خدا نزدیک است

 چند باری پیش آمد که فکر کردم خیلی تنها هستم یعنی از همه چیز نا امید، خسته و مانده  … وقتی میخکوب مشکلات بودم آرام به شانه ام زد و تا نگاه کردم ببینم چه کسی بود برگشتم و دیدم که خبری ازمشکل نیست. هر چند چند باری هم چنان از سر شوخی زد پس کله ام که خودم و مشکل با هم یکی شدیم ولی خب هر چه هست، خوب خدایی دارم.

کمی بالا کمی پائین

چه حکایتی شده است روزهای زندگی ام، یک روز می خندم و یک شب می گریم. بعضی رفتار ها و حرف ها را نمی شود هضم کرد حتی نمی شود دفعشان کرد و تا آخر عمر در گوشه ای از وجودت سنگینی می کند.

تصمیمی گرفته ام و اطرافیانی که می دانند هر کدام به نوعی عکس العمل نشان داده اند. بعضی به شدت تشویقم کرده اند و عده ای هم می گویند عجولانه دارم جلو می روم. نمی دانم کجا بود خواندم که گفت :

تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب !

البت این بزرگوار مشخص نکرده اگر این دو عضو وجود نداشته باشد چه باید کرد،  یادم است که با خودم تصمیم گرفتم کاری که می دانم به صلاحم است را انجام بدهم. در طول این یکی دو سال اخیر محتاط تر شده ام و به قولی زیادی فکر می کنم

چند خط بالا وصف حالی البته از نوع  سانسور شده این جانب بود! در دنیای مجازی هم فعالیم محدود شده به خواندن وبلاگ دوستان از طریق ریدر  و این طور سوسول بازی ها ! به هر حال همین جا یک عذر خواهی به دوستان و البته بهتر بگویم خانواده مجازی ام بدهکارم که مانند قدیم صله رحم مجازی را به جا نمی آورم! به بزرگی خود ببخشید.

حالا اگر دوباره گریزی به دنیای واقعی و مجازی با هم بزنم، باید بگویم که در تدارک برگزاری یک جشنواره وبلاگ نویسی در سطح انزلی برگزار کنیم و اخود شروعی باشد برای برگزاری جشنواره ای باشگوه در سطح استان و سه استان شمالی. فعلا برنامه ریز ها به خوبی پیش می رود و امید دارم که بشود به خوبی اجرایش کرد. به زودی در این باره بیشتر حرف می زنیم.

زندگی و دروازه هایش …

گویا در ادامه زندگی توانسته ام دروازه بزرگی که روبه رویم است را کمی تا قسمتی باز کنم، فعلا دارم با یک چشم آن طرف را دید می زنم و اگر اوضاع آن طوری که می خواهم باشد با تمام قدرت در این دروازه را  باز می کنم.  آن طرف  دروازه یک زندگی جدید در انتظار است و …

و حافظ نیز از دل من خبر دارد و گفت :

فاش می‌گويم و از گفته خود دلشادم / بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

پ.ن1: به شدت روی این پست تاکید می کنم!

پ.ن2: دوست داشتم بیشتر می نوشتم، ولی فعلا دندان روی جگر گذاشته ام و منتظرم!

تولدی دیگر

یک سال دیگر گذشت، به همین سادگی. شاید به همین سادگی نباشد ولی خوب هر چه باشد خیلی زود گذشت. اگر بگویم سال بدی بود کمی به خودم و سرنوشتم کم لطفی کرده ام . فراز و نشیب های زندگیم در آرشیو وبلاگ قبلی و همین وبلاگ کاملا گویا است و لازم به توضیح بیشتر از این ندارم در همین یک سال یاد گرفتم که همیشه در هر لحظه می شود لحظه ای سخت تر را تجربه کرد. حالا که مشغول پیدا کردن دکمه های کیبورد هستم به یک سال گذشته فکر میکنم و دوست دارم اگر سال دیگر عمرم به دنیا بود همین جا بنویسم خدایا شکرت … برای داشته ها و نداشته هایم.

راستش انتظار  این را نداشتم که 88/8/8 اینقدر برایم غافلگیر کننده باشد،آن از sms های ساعت 12 شب فرزاد که غافلگیرم کرد واین از پدر و مادرم که بعد از سالها برایم کیک خریدند و دوباره آن ازلطف و محبت دوستانی که شاید سه یا چهار سال بیشتر از آشناییمان نمی گذرد. اصلا نمی دانم به چه زبانی بگویم، دوست داشتم گزارش بنویسم ولی نمی توانم. چند بار نوشتم و پاک کردم و دلم به این خوش است که وقتی خواستم مطلبم را منتشر کنم دوستان زحمتش را کشیده باشند و من فقط لینک بدهم. راستش هنوز هم حسی غریب مرا از این همه لطف شوکه کرده است. صادق و حدیثه عزیز که تمامی زحمت ها بر دوششان بود و الحق والانصاف فکر کنم بهترین تولد زندگیم را برایم در آلبوم خاطراتم ثبت کردند.

فقط میتوانم بگویم، محمود، علیرضا، محراب، عباس، روزبه، بابک، علیرضا، میثاق ، امیر، حدیث و صادق عزیز ازشما متشکرم، راستش می دانم که این تشکرکافی نیست ولی باز هم متشکرم.

فکر می کنم خوشبختی یعنی همین که بتوانیم همدگیر را دوست داشته باشیم

خودمانیم چقدر نکته در زندگی وجود دارد برای ذوق کردن، مثلا یکی همین تاریخ تولد امسالم که شد پر از 8، یا جمع دوستانه ما و … . ببخشید که حداقل عکسی از کیک ندارم که برایتان بگذارم ولی جایتان خالی بود. باشد که همیشه به شادی و با دل خوش کنار هم جمع شویم.راستی حکایت تاریخی تولدم را هم می توانید اینجا بخوانید.

———————————————–

پ.ن1: این نوشته را ساعت 1:30 دقیقه بامداد نوشتم، به بزرگی خود ببخشید، بعضی اتفاقات را نمی شود با کلمه توصیف کرد، باید دید و از نزدیک حسش کرد.

پ.ن2: 8 آبان سالگرد شروع وبلاگ نویسی من نیز هست.

پ.ن3: المیرای عزیز که از خوانندگان و البته دوستان سبز اندیش بالاخره وبلاگش را ایجاد کرد. هر از چند گاهی مطلبی می نوشت و منتشر می کردم.

اعتیاد و جشن پاکی !

در دوران دبستان معلم موضوع انشایی داده بود که اگر روزی رئیس جمهور بشوید چه می کنید؟ من هم از آنجایی که آخر روحیات لطیف بودم و چیزهایی در مورد رفتار مائو درباره معتادین شنیده بودم در یکی از مسائل مطرح شده گفته بودم که همه معتادین را می کشم، آن هم چطوری ؟ همه را در دریای کاسپین میریزم ! تا سال پیش اعتقاد داشتم که معتاد باید کشته شود و هیچ چیز نمی تواند نجاتش دهد! دلیلی هم که داشتم این بود که سب گندیده را باید جدا کرد و از بین برد. راستش معتادین زیادی را دیده بودم و هیچ کدام نه تنها ترک نتوانسته بودند بکنند بلکه ارتقاء درجه پیدا کرده بودند و از مصرف تریاک به هروئین روی آورده بودند!

خلاصه سرتان را درد نیاورم این طرز فکر همچنان ادامه داشت تا سال پیش که برای مراسم ولیمه به منزل خاله خانم  از حج برگشته، رفته بودم. از روی بی حوصلگی رفتم در کوچه قدمی بزنم شنیدم صدای دامبولی دیمبو می آید. کنجکاو شدم دیدم پدرم هم دارد از همان سمت می آید. گفت میثم بیا بریم یه چیز جالب بهت نشون بدم! من هم که کنجکاویم به شدت گل کرده بود همراه شدم و به گاراژ مکانیکی که صدا از آنجا می آمد رسیدیم  دیدم که جشنی گرفته اند گاراژ را تمیز و آذین بندی کرده اند  و همه در حال بزن و برقص هستند! البته همه پسر بودند و خانم ها فقط تماشا می کردند. من که با تعجب به اطراف نگاه می کردم پرسیدم اینجا چه خبره ؟ پدرم گفت، جشن پاکیه! در بالای مجلس دو عکس بود یکی مچاله شده و خسته که مشخص بود معتاد است و دیگری بشاش و سرزنده که معلوم بود همان معتاد است که اینگونه شده … خلاصه ماجرا از این قرار بود که این معتاد قصه ما با اراده و اعتماد به نفس و مردانگی و هر صفت خوب دیگری که بشود ضمیمه کرد چند سالی بود که اعتیاد به مواد مخدر را ترک کرده بود وخانواده و دوستانش در این روز برایش جشن تولد می گرفتند! راستش از آن روز نظرم عوض شد و به این مسئله که معتاد درست است که  از خودش اراده ای  است و لیاقت مردن را هم ندارد ولی می شود با حمایت او را دوباره متولد کرد.

نظر شما درباره اعتیاد چیست ؟ اگر دوست داشتید بیشتر در این مورد بنویسید، شما هم فکر می کنید باید یک معتاد را کشت یا اینکه کمکش کرد حتی اگر راه برگشتش به ظاهر غیر ممکن باشد.

—————————————–

پ.ن1 : این مطلب بدجور اعصابم را به هم ریخت.

پ.ن2: یک دسته بندی هم به عنوان اعتیاد اضافه کرده ام یعنی اینکه اگر شما هم چیزی ننویسید من می نویسم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: