خیانت

نامش صادق بود، صادق پله صدایش می کردیم.همسایه دیوار به دیوارمان بود.برای این صادق پله صدایش می کردیم که آن زمان با توپ پلاستیکی 100 تا روپایی می زد! رکوردی که ما در خواب هم نمی دیدیم! فکر کنم یکی دوسال از من بزرگتر بود.قد کوتاه و چشمان روشنی هم داشت که کمی چهره اش را آن طرف آبی می کرد البته دماغش به قول خودش در آفساید بود. یادم است که در دوران نوجوانی هم برای خودش بزن بهادری بود. خلاصه کنم، حدود هفت سال پیش اتوبانی آمد و محله را تکه تکه کرد. خانه پدری صادق در طرح افتاد و از محل ما رفتند. یک سال بعد ما هم رفتیم از آنجا تا مدتی پیش یکی از هم محلی های سابق که آچارفرانسه محل بود را دیدم، سراغ بچه های محل را گرفتم و رسیدم به صادق …

گفت صادق رفت جایی سرکار و نجار شد، چند ماهی نگذشته بود که با زن همسایه مغازه روی هم ریخت و بعد از مدتی با همکاری زن ، شوهرش را کشت! الان هم در زندان منتظر اجرای حکم اعدام است ! انگار که آب سردی رویم ریخته باشند. شوکه شده بود! برایم باور کردنش سخت بود ولی …

این را گفتم که یادآور شوم آن زمان فارسی 1 نبود، پس به جای گول زدن خودمان و بافتن مزخرفات یاد بگیریم که واقعیت های تلخ این جامعه لعنتی را قبول کنیم. نمی دانم صادق را اعدام کردند یا نه ولی هر وقت فکرش را می کنم میبینم چه دنیای مسخره ای داریم …

پ.ن: برگشتم ولی انگار کمی عصبانی!

منبع تصویر +

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: