنوز خواب بود و من عصبانی از این موضوع بیخیال شدم و خودکار آبی و شناسنامه را برداشتم و با سهند، رفتم به نزدیک  ترین صندوقی که در هنرستان 15 خرداد بود. صف طولانی و گرمای هوا کلافه کرده بود هردویمان را. از روی فضولی گفتم سرکی بکشم ببینم شاید آشنایی پیدا کردم و سریع رای دادیم و رفتیم پی کارمان. وارد حوزه که شدم چشمم چهارتا شد. نصف برادران ارزشی باشگاه پشت میز بودندو البته همه از احمدی نژادی های تیر به حساب می آمدند. با دیدن من نیششان باز شد و گفتند به به آقا میثم … . وحید گفت می خوای به مهندست رای بدی ؟ گفتم تا کور بشی … خلاصه خندیدیم و سرو کله هم زدیم و رای هم دادیم رفتیم. حس خوبی داشتم ، مطمئن بودم که برنده می شویم ولی … در همین حین موبایلم زنگ خورد، نگاه کردم دیدم به به نگین بانو هستند. تلفن را جواب دادم، وقتی فهمید که من رای دادم عصبانی شد و گفت حالا که این کارو کردی و تنهایی رفتی من میرم به احمدی نژاد رای میدم تا حالت رو بگیرم … . اون هم رفت محلشون رای داد و تا شب تلفن من رو جواب نداد. بعدا مشخص شد که بانو هم دست در دست ما داده و فقط برای درآوردن لج اینجانب نام احمدی نژاد را به زبان آورده!

حکایت شب را هم که همه می دانید، همه تا صبح بیدار بودیم و سرخوردگی و غم و البته آمارهای شگفت انگیز!

پ.ن:  این مطلب در راستای بازی وبلاگی امین خان ثابتی نوشته شده و فقط ارزش ثبت در تاریخ را دارد.

راننده تاکسی ناشُکر

چند سال پیش مردی را می شناختم که راننده تاکسی بود. هر وقت کنارش می نشستم شروع می کرد به غر غر زدن … . به همه چیز گیر می داد، زمین و زمان ، خدا و خلق خدا . یکی از گیر های همیشگی این برادر دینی، هوا بود! هوا گرم بود می گفت فلان فلان شده چرا هوا گرمه ! سرد بود می گفت فلان فلان شده چرا هوا سرده  و خلاصه سرتان را درد نیاورم نمونه بارز یک آدم ناشکر بود.نمونه بارز آدم هایی که حسادتشان نسبت به دیگران هیچ وقت کم نمی شود و هرکاری می کنند تا مثلا جلوی پیشرفت دیگران را بگیرند. خاطره جالبی که من از این برادر دینی دارم این بود که یک روز بهاری مثل همین حال و هوا، ظهر بود و گرم. خلاصه ایشان طبق معمول مشغول حرافی و تلاوت کردن گلواژه بودند که ماشین مبارک پنچر می شود و به عبارتی حالا خر بیاورید و باقالی بار کنید. تالاپ در را پرت کرد و ایضا لاستیک زاپاس را و خلاصه خودتان در نظر بگیرید که چه حسی داشت البته  فحش هم می داد به گرمای هوا ! در همین حین هم انگار خدا بدجور هوس کرده بود که حال اساسی به این بنده ناشکر بدهد چنان هوا را قمر در عقرب کرد که نگو نپرس .چنان بارانی شروع کرد به باریدن که فکر کنم راننده نگون بخت  کاملا خفه شد! شاید دو دقیقه هم نبارید ولی اساسی بارید. بعد از عملیات پنچر گیری، این برادر دینی وقتی پشت فرمان نشست لام تا کام حرفی به زبان نیاورد و احتمالا فهمید که در شرایط سخت می شود شرایط سخت تری را تجربه کرد. بعدا هم دیگر ندیدم مثل گذشته غرغر بزند.

———————————————————–

پ.ن: امتحانات نزدیک است و من چقدر خوشحالم …

نون و ماست !

قدیما که بچه دبستانی بودم، همیشه صبحانه ام توی فلاکس بود و غذای نهارمم تو پلوپز و خودم باید می ریختم و می خوردم چون پدر و مادر کارمند بودن و خواهر و برادر بزرگتری نداشتم. یادمه وقتی غذایی حسش نبود که بخورم لذت بخش ترین چیزی که می تونستم توی تنهایی بخورم نون و ماست بود البته نیمرو هم حس غریبی به آدم میداد ولی اون موقع ممنوع بودم از اینکه به گاز دست بزنم. ماست و نمک فلفل می زدم شروع می کردم به نوشتن مشق و به قولی چیلیک زدن نون و ماست.

دیروز هوس کردم برم دوران قدیم. یه کاسه برداشتم و جای شما خالی نون ماستی زدم ولی دیگه مثل قدیم برام لذت بخش نبود. نمی دونم شاید ماست ها دیگه مثل ماست های قدیم نبود یا نون ، نون قدیم نبود. شاید هم هر دوتاش. ولی یه چیزی که مطمئنم اینه که من دیگه اون آدم قبلی نیستم!

——————————————————–

پ.ن: از ماست که بر ماست !

امتحان

رفت تهران تا برگ جدیدی در این دفتر تکه و پاره زندگی ما ورق بخورد. هر چند سخت ولی شیرینی خاص خودش را دارد، این موضوع هم برای خودش امتحانی است. باشد که با هم این امتحان را هم پاس کنیم. بعد از این اتفاق دوحالت احتمال دارد برای این وبلاگ اتفاق بیفتد، اولیش این است که همین طوری که هست بماند و هر از چند گاهی گیری به خودش و خودم بدهم یا اینکه حالت دومی پیش بیاید و کمی تا قسمتی درباره IT  در ایران بنویسم و دور هم اگر پایه باشید در این باره بحث کنیم. در کل همین الان چند پست آماده در پیشنویس هایم دارم که خیلی فرق می کند با چیزهایی که اینجا دیده اید!

و البته حضرت حافظ نیز می فرماید :

عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت / با هيچ دلاور سپر تير قضا نيست

پ.ن: اگر صدای خوبی دارید یا مثل من فکر می کنید که صدای خوبی دارید، خدمتتان عرض کنم که رادیو گیلان فراخوانی برای تست گویندگی داده، تماسی بگیرید صداوسیمای مرکز گیلان واحد هماهنگی صدا، ثبت نام کنید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: