معلولان، بزرگترین اقلیت فراموش شده ایران

وضعیت مدارس یا اگر بهتر بگویم آموزش و پرورش ما در حد فاجعه است، راستش نمی خواهم درباره وضعیت میز و نیمکت یا سطح تدریس معلم ها و یا کلاس های خصوصی حرف بزنم. می خواهم درباره گروهی از اعضای جامعه حرف بزنم که به دلیل کمبود امکانات رفاهی یا گوشه نشین شده اند یا امور روزمره زندگی خود را به سختی می گذرانند. شاید اولین نقطه ای از جامعه که این عزیزان باید به  آن ورود کنند، مدرسه باشد.

به نقل از ایرنا در سال 86 :

حـدود ۱۲ درصـد از جمعيـت ايـران را معلولين تشکيل می دهند که از اين ميزان در حدود ۲ ميليون نفر دارای معلوليت شديد و 5/6ميليون نفر معلول کم توان در ايران زندگی می کنند. معلولين بزرگترين اقليت جهان هستند. طبق آمار سازمان جهانی بهداشت هم اکنون بيش از ۶۰۰ ميليون نفر از ساکنان جهان به علل مختلف جسمی، روانی و اجتماعی دچار ناتوانی و معلوليت هستند که ۸۰ درصد اين افراد در کشورهای جهان سوم زندگی کرده و يک سوم آنان را کودکان تشکيل می دهند، زيرا اغلب معلوليت ها ناشي از سوء تغذيه، فقر، نبود مراقتب هاي بهداشتي- آموزشي و ديگر عواملي است که نتيجه توسعه نيافتگي جوامع مي باشد. ازدياد روز افزون جمعيت و نبود منابع مالي کافي، برنامه هاي توانبخشي را در کشورهاي در حال توسعه با مشکلات فراواني مواجه کرده است، به طوريکه معلولان در اين کشورها به توجه ويژه اي نيازمندند.

اکثر معلولان جهان با مشکلات فيزيکي، فرهنگي و اجتماعي بسياري روبه رو هستند. موانع اجتماعي، آنها را از استفاده از تسهيلات شهري و رفاهي محروم مي سازد و نگرش عوامانه و غير کارشناسانه اجتماعي نسبت به معلولان، آنان را تا حد زيادي از زندگي و روابط اجتماعي دور مي کند. البته به علت عدم تساوي در برخورداري زنان و مردان معلول از مراقبت هاي بهداشتي، آموزش هاي شغلي و ساير خدمات اجتماعي، پيامدهاي معلوليت براي زنان به گونه حادتري بروز مي کند. امروزه بسياري از معلوليت ها را مي توان از طريق مراقبت هاي اوليه بهداشتي نظير واکسيناسيون، تغذيه مناسب و … همچنين از طريق مراقبت هاي حرفه اي از قبيل توانبخشي طبي، گفتار درماني، ارتوپدي فني و … از بين برد. برخي از معلوليت ها در مراحل اوليه، با اقدامات درماني و ترميمي، قابل پيشگيري يا درمان هستند.

 

مدارس در ایران برای دانش آموزان سالم نقص ها و کمبود های بسیاری دارد چه برسد که دانش آموزی ضعف جسمانی نیز داشته باشد. چند روز پیش درباره مادری فداکار شنیدم که برای تحصیل فرزند معلولش  کنار دانش آموزان معمولی رنج های بسیاری را تحمل می کند. ماجرا از این قرار است، پسر خاله ام دانش آموز کلاس دوم ابتدایی یکی از مدارس شهر رشت است. خاله من برای بررسی مشکلات درسی مهندس کوچکش به مدرسه رفته بود،  زنگ تفریح مادری را می بیند که جگر گوشه اش را در آغوش گرفته و در حیاط می چرخاند. بعد از زنگ تفریح سر صحبت را با مادر فداکار باز می کند و او این گونه شرح می دهد که، فرزند دومش پاهای کوتاه تر از حد معمول دارد و نمی تواند راه برود، به دلیل همین ضعف و سرباز زدن مدارس عادی از ثبت نام فرزندش، مجبور شد که او را در مدرسه کودکان استثنایی ثبت نام کند ولی در آن مدرسه کلاس ها هیچ تفکیکی نداشتند و کودکان با مشکلات ذهنی را با این کودک سر یک کلاس می نشاندند. گویا وضعیت آن کودکان روی فرزندش تاثیر  منفی می گذارد و تصمیم می گیرد به هر نحوی شده کودکش را در یک مدرسه معمولی ثبت نام کند. به هر دری می زند، پاشنه در اداره  آموزش و پرورش را از جا می کند و علی رغم مخالفت مدیر مدرسه موفق به ثبت نام فرزندش  در این مدرسه می شود. گویا در ابتدا ویلچری هم خریداری می کنند برای کودک ولی به دلیل داشتن پلکان در مدرسه و نبود گذرگاهی برای ویلچر مجبور می شود که هر روز صبح تا ظهر با فرزندش در مدرسه بماند تا  کودکش بتواند همچون سایر هم سن و سالانش در یک مدرسه عادی درس بخواند و پیشرفت کند.

 

این پست تقدیم می شود به اقلیتی مظلوم که با تمام محدودیت های موجود در جامعه تلاش می کنند. امیدوارم سایر دوستان وبلاگ نویس حداقل یک پست درباره مشکلات این افراد برای روز جهانی معلولین ( سوم دسامبر مصادف با 12 آذر ماه ) بنویسند.

پ.ن: معلولان در شهر جايي ندارند/به مناسبت روز جهاني معلولان

شب ایرانی وبلاگستان فارسی

این روزها اکثر دوستان از این می نالند که ای وای! وامصیبتا! وبلاگستان فارسی در کما به سر می برد! مرگ مغزی کرده و شاید هم مرده است … یکی بیاید رضایت بدهد اعضایش را اهدا کنیم و این حرف ها. خدمتتان عارض شوم منکر این اتفاق نمی شوم که کرکره وبلاگستان فارسی تا نصفه پائین کشیده شده و دیگر آن شور و شوق سابق را ندارد ولی واقعا دلیلش چه چیزی می تواند باشد؟! دلیل اینکه به عبارتی تولید محتوا در وبلاگستان فارسی سابقا پررونق به این حال و روز افتاده چیست ؟دلیل اینکه پرلایک ترین مطالب موجود در گوگل ریدرها مینیمال های یخ و بی مزه هستند چیست؟ دلیل اینکه یک آوردن یک اسمایل یاهو به عنوان یک پست خلاقیت نویسنده قلمداد می شود چیست؟!

راستش به نظر من اصلی ترین دلیل کم شدن تولید محتوا در وبلاگستان جا به جایی نسل هاست! برای خیلی ها وبلاگ نویسی از 16 یا 17 سالگی شروع شد. روزنوشت و کپی کردن مطلب از این طرف و آن طرف و شعر نوشتن و به یاد یار خط خطی کردن ژانر های ابتدایی آن دوران بود. حکایت کامنت وبلاگ خوبی داری به من سر بزن و گل و بلبل و لینکت کردم لینکم کن و حلقه های دوستی وبلاگی … . این نسل تازه وارد توسط قبلی ها حمایت می شد و خود را در جمعی پویا تر میدید و به همین دلیل سعی می کرد خودش را ارتقا دهد، برای مطالبش وقت بیشتری بگذارد و کم کم برای خودش صاحب نظر بشود و این مسئله خود چند سالی طول می کشید. در این بین نسل قیلی در زندگی واقعی دچار تحولاتی میشد مثل ازدواج و کار و … همین دلایل کافی بود تا نسل جدید بشود پرچم دار وبلاگستان برای خودش برو بیایی پیدا کند.

روزگار چرخید و چرخید رسید به عصر حاضر که  سوژه خنده ما شده کامنت هایی که زمانی خودمان می گذاشتیم. مثل خیلی اتفاقات دیگر گذشته خودمان را کمی تا قسمتی از یاد برده ایم. این غرور و جو گرفتگی ما  یک طرف شبکه های اجتماعی هم طرف دیگر که باعث می شود آن عطش مطرح شدن و راه یافتن نسل جدید به حلقه های دوستی برطرف شود. خیلی راحت حرف هایی که باید در چندین خط زده می شد تا بازخوردی برایش دیده بشود، در چند ثانیه با کمتر از چند در این شبکه ها می شود گرفت! اگر به جامعه برگردیم، زمانی بود که مثلا اگر شلوار یا پیراهنی پاره میشد اگر پدر و مادر به بهترین شیوه آن البسه را رفو می کردند به زبان خوش که عمرا دوباره می پوشیدیم و اگر هم می پوشیدیم تمام سعی مان بر این بود که  کسی آن قسمت رفو شده را نبیند. ولی در حال حاضر در کوچه و خیابان متولدین چند سال بعد از ما شلوارهای پاره وجر خورده را به چند برابر قیمت یک شلوار سالم به تن می کنند و به نوعی شلوار وصله پینه ای نوعی کلاس به حساب می آید.

حالا ربط این شلوارهای پاره به وبلاگستان ما همین است که سلیقه ها در اثر جابه جایی نسل ها عوض شده و کار خاصی هم نمی شود انجام داد و باید امیدوار بود… وبلاگستان فارسی هنوز زنده است ولی ما هستیم که این نوع زندگیش را دوست نداریم.

پ.ن: این نوشته برای روزوبلاگستان فارسی نوشته شده، روزجهانی وبلاگ از دستم در رفت، به بزرگی خود ببخشید. سعی می کنم این چند روز در این محدوده بیشتر بنویسم شاید خداوندگار از گناه تاخیرم بگذرد!

از روی دلتنگی

چند روزی است که پریشانم و دلم گرفته، راستش دلیلش هم مسئله پیچیده ای نیست. شهریور بود که خدا خواست و نگین کار پیدا کرد و دل هر دویمان خوش شد که خوب حالا که دستانمان به دهانمان می رسد قاعدتا مشکلی نباید باشد طبق قرار و مدار سال دیگر می رویم سر خانه و زندگی خودمان. همه چیز پروانه ای بود تا اینکه نزدیک بود ذهر مار بشود برایمان … گذشت و گذشت تا همین یک ماه پیش که احتمال این مسئله به وجود آمد که شرکتی که نگین در آن مشغول به کار است به تهران منتقل شود… خودش که کارش را خیلی دوست داشت من هم خیلی خوشحال بودم که داشت در راستای تحصیلاتش کار می کرد و زیاد مسئله انتقال به تهران را جدی نمی گرفتیم. فقط به این فکر می کردیم که دیگر در بدترین شرایط تا تابستان این ماجرای لیلی و مجنون بازی به پایان می رسد  و ما دیگر امتحانی نمانده که پس نداده باشیم! ولی انگار زهی خیال باطل… هفته دیگر برای انجام یک سری مقدمات می رود تهران و … . راستش امروز که به من گفت دوشنبه می رود دلم ریخت و من با آن همه کرگدن بودن خاص خودم مثل بچه ها دوست داشتم لج بگیرم والبته لج هم گرفتم آن هم چه لجی، ولی چه فایده … راه دیگری نداریم و انسان هایی که روی خواسته هایشان پایداری می کنند {حالا بد و خوبش فرقی نمی کند} باید هی بالا و پایین روزگار را تحمل کنند، پنج سال پیش که ساوه رفته بود دانشگاه خدا هوایمان را داشت و برایش انتقالی جور کرد ولی این بار انگار اوضاع فرق کرده. دلم بدجورگرفته و حوصله هیچ کس را ندارم. به قول خودش یکی دو ماه طول می کشد ولی خوب خلاصه فکر این مسئله که باید در این موقعیت از هم دور باشیم بسیار برایم ناراحت کننده است. فعلا یک صفر به نفع سرنوشت، تا وقتی که داور سوت را نزده فرصت هست پس فعلا می جنگیم. البته همین جا اعتراف می کنم که از آینده ای که پیش رو داریم می ترسم.

پ.ن1: درست است که آدم از هر چه بدش بیاید سرش می آید! ازتهران رفتن بدم می آمد ولی انگار …

زندگی

گفت: میثم شرکت داره منتقل میشه تهران. من  نمی دونم چی کار کنم …

دلم ریخت و گفتم: خوب تو هم میریی تهران.

گفت: نمی خوام، نمی تونم تنها بمونم.

گفتم: سخت نگیر به پیشرفت فکر کن . حالا من نشد یه خر دیگه پیدا میشه .

گفت : میــــــــثم !

گفتم: حالا خدا بزرگه.

گفت: کاری نداری فعلا ؟

گفتم: دوستت دارم.

انگار که بعضی وقت ها باید کمی زندگی را جدی گرفت !

و البته حضرت حافظ نیز می فرماید : سخن عشق نه آن است که آيد به زبان/ ساقيا می ده و کوتاه کن اين گفت و شنفت

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: