این خرچنگ لعنتی…

همه ما در زندگی آدم هایی داریم که در بعضی از لحظات خاص پیدایشان می شود. یعنی فقط برای مدتی می آیند تا مشکلی را حل کنند و بعد از مدتی می روند و دیگر تکرار نمی شوند. من به این آدمها می گویم فرشته های زمینی که هنوز هم چندتایی از این فرشته ها اطرافم هستند. وقتی می گویم فرشته فکر بد نکنید.

این چند خط را گفتم که برسم به اتفاقی که برای یکی از این فرشته های دوست داشتنی زندگی من افتاد.در مهمانی بودم که تلفنم زنگ خورد و شماره ناشناس بود برایم. جواب دادم،صدا کمی تا قسمتی برایم آشنا بود. در ذهنم دنبال صاحب صدا می گشتم که گفت امیررضا هستم… . (امیر پسر یکی از فرشته های زندگی من است و امسال برای اولین بار در ورودی دانشگاه شرکت میکند) بدون مقدمه از آنجایی که بایرن مونیخی دو آتشه است بابت قهرمانی تیمش تبریک گفتم. احوال خودش و خانواده را پرسیدم. رسیدم به پدرش و گفتم حال حاجی چطوره؟ گفت: خوبه، فردا میره برا شیمی درمانی. انگار که برق گرفت مرا، دوباره پرسیدم چی؟ شیمی درمانی برای چی؟ گفت: مگه خبر نداری؟ بابا سرطان ریه گرفته. انگار که آب سردی ریخته باشند روی تنم!‌بعد از  لحظه ای مکث، خودم را جمع و جور کردم، امیر هم فهمیده بود که شوکه شدم کمی خندید و  بعد از گرفتن اطلاعات و خداحافظی گوشی را قطع کردم.  هنوز هم دارم فکر می کنم که این خرچنگ لعنتی دست روی چه نازنین هایی می گذارد.

پ.ن: دلم بدجور گرفت!

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: